امروز حالم خوب نیست . دو روزه که حالم خوب نیست. دلم به شدددددت برای روزهای قبلم ، برای تعطیلی های بدون بچه تنگ شده . الان همه میان میگن ناشکری نکن.
من خدا رو شکر میکنم برای داشتن بچه ام. ولی این دلیل نمیشه که خسته نباشم . مخصوصا که پسرم دو روزه به خاطر دندونش که نیش زده فقط گریه میکنه و نق میزنه و از دیروز دائم بغلمه .شب هم که هر نیم ساعت یک ساعت بیدار میشه .
کسی رو هم ندارم که کمکم کنه ، پس حق دارم که خسته باشم، دلتنگ باشم، غمگین باشم ....
الان فقط نیاز دارم به امید ، به اینکه مامانای باتجربه بیان بگن میگذره، بچه ات بزرگ میشه، دیگه شب ها خودش میخوابه، خوش اخلاق میشه، میتونی باهاش بری بیرون .....
کلا برای منی که هفده سال کار کردم ، توی خونه حبس شدن بدترین بلایی بود که میشد سرم بیاد .... علی متاسفانه اصلاااااا توی کالسکه بند نمیشه . هر راهکاری هم بگید امتحان کردم، اسلاب بازی، شیشه شیر، توی خونه گذاشتم توی کالسکه چرخوندم و ....ولی فایده نکرد. توی صندلی ماشین هم که اصلاااا نمیشنه .کلا تا سوار ماشین میشیم نق و جیغ و گریه میکنه . بیرون رفتن خیلی سخت شده واسم .
کلا امروز حالم خوش نیست با بچه ام ......
همسرم هم سرکاره .
بگید که میگذره .....

۲۳ پاسخ

مامان علی جون من سر بچه اولم خیلی اذیت بودم و بعدم که برگشتم سرکار همش احساس میکردم اصلا زندگی ندارم چون همش در رفت و امد بودم بچه رو بزار بردار منتظر باش شوهرت بیاد دنبالت تازه ۹ شب میرسیدیم خونه اون موقع باید برای فرداش ناهار درست میکردم بعدم‌میخوابیدیم و فرداش روز از نو و روزی از نو بخاطر همین موضوع که خیلی اذیت شدم گفتم دیگه بچه نمیخوام،ولی خب هر چی میگذره وبزرگتر میشن و وابستگیشون به شما کمتر میشه اوضاع بهتر میشه نگران نباش ،شاید باورت نشه من سالی که رفت پیش دیستانی انقدر خوشحال بودم که خدا میدونه چون قبلش تمام روزای تعطیلم نمیبردمش مهد و خونه میموندیم و خب با بچه بیرون رفتن سخت بود و منم ترجیحم بود بیرون نرم ،البته بگم که من رانندگی نمیکنم و شاید اگر میکردم میرفتم ،پیش دبستانی که رفت دیگه بخاطر اینکه مثل مدرسه بود و باید هر روز میرفت روزای تعطیل خودم هم میبردمش مهد و بعدش میرفتم خرید و کارایی که دوست داشتم میکردم و خیلی حس خوبی بود و بعد از اون خیلی اوضاع بهتر شد،درسته که خب سن ماهم در کنار بزرگ شدن اونا بالا میره ولی میخوام بهت بگم این روزا گذرا هست و میگذره (اون سالها تنها جمله ای که ارومم میکرد همین بود که این نیز بگذرد) و مطمین باش دلت برای این روزاش تنگ میشه و تو دوباره میتونی تمام کارایی که قبلا میکردی رو انجام بدی ،ضمنا الان برای این بچم با خیال راحتتری کنارشم و اصلا بزرگ کردنش برام شیرینتر از اولی هست چون دید بازتری دارم با سختی هاش آشناترم و میدونم میگذره

