قصه های شب مهراد💙✨💤مهراد و صدای شیرکوچولو🦁

یک روز عصر، مهراد رفت به باشگاهِ ستاره‌های نرم و فنری. بچه‌ها روی تشک‌ها می‌پریدند، از تونل آبی رد می‌شدند و مثل گربه‌های زرنگ بالا و پایین می‌رفتند. مربی گفت: «بچه‌ها! برای تونل آبی صف ببندید.» مهراد هم خیلی مرتب رفت توی صف ایستاد. دلش خوشحال بود که نوبتش نزدیک است. اما ناگهان یک بچه آمد و جلوی او ایستاد. مهراد چیزی نگفت. بعد یک بچه‌ی دیگر از جلویش رد شد. بعد یکی دیگر… کم‌کم مهراد که اولِ صف بود، رسید به آخرِ صف. دلش گرفت. نه دلش می‌خواست دعوا کند، نه دوست داشت همیشه آخر بماند.

همان موقع، گوشه‌ی باشگاه، روی یک تشک زرد، یک شیر کوچولوی طلایی نشسته بود. یال‌هایش نرم و پف‌پفی بود، اما چشم‌هایش شجاع و مهربان بودند. شیر کوچولو گفت: «چرا ناراحتی مهراد؟» مهراد آه کشید: «همه از جلوی من رد می‌شوند… من چیزی نمی‌گویم… بعد همیشه آخر می‌مانم.» شیر کوچولو لبخند زد و گفت: «پس وقتش رسیده صدای شیر کوچولویت را پیدا کنی.» مهراد پرسید: «یعنی داد بزنم؟» شیر خندید و گفت: «نه! شیرِ واقعی همیشه داد نمی‌زند. گاهی فقط محکم و مودب حرف می‌زند.»

بعد آرام گفت: «اگر کسی از جلویت رد شد، بگو: “من توی صف بودم. لطفاً برو آخر صف.”» مهراد کمی نگران شد. «اگر خجالت کشیدم چی؟» شیر کوچولو گفت: «اشکالی ندارد. فقط صاف بایست، نگاه کن و آرام حرفت را بزن.»

ادامه کامنت

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه

تصویر
۲۴ پاسخ

فردای آن روز، بچه‌ها دوباره برای بازی صف کشیده بودند. این بار هم یک بچه خواست از جلوی مهراد رد شود. دلِ مهراد تند تند زد… اما یاد شیر کوچولو افتاد. صاف ایستاد، نگاه کرد و آرام ولی محکم گفت: «من توی صف بودم. لطفاً برو آخر صف.» بچه مکث کرد. بعد گفت: «باشه.» و رفت آخر صف. چشم‌های مهراد گرد شد. با خودش گفت: «وای… شد!»
ادامه کامنت

چند دقیقه بعد، یک بچه‌ی دیگر خواست از کنارش رد شود. این بار مهراد شجاع‌تر گفت: «الان نوبت منه.» مربی که همه‌چیز را دیده بود، لبخند زد و گفت: «آفرین مهراد! تو دعوا نکردی، هل ندادی، فقط مودبانه از حقت دفاع کردی. این کارِ بچه‌های شجاعه.»

دلِ مهراد گرم شد. وقتی نوبتش رسید، از تونل رد شد، از روی پل نرم پرید و یک پشتک کوچولوی بامزه هم زد. در همان لحظه، انگار از دور صدای شیر کوچولو آمد: «آفرین مهراد… تو صدای شیرت را پیدا کردی؛ محکم، مودب و شجاع.»

ی حالی شدم🫠🫠🫠

من همیشه وقتی به ی بحران میخوریم و یا یک نکته آموزشی داریم میگردم کتاب مناسب پیدا میکنم و میخرم
میخونیم و دربارش حرف میزنیم
یا گاهی از کودکی خودم میگم و میگم منم تجربه مشابه تو داشتم


اما اما چه میکنی شما خانم😍 اینکه انقدر قشنگ داستان میگی و چاپ میکنی
ماشاا... به خلاقیتت

چقدر خوبه اینجا مامان های مثل شمارو پیدا میکنم و تو دلم میگم به به
هر کدوممون یادبگیریم کارهای مفید انجام بدیم با کوچولوهامون، قطعا دنیای بچه هامونم تو بزرگسالی قشنگ تر میشه


