بالاخره سفرمون تموم شد و در راه برگشتیم
این دومین سفر زندگی تو بود عزیزدلم
باورم نمیشه من همون دختر غرغروی سابقم که با کوچک ترین ناملایمتی بهم میریختم.
سفر ما با قطار بود.
تمام طول رفت و برگشت نشسته بودم و مواظبت بودم در حالیکه بقیه خواب بودن.
با خودمون کالسکه نبرده بودیم تمام سفر من و بابا تورو در آغوش گرفتیم گاهی وقتا از شدت درد شونم میسوخت و تا چند ساعت نمیتونستم تکونش بدم ولی لذت در آغوش گرفتنت انقدر زیاد بود که به تموم این دردا می‌ارزید. یک شب توی آغوشم خوابیدی و مجبور بودیم مسافتی رو بریم انقدر دست و شونم درد گرفته بود که تا چند ساعت نمیتونستم تکونش بدم اما بازم وقتی بیدار شدی و چشمای قشنگتو دیدم همه دردام فراموش شد:)
عزیزجان مادر این روزهای ۲۶ سالگیم همه وجودم تویی،
قلبم از سینه بیرون میزنه، دلم میخواد فقط به تو خوش بگذره، دلم میخواد چیزای جدید رو تجربه کنی و دلم میخواد فقط بخندی مامانی:)
باورم نمیشه اینهمه صبور شدم
سفر ما تموم شد و من دلم خیلی تنگ میشه برای نیمه شبا که توی حرم میدویدی و بازی میکردی عزیز جانِ مادر❤️

تصویر
۴ پاسخ

منم تجربه کردم سخته اما عالیههه زیارتت قبول

قبول باشه عزیزم.خداروشکر که اینقدر صبوری.
خوشبحال دختر گلت با این مادر خوبی که داره

ای جانم چقد قشنگ نوشتی..زیارتتون قبول باشه انشالله همیشه به خوشی و مسافرت های خوب خوب گلم

زیارتت قبول عزیزم واقعا با بچه مسافرت رفتن سخته🫣

سوال های مرتبط

مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
تاپیک دوم
یهوو یه روز از خواب بیدار شدم دیدم دستم خواب رفته شونم درد میکنه بدنم درد میکنه اینقدر که رو سمت چپ خوابیده بودم و تا صبح نفس سینه رو از دهنش در نیورده بود و تا صبح همونجوری خوابیده بودم فک کن از ساعت 10شب تا ساعت 8 صبح من رو یه سمت بدنم بودم و یه سینم تو دهنش سینمم گز گز میکرد یعنی سینه رو کرده بود پستونک برا خودش و پستونک و شیشه هم به هیچچچ وجه نگرفت از دو سه ماهگیش دارم تلاش میکنم
خلاصه ک یهوو بغضم گرفت کلی گریه کردم حتی شب قبلش یادمه خون دماغ شده بودم تو خواب و نفس هم سینمو ول نمکرد یه دستشویی برم یا دستمال بردادرم اگه هم میکشیدم بیرون اینقدر بیدار میشد جیغ میزد و گریه میکرد ک بیچارم میکرد تنها کاری ک کردم سرم‌تو بالشت فشار دادم و شوهرمم دور از من خوابیده بود دستمم به زور کشیدم تا برسه به مگس کش بالاسر نفس بود برداشتمش گذاشتم لای انگشتای پام و زدم به شوهرم با پام با مگس کشه تا بیدار شد برام دستمال اورد و بالشتمو عوض کرد
خلاصه ک حسابی دلم برا خودم سوخت و دلم میخواست فقط بمیرم
گفتم خب از این حال من با اینهمه عذاب ک مادر خوب در نمیاد از امروز سعی میکنم حداقل یادش بدم با سینه نخابه جور دیگه بخابه
ادامه تاپیک بعد
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۵_زایمان زودرس
#فرزند پروری
کم کم داشتم افسردگی میگرفتم و دیگه حتی نمیتونستم برم به خانوادم سر بزنم💔
و قراد بود چندین ماه دیگه دراز کشیده باشم و برای یه خانم خونه دار قطعا این حرف خیلی سخته
چطوری باید توقع میکردم از همسرم همه کار برام انجام بده پس کارش چی میشد زندگیمون چی میشد؟!
خلاصه روزا همسرم سرکار میرفت و عصرها هم میومد خونه و داخل خونه کار میکرد بشور بساب بپز و رسیدگی به کارهای من
منم بشدت روحیم حساس شده بود به هرچیزی ایراد میگرفتم گریه میکردم دعوا میکردم‌اگه جایی لکه میدیدم عیب و ایراد میگرفتم انگار دلم برای همه کارهای روزمرم تنگ شده بود💔 خیلی تنگ...
گذشت تا رسیدم به ۲۵هفته
بیشتر خرید هامو دیگه کرده بودم انلاین
دیگه از استراحت مطلق در اومده بودم و استراحت نسبی شده بودم اما باز خیلی مراقب بودم و کاری نمیکردم اما توی دلم حسرت شده بود یبار برم سیسمونی فروشی حتی یه دست لباس بتونم بخرم و زود برگردم خونه یچیزی حضوریم خریده باشم اخه هیچی از بارداریم جز درد و غصه نفهمیدم:)
با کلی خواهش همسرم قبولم کرد ببره منو سیسمونی فروشی و زود برگردیم با کلی شرط و شروط چون نگران حالم بود
رفتیم و در حد نیم ساعت سرپا بودم و کلی خرید کردیم برگشتیم من شده بودم شادترین مادر جهان تموم دردام رو فراموش کرده بودم😍 خیلی خوشحال و شاد پیش میرفتیم تا اینکه لکه بینیم شروع شد توی ۱ روز ۳ بار
این یکم ته دلم رو خالی کرد چون هفته مناسبی نبود برای لک دیدن
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
ساعت ۸ صبح بیدار شدم تا در ارامش کلوچه مورد علاقه بنیامین‌جونو درست کنم اما خانوم خانوما پنج دقیقه بعدِ من بیدار شد و گفت: عع مامانی زیادی بهت بد میگذره اگه من خواب باشم و😁😅
پس بیدار و همراه من شد..
کابینت قابلمه‌ها رو در اختیارش گذاشتم تا حسابی سرگرم باشه و منم بتونم به خمیر درست کردنم برسم!
درسته که دهنم سرویس شد و سرم داره از صدای قابلمه‌ها و ظرفایی که بهم کوبیده میشدن، منفجر میشه ولی تونستم ۱۵ تا کلوچه سنتی یا همون کلوا درست کنم و روی لبِ بابای خونه خنده بکارم ؛)
ظهر هم تا کارام تموم شد و اومدم کنار اناهیتاجون یذره استراحت کنم و چشمامو روی هم بذارم، سریع بیدار شد و جلوم نشست به بازی… :))))
امروز از اون روزاس که انگار خستگیِ ۱۵ ماه بچه داری دست تنها ریخته توو روح و تنم..
انگار داره ذره ذره وجودمو میخوره و ته مونده‌ی انرژیمو هورت میکشه…
صدای اناهیتا رو میشنوم که به در ورودی واحد چسبیده و داد میزنه:
+ مامان! بابا! مامان! بابا!
چطور میتونه انقدر مرتب و یکی درمیون هردومونو صدا بزنه؟
با همه دردام بلند میشم و به سمتش میرم. بغلم میگیرمش و زیر گردنشو بو میکشم..
همون چیزی که میتونه برام مثل مورفین عمل کنه و بهم جون دوباره بده..
به دستای کوچولوش نگاه میکنم تا به یاد بیارم اون هنوز خیلی کوچولوئه…
تنها هدیه‌ و آوانسی که به خودم میتونم بدم اینه که از درست کردن شام معاف بشم :)
پس سفارشمو توو اسنپ فود انتخاب میکنم و منتظر ساعت شام میمونم.
من یه زنم… یه مادر…
بدن من خوب بلده با خستگی بجنگه
برای دخترم.. برای زندگیم!
در حالیکه دارم شیرین زبونیاشو میشنوم، زیر لب زمزمه میکنم:
- میشه انقدر زود بزرگ نشی؟

پی. نوشت: اولین روزای شیش ماهگی و شروع بازی با کتابای پارچه‌ای..
چطور انقدر زود میگذره…