بااینکه خیلی سخته برام کلا دستام بی جون میشه ولی شده در حد یکساعت بیرون میرم با بچه خرید هم میکنم کالسکه هم نداره همچی تو دستم کل بازار هم زیر و رو میکنم حتی اگه چیزی نخرم همین ک میریم چیای رنگا رنگ میبینیم روحیمون باز میشه همش هم با پسرم مدام صحبت میکنم این خوشگله اون خوشمزس این فلانه باااینکه اون فقط ساکته ولی همدم خودم میدونمش و از ذوقم میگم براش که اونم خوش ذوق بشه همین الان تو گرما از بیرون اومدیم پارک میبرمش خیلیم خوش میگذره گاهی نباید منتظر کسی باشی بله شرایط همه با بچه سخته ولی ما مامانا نباید سخت ترش کنیم ک حتی شده با کوچک ترین کار خودتو خوشحال کن خوش بگذرون برا خودت یه چایی بزار خیلی کیف میده

شما بیشتر ناراحتی که داری اینه تو سن کم ازدواج کردی سرزنشت نمیکنم ولی کاش میذاشتی حداقل از دوره نوجوونیت استفاده میکردی یا ازدواج کردی زود بچه دار نمیشدی من ۲۰سالگی که بازم زود بود ازدواج کردم ولی بچه نخاستیم تا ۲۵سالم شد حداقلش خوش گذروندم خیلی جاهارفتیم مسافرت باهمسرم

الانم واقعا گاهی دلم تنگ میشه برای اینکه باهم مینشستیم تا صبح فیلم میدیدم بیخیال هر ساعت از شب و روز کار نداشتیم میزدیم بیرون چه سرما چه گرما ولی الان محدودیت برامون ایجاد شده یا هست که دیگه باهم نمیخابیم اون میخابه من تا بچه رو بخابونم البته نامردی نکنم شوهرم از ۱۰۰درصد ۱۰۰درصد تو بچه داری کمکم میده پسرم هم باباییه فقط شیرش نمیده چون شیر از خودم میخوره ولی بازم با چیزای کوچیک خودمو خوشحال میکنم همسنام ک میبینم غصم نمیشه شاید اونا الان دوست داشتن جای من بودن ما آدما توهرشرایطی که باشیم ظاهر دیگران نگاه میکنیم کی از قلب کی خبر داره گلم

همه اینابرات خاطره میشه
پسرت بزرگ میشه راه میفته دندوناش در میاد
باهش میری بیرون
خانه بازی میبریش
پارک میرید
کافه میرید بستنی مبخورید
کلی قراره خوش بگذره
بنظرمن از ۵ ۶ ماهگی تا راه افتادن بچه خیلی سخته شرایط،
بعداون بهترمیشه
دخترم الان ۵سالشه

همه حرفات درست و حقه اکثر مامانا همینن خصوصا اگه کمکی نداشته باشن
اما اگه کسی هم درکت نکنه صدبرابر بهت سخت تر میگذره به نظر من....🫠🙃

ببین سختیش تا ۲ ساله. بعد ۲ سال میوفتی تو سرازیری راحتی.
توصیه میکنم با دوستات رفت و آمد کن.
بربن ناهار زنونه خونه هم. صحبت کنین چایی بخورین.
کلی برای روحیه ات تاثیر داره. کارتم اگه تونستی پرستار مطمعن بگیری از سر شروع کن

برات دعا میکنم روزی بیای ‌‌و این متنو بخونی و بخندی بگی چه زود گذشتا😍😍😍

عزیزم خیلی سخته ولی میگذره من وقتی خسته میشم و با خودم میگم یعنی این روزای بد تموم میشه دوباره با خودم میگم واسه مهیار هم همینجور دست تنها بودی و گذشت الان خودش همه کاراش رو میکنه پس اینم میگذره

حق داری خیلیم حق داری منم ۱۲ سال کار کردم همیشه پول خودم اومده جیبم ...مستقل بودم ...الان دلم واسه پیامک حقوقم تنگ شده واسه شبا با همسرم فیلم دیدن ...اخر هفته بیرپن رفتن و‌پاساژ گردی با حوصله ... الان شبانه روز کارم شده نگهداری از صدرا .. با تمسرم عصر ک از سرکار برمیگشتیم خونه چایی میریختم کلی حرف میزدیم خیلی وقته نشدت باهم حرف بزنیم ...دست تنها تو‌شهر غریب ...اگه خانوادم بودن صدرا رو‌گاهی میدادم نگه میداشتن یک ساعت با همسرم میرفتیم بیرون

دقیقا نمیدونم چیم کم بود که اینکار رو با خودم کردم و بچه دار شدم سابقه مار پانزده ساله م رو از دست دادم بیکار شدم تفریح و گردش و استراحتم رو دادم به باد فنا از صبح درگیر با این بچه بدقلق که نمیدونم باهاش چکار کنم دلم مرگ میخواد فقط هرکی هم میگه ناشکر آره اصلا ناشکرم.خسته ام خستههههه

عزیزدلمممم ❤️
میفهمتت ، شما تنها نیستی !!