و راستی ممنون بابت اطلاع رسانی نمایش موزیکال برای جمعه بلیت گرفتم😍

ببین داستان بی‌نظیر بود خب

اما خوبه همیشه ته داستانا موفقیت نباشه
زندگی پر از ناکامیه
همیشه معلم از آدم بابت رفتار درست تعریف نمیکنه
همیشه همکلاسی به حرف گوش نمیده

میدونم داستان بچه ها معمولا پر از دستاورد و اتفاقای مثبته
اما بنظرم یه وقتایی اشاره کنی بعضی مواقع همه چی تحت کنترل ما نیست و گاهی باید بپذیریم یا از راه های دیگه وارد بشیم

ببخشید خودت ماشاالله کاربلدی ولی گفتم اینا رو هم اشاره کنم که تاثیر گذاری بیشتر باشه❤️

دختر آخه تو چقد خلاقی 😍😍😍

خیلیییی قشنگه 😍😍😍😍خیلی مادر فوق العاده ای هستی
میشه بگی‌کتاباشو چطوری تهیه کردی به اسم گل پسره؟؟؟؟سایتی داره ؟

دم شما گرم خااانوم ای والله داری 👍👍👍👍👏👏👏

خیلی خوب بود

آخی چه قشنگ 🥺😍

چقدر رر قشنگ

چقد عالی و قشنگ
لذت بردم

چه قدر خوشحالم که به جمع دوستام اضافه شدی فاطمه جون🤩
تو همین چند روزی کلییی چیزای مفید ازت یاد گرفتم🥹🥹🥹
داستان درخواستی هم می نویسی؟؟؟
محمدعلی کمی می ترسه مثلا از رد شدن از پل های آهنی روی جوب یا هر جایی زیر پاش خالی باشه

میشه بقیه داستان هاتم بگی خیلی خوب وکمک کنندس

به به لذت بردم😍🩷🩷
مهرادجان از اینکه با اسم خودش داستان میگید لذت میبره؟تاثیر بهتری داره؟

مادر نمونه 🥰

دختر تو چقدر جذابی اخه

چقد خوب بود ولذت بردم عزیزم🤩🌻

عالیه.

عالی بود فاطمه هنرمندم

مامان خلاق 😍.

چه قشنگ بود😍😍😍

خیلی عالی ذخیره شد🥺❤❤

عاااالی🤍
مرسی ازت🥹

خیلی قشنگ بود🥹
هممون باید صدای شیرمونو پیدا کنیم

وای خدا چقد جذاب 😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
سلام از امروز پر ماجرا💣🐢ایده کاردستی برای سن دوسال به بالا✅
اول میتونین باهم نقاشی لاکپشت یا خرگوش بکشین دوربری کنین و پشتش مثل عکس نی بذارین
وقتی نخ و مثل عکس از میله یا مثل ما دستگیره کابینت رد کنین با تکون دادن دو سر نخ لاکپشتا حرکت میکنن و به آخر میرسن
هم دست ورزیه هم هیجان انگیز😍
بنظرم عکسا واضحه ولی باز اگه متوجه نشدین بپرسین💙

امروز برای من روز فروپاشی بود!از صبح هی صبوری کردم،دوباری از کابینت چیزی برداشتم که هر دوبار وسیله شکست،هیراد با صورت رو سرامیک سر خورد و کبود شد
بعدش در حالی که داشتم پودرقهوه های ریخته شده رو جمع میکردم دیدم هیراد موکت اشپزخونه رو با ماژیک مشکی پر از خط خطی کرده🥲🖊️
همینجا نقطه ی انفجارم شد و فریاد زنان از اشپزخونه بیرونشون کردم🥲🥲
درحابی که مغزم مدام هشدار میداد که تقصیر اونا نیس و این اتفاق طبیعیه اما نتونستم داد نزنم🫠🫠
هردوتا در حال گریه زاری بودن و منم رو مبل نشسته بودم و با بغض و شرمندگی نگاهشون میکردم که هیراد اومد بغلم
بعدش مهراد نزدیک شد!با هم دیگه نفس عمیق کشیدیم شوخی کردیم و خندیدیم و در آخر عذرخواهی کردم🧡هیراد خوابید و من و مهراد برای جبران لحظه های بدمون مشغول نقاشی و کاردستی شدیم و مثل همیشه جواب داد!

اما در کل امروز روز من نیست چون حتی تو مسابقه ی لاکپشتیم همش دارم میبازم از مهراد😂😂اینم گزارش روز من😅شما چه خبر؟؟

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه