سوال های مرتبط

مامان نیلا🐣💕🍒 مامان نیلا🐣💕🍒 ۱۳ ماهگی
دیروز نیلا رو برای چکاپ ماهانه بردم دکتر یه جمله گفت که هم ذوق کردم هم یه لحظه دلم گرفت🥹🫶🏻
گفت از این به بعد نیلا میتونه غذای سفره بخوره 🍕🍟

نمیدونم چرا ولی همین یه جمله انقدر برام بزرگ بود... انگار یکی رسما اعلام کرد اون نوزاد کوچولویی که برای هر قاشق غذاش استرس داشتم داره آروم آروم بزرگ میشه...🥲🤍

همون نیلایی که روزای اول برای چند قاشق پوره ذوق میکردم برای هر غذای جدید هزار بار تحقیق میکردم نگران رفلاکسش بودم نگران اینکه نکنه عق بزنه نکنه حساسیت داشته باشه نکنه سیر نشده باشه...🫠

حالا رسیدیم به جایی که دکتر میگه دیگه میتونه غذای سفره بخوره...🥹🍽️

شاید برای خیلیا یه جمله معمولی باشه ولی برای من یعنی یه فصل از کوچولویی نیلا تموم شد...💛

از این به بعد یه صندلی کوچولو کنار سفره داریم یه جفت دست کوچولو که میخواد از بشقاب مامان و بابا غذا برداره یه کوچولویی که قراره کنارمون غذا خوردن رو یاد بگیره 🥹🫶🏻

و من... دلم میخواد زمان فقط یه کم آروم‌تر بگذره...⏳🤍

البته هنوز با بافت غذاها دوست نشده و میدونم تا مثل ما غذا خوردنش یه کم زمان میبره ولی همین که دکتر گفت از نظر سنی دیگه محدودیتی نداره دلم قنج رفت...🥹🤍

اولین غذای سفره‌ای که بچه‌هاتون عاشقش شد چی بود؟🍭
مامان ارسلان👼🏻 مامان ارسلان👼🏻 ۱۰ ماهگی
پارسال همین موقع توی شکمم بودی و من مشغول خونه‌تکونی اساسی و چیدن کمد کوچولوت🥺
با ذوق لباس‌هات رو مرتب می‌کردم و با شوق و هیجان روزشماری می‌کردم برای اومدنت... نمی‌دونستم قراره با اومدنت، همه‌ی دنیام عوض بشه 🤍
امسال اما کنارمی..🙂
نه‌تنها نمی‌ذاری یه گوشه بشینم و کاری انجام بدم، بلکه از سر و کولم بالا میری و حسابی شیطنت می‌کنی! 😂 چه برسه به خونه‌تکونی!
چه زود داری بزرگ میشی پسر کوچولوی من… انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: بالاخره اومدی!
حالا هر روز یه کار جدید یاد می‌گیری و من با دیدن بزرگ شدنت، هم ذوق می‌کنم، هم دلم برای روزهای کوچیک‌ترت تنگ میشه.
می‌دونم یه روزی می‌رسه که دیگه این‌قدر به من نمی‌چسبی…
دیگه از سر و کولم بالا نمیری، دستم رو برای راه رفتن نمی‌گیری و شاید حتی برای یه بوسه از من خجالت بکشی.
و من اون روز دلم برای همین روزهایی که گاهی خسته‌م می‌کرد، بیشتر از همیشه تنگ میشه.
میدونم یه روزی میاد که دلم برای همین شیطنت‌هات، همین بالا رفتن از سر و کولم، همین دست‌های کوچولویی که به من می‌چسبن، حسابی تنگ میشه…
مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۶ ماهگی
توووولدت مبارک امید زندگیمممم😍🎂قند و نباااات خونمون...🍭 پسرک شیطون و فسقلی خودمممم😍🥹🥳
چقدر داری زود بزرگ میشی تو....🥺
چقدر هر روزی که با خنده و شیطنت تو میگذره قشنگه....🥹🥰
چقدر بودنت اینهمه شیرین و با نمکه...🥲🤩
خداروشکر که داریمت و تو این یه سال اول زندگیت انقدر همه چیز با تو قشنگ بوده و هست...😍🫀
من خیلیییییی خوشبختم که مامانتم...!🥲😍
خدارو هزار مرتبه شکر برای بودنت مهیار قشنگم🥹
به امید روزی که از سر تا پا نگات کنم و دلم ضعف بره برای قد و بالای مردونت، خنده جذابت، قدم های محکمت و چشم هایی که هر بار نگاش کنم از ذوق برق بزنه و من کیف دنیا رو ببرم...😭😍
و میدونم مثل چشم بهم زدنی اون روز میرسه...

یه سال رو با همه چالش های سخت و اسون، با کلی حس وحال عجیب و... پشت سر گذاشتم و روزهای جدید و اتفاقات قشنگ منتظرمونه...🥰♥️
بمونه به یادگاری از اول سال زندگیت...🎉🫀 یه تولد ساده و خودمونی😍🥰

پ.ن:با بدبختی تو عکس صاف نشسته که اونم دماغ من بد افتاده😂🫠

۰۳/۱۳
با یه روز تاخیر... چون گهواره اشتباهی مسدودم کرده بود🤦😑