حتما میگذره و دوباره با حال خوب بهش کلی عشق میدی.

ناراحت نباش همه مامان ها گاهی تو دلشون این احساسات رو دارند اما بیان نمی‌کنند از ترسشون
منم دخترم نق زدنی بخاطر دندون با مسواک ماساژ میدم استا میدم
ولی میگذره ...

حق داری عزیزم بچه داری با بچه های پر از دغدغه ی این دوره سخت ترین کار دنیاست اصلا خستگیِ بچه داری صد لول از بقیه ی خستگی ها بالاتره ، من قبلا اینقدر به پوستم می‌رسیدم آینه بود الان اینقدر وقت نکردم حتی بشورم نمیشه نگام کنی 😐😐

عزیزم شبا پاراکید بده حداقل راحت بخوابید

حس و حال منم همینه
خیلی سخته واقعا
نمیدونم کی عادت می‌کنیم

فقط میخوام بگم بچه ها دیگ جزئی از مان نمیتونیم ک جایی نریم هیچ کاری نکنیم چون بچه داریم.اتفاقا خودتو به چالش بکس من همه سختیش رو بجون میخرم باز هروز با دخترم یاپارکم بابیرون.چون هم روحیه خودم بهتر نیشه هم اون همشتو خونه نیست کلافه نمیشه.الانم دلم میخواد برم مسافرت قطعا سخته.بنظرم شرایط قبل رو دیگ فراموش کن و امروز رو زندگی کن دیگ

چون میگذرد غمی نیست.

من اصلا دلم برا قبل دخترم تنگ نمیشه میگم ای کاش زودتر میومدی بدون تو چجوری زندگی کردم..بااینکه خیلی نق میکنه بخدا دندوناش نیش زده شب تا صبح خواب نداریم ..تو شهر غریب هیچ کمکی ندارم دست تنهام..خیلی وقتا از عصبانیت جیغ زدم داد زدم..ولی بچه هامون غیر ما کسی رو ندارن ..ب خودت روحیه بده پسرت از تو انرژی مثبت بگیره بهت هزار برابر انرژی مثبت میده اصلا کم نیار..ما مامانا نباید کم بیاریم بخاطر خودمون بخاطر فرشته هامون..بغلش کن بزن بیرون برید پارک ی قدم بزنین حالتون خوب میشه

عزسزم دختر مکم همینطورا
تازه دختر من تو این ۸ ماه کلا اینجوری بوده من ۸ ماهه حتی نتونستم درست بخوابم چه برسه کارایه دیگه
و این حس که دلت برای قبل بچه تنگ شدا حس کاملا طبیعیه که همه ما مادرا اینجوری میشیم و فقط ماهایی که بچه هامون غر غروعه همو درک میکنیم
ایشالله این روزای سختمون تموم میشه

عزیزدلم
منم کاملا دست تنها هستم و دقیقا مثل خودت شاغل بودم
گاهی فکر میکنم چقدر بی دغدغه به کارام و برنامه هام میرسیدم
خدارو هزار بار شکر میکنم بخاطر وجود پسرم ولی خستگی و دلتنگی برای روزهایی که تمام وقتمون دست خودمون بود اجتناب ناپذیره

روزی میرسه که دیگه خودش می‌خوابه خودش غذا میخوره دیگه پیشت نمیخابه تو اتاقش می‌خوابه....همه اینا میگذره و دلت بر این روزا تنگ میشه

منم چند روز پیش اینطوری بودم
اینکه بخاطر پسرم مجبور شدم دو ترم مرخصی بگیرم و چقد عقب افتادم
اینکه مثل قبل نمیتونمب ا دوستام برم بیرون چون بچه داشتم به من نگفته بودن
ولی من میدونستم چرا حالم اونطوری بود
چون پسرم بخاطر دندونش ۲۰روز فقط نق و گریه و مریضی کشید
و هوا بشدت خوب شده بود و دلم یه مسافرت جانانه میخواست ولی شرایط رفتنشو نداشتیم..
الانم نیاز دارم ولی همینکه پسرم دیگه گریه نمیکنه حالم بهتر از قبله..
پسر شمام دندونش در بیاد راحت میشه شماهم سختیتون کمتر میشه

