پارسال همین موقع توی شکمم بودی و من مشغول خونه‌تکونی اساسی و چیدن کمد کوچولوت🥺
با ذوق لباس‌هات رو مرتب می‌کردم و با شوق و هیجان روزشماری می‌کردم برای اومدنت... نمی‌دونستم قراره با اومدنت، همه‌ی دنیام عوض بشه 🤍
امسال اما کنارمی..🙂
نه‌تنها نمی‌ذاری یه گوشه بشینم و کاری انجام بدم، بلکه از سر و کولم بالا میری و حسابی شیطنت می‌کنی! 😂 چه برسه به خونه‌تکونی!
چه زود داری بزرگ میشی پسر کوچولوی من… انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: بالاخره اومدی!
حالا هر روز یه کار جدید یاد می‌گیری و من با دیدن بزرگ شدنت، هم ذوق می‌کنم، هم دلم برای روزهای کوچیک‌ترت تنگ میشه.
می‌دونم یه روزی می‌رسه که دیگه این‌قدر به من نمی‌چسبی…
دیگه از سر و کولم بالا نمیری، دستم رو برای راه رفتن نمی‌گیری و شاید حتی برای یه بوسه از من خجالت بکشی.
و من اون روز دلم برای همین روزهایی که گاهی خسته‌م می‌کرد، بیشتر از همیشه تنگ میشه.
میدونم یه روزی میاد که دلم برای همین شیطنت‌هات، همین بالا رفتن از سر و کولم، همین دست‌های کوچولویی که به من می‌چسبن، حسابی تنگ میشه…

تصویر
۳ پاسخ

ای جانم
ان شالله همیشه سالم و تن درست باشید

عزیزم خدا حفظتون کنه برای هم 🥰

دلم برای بوی تنت، برای خواب‌های طولانی توی بغلم و حتی برای بی‌خوابی‌های شب‌های اولت هم تنگ خواهد شد.
کاش می‌شد بعضی از این لحظه‌ها رو نگه داشت و دوباره زندگی کرد
کاش می‌شد دوباره برگردم به روزهای اول اومدنت و یک بار دیگه اون حس نابِ «مامان شدنت» رو تجربه کنم 🥹
پسرکم، تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منی؛
و من هرچقدر هم دلم برای روزهای گذشته تنگ بشه، باز هم بی‌صبرانه منتظر دیدن بزرگ شدنت هستم..
فقط یک چیز رو همیشه یادت بمونه؛
قبل از اینکه حتی صورتت رو ببینم، دوستت داشتم.
قبل از اینکه دست‌هات رو بگیرم، منتظرشون بودم.
و از روزی که اومدی، یه تکه از قلبم برای همیشه بیرون از وجودم، کنار خودت زندگی می‌کنه.
بزرگ شو پسر مامان…
اما آروم‌تر.
مامان هنوز کلی از این روزهای کوچولویی‌ت رو دلش می‌خواد زندگی کنه. 🤍🥹
فقط آرزو می‌کنم همیشه سلامت و خوشحال باشی و من فرصت داشته باشم تمام این سال‌ها رو از نزدیک تماشا کنم. 🤍
مامان دوستت داره، بیشتر از چیزی که کلمه‌ها بتونن بگن

سوال های مرتبط

مامان نیلا🐣💕🍒 مامان نیلا🐣💕🍒 ۱۳ ماهگی
دیروز نیلا رو برای چکاپ ماهانه بردم دکتر یه جمله گفت که هم ذوق کردم هم یه لحظه دلم گرفت🥹🫶🏻
گفت از این به بعد نیلا میتونه غذای سفره بخوره 🍕🍟

نمیدونم چرا ولی همین یه جمله انقدر برام بزرگ بود... انگار یکی رسما اعلام کرد اون نوزاد کوچولویی که برای هر قاشق غذاش استرس داشتم داره آروم آروم بزرگ میشه...🥲🤍

همون نیلایی که روزای اول برای چند قاشق پوره ذوق میکردم برای هر غذای جدید هزار بار تحقیق میکردم نگران رفلاکسش بودم نگران اینکه نکنه عق بزنه نکنه حساسیت داشته باشه نکنه سیر نشده باشه...🫠

حالا رسیدیم به جایی که دکتر میگه دیگه میتونه غذای سفره بخوره...🥹🍽️

شاید برای خیلیا یه جمله معمولی باشه ولی برای من یعنی یه فصل از کوچولویی نیلا تموم شد...💛

از این به بعد یه صندلی کوچولو کنار سفره داریم یه جفت دست کوچولو که میخواد از بشقاب مامان و بابا غذا برداره یه کوچولویی که قراره کنارمون غذا خوردن رو یاد بگیره 🥹🫶🏻

و من... دلم میخواد زمان فقط یه کم آروم‌تر بگذره...⏳🤍

البته هنوز با بافت غذاها دوست نشده و میدونم تا مثل ما غذا خوردنش یه کم زمان میبره ولی همین که دکتر گفت از نظر سنی دیگه محدودیتی نداره دلم قنج رفت...🥹🤍

اولین غذای سفره‌ای که بچه‌هاتون عاشقش شد چی بود؟🍭
مامان پناهم 😍 مامان پناهم 😍 ۲ سالگی
بچم چند روزی بود آبریزش دهان زیادی داشت بیقرار بود و تقریبا خدایش چه شب چه روز بهم ریخته بود.. دیروز دیگه خیلی خیلی اذیت و بیقرار بود حتی توی بغل هم آروم نمیشد استامینوفن، بایولاکت هم دادم شاید ارومشه اما نمیشد ..امروز لثه شو نگاه کردم دیدم یه دندون جونه زده🥺🥺😍.‌یک سومش بیرونه کامل هنوز لثه رو پاره نکرده اما مشخص شده.انقد دلم سوخت برای بچم ک دیروز چقد درد کشیده و نتونسته بگه از چیه🥺. اونقدر ذوق کردم برای دندونش. آخه نه لثه ش ورم داشت نه سفید شده بود کلا لثه رو نگاه میکردی هیچ آثاری نبود تا امروز.. هر روز داره بزرگتر میشه. شماهم مثل من هستین؟؟اینکه از یه طرف ذوق میکنی میبینی داره بزرگ میشه راه میره حرف میزنه مستقل میشه ،دندون درمیاره،، و از طرفی دیگه می‌ترسید چون دلتون قراره خیلی تنگ بشه واسه همین روزا؟؟؟ من از الان دارم میترسم که چقد زود داره بال و پر میگیره .و قراره کلی دلم تنگ بشه واسه این روزاش🥺🥺.
من بچه دومم هست تازه خیر سرم😅