غصه نخور عزیزم بیشتر مامانای بچه دار اوصاعشون مثل شماست
منم خیلی دلتنگ میشم و مثل شما هیچکی رو ندارم که کمکم کنه دست تنهام
بعضی اوقات بر دست تنها بودنم نشستم گریه کردم🥹

دقییییقا متو توصیف کردی مخصوصا اخلاقای پسرت
ولی وقتی میرم بیرون پسربچه های یکی دو ساله رو میبینم خودشون راه میرن و بازی میکنن امیدوار میشم

سوال های مرتبط

مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۸ ماهگی
کیا مثل من خسته ان؟😞ناشکر نیستم فقط خسته ام و تنها😪
هر شب که میخوام بخوابم به خودم میگم نه من فردا هم نمیتونم این حجم از کار رو انجام بدم 🥺وقتی به شوهرم میگم خسته ام میگه تو که همیشه خسته ای چی میشد مردا یکم درک و شعور داشتن دیروز دو ساعت بچه ها رو بردم بیرون شوهرمم تو خونه بود چون خسته بود رفته بود سرکار منم تو خونه 🙄وقتی برگشتم خونه به همون شکلی که رفته بودم اسباب بازی های بچه ها وسط خونه ظرف های نشسته روی سینک لباس هایی که از روی بند جمع کرده بودم روی تخت دلم برای خودم سوخت گفتم حداقل اسباب بازی هارو جمع میکردی کجای قانون نوشته که اینا فقط وظایف زنه

دلم میخواد فقط دو روز از خواب که بیدار میشم فکر صبحانه بچه ها نباشم بعد که صبحانه رو میدم به فکر ناهار نباشم به فکر ظرف شستن لباس شستن خواب بچه کلاس بچه گور بابای بچه🤧🤧🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️

هرجا میرم دوتا بچه آویزون منن آرایشگاه میرم پیاده روی میرم حتی دستشویی هم میرم صدای جیغ و گریه یکیشون میاد😩😭چرا واقعا؟!!بهرگناه این که مادر شدمکی میگذره این روزای سخت..🥺
مامان علی مامان علی ۱۱ ماهگی
دیشب مهمان محترمی داشتیم. صحبت کشید به تک فرزندی و چند فرزندی. از مهمان محترم اصرااااار که نذار پسرت تنها بمونه اقدام کن بچه بیار بذار با هم بزرگ شن. از من هم انکار که اصلااااا. هرچقدر توضیح میدادم که از نظر روحی و جسمی توان ندارم ، هی میگفت به بچه ات فکر کن . و من به این فکر میکردم که چرا یه زن وقتی بچه دار میشه دیگه نباااید به خودش فکر کنه . وقتی میدونم که هیچ کمکی ایی ندارم ، توان روحی ، جسمی و مالی اش رو ندارم چرا باید بچه دیگه ای بیارم. چرا همه از یک مادر انتظار دارن که دیگه خودش رو نبینه . دیگه به خودش اهمیت نده. من برای آینده ام برنامه ریزی کردم. میخوام پسرم که دوساله شد بذارمش مهد دوباره برگردم سرکار . هفده سال کار کردم . دلم نمیخواد خونه بمونم. دوران سخت بارداری رو دوباره تجربه کنم اونم دقیقا وقتی که پسرم یک سال و خورده ای میشه و دلش یه مامان همراه میخواد . من چهل سالمه . سنم هم جوری نیست که بذارم وقتی بچه ام هفت هشت ساله شد یکی دیگه بیارم. پس قیدش رو زدم و با توجه به شناختی که از خودم داشتم تصمیم گرفتم مادر شاد و پر توان یک بچه باشم تا مادر خسته و افسرده و بدون توان دو تا بچه .
من در مورد شرایط خودم صحبت کردم . وگرنه مادرهای بسیاری هستن که چندین بچه دارن و حسابی هم خوشحال و پر انرژی هستن