۱۴ پاسخ

سخته عزیزم خیلی سخته ولی باید قوی باشی اگه مادرت نمیتونه بیاد تو برو خونش فقط یکی باشه کارای خونه و آشپزی بکنه باز یکم کارا سبک تر میشه

وای عزیزم، کاملا میفهممت.
برای منم واقعا شرایط سختی بود،
هم بی خوابی های مداوم، هم گریه های پی در پی دخترم، هم بخیه هام، هم خونریزی که قطع نمیشد ، جنگ که هنوز ادامه داشت و صدتا چیز که قاطی شد برای من. و واقعا یک ماه اول از سخت ترین روزای کل زندگیم بود. ❤️‍🩹
اما هی به مرور بهتر شد، هنوزم سختیاشو داره ولی الان که دخترم نزدیکای سه ماهشه واقعا اینقدر شیرین و دوست داشتنی شده روزا برام که میگم وای آخیش تموم شد اون روزای سخت.
واسه همین واقعا فکر نکن که قفل میشی تو این مرحله، اینم میگذره با صبوری و توکل به خدا 🤎
و راستی اگه شرایطشو داری که از خانواده کمک و حمایت بگیری برای نگهداری کوچولوت حتما بگیر و نه نگو ب کسی :))
گاهی حتی چند دقیقه کوتاه ، دوش گرفتن تو اوج خستگی یا خوابیدن آدمو خیلی رفرش میکنه

عزیز دلم هنوز خیلی زوده. به خودت زمان بده. طول می‌کشه تا هورمونا تنظیم شن، تا از شوک در بیای و خیلی چیزای دیگه. برای من‌ تا چهار ماهگی بی‌نهایت سخت بود. انقدر که بدون اغراق می‌گم بهم به اندازه‌ی دو سال گذشت.‌ ولی الان خیییییلی بهترم. برای هرکسی زمانش متفاوته، شاید زودتر شاید دیرتر بپذیری.‌ جسم و روحت الان هر دو تو شوکن. تا می‌تونی از نزدیکانت کمک بگیر. این بزرگ‌ترین اتفاق زندگیته. برای سازگار شدن باهاش صبوری کن و بغل محکم برات 🫂 می‌فهمم چقدر اذیت می‌شی. کاش می‌تونستم یه کاری بکنم برات 🩵

عزیزم منم هنوز همینطورم
ارزو دارم یه نصف روز یکی بچه رو بگیره فقطططط بخوابم
من از روز چهارم دیگه خودم بودم کمکی هام رفتن
بشدت خسته ام

عزیزم از همسرت بخواه کمکت کنه یکی دوساعت نگهش داره استراحت کنی غنیمته منم اوایل سختم بود تا یک ماهگی بخدا الان فکر میکنم یادم نمیاد آنقدر ک حالم بد بود تا 20 روز بخیه داشتم سز اورژانسی شدم بدم میومد از سز همش تو اتاق عمل گریه میکردم فقط یادمه گذاشتن رو صورتم فقط گرماش اون حس قشنگش یادمه کلا تو خونم گریه میکردم حالم خوب نبود میگفتم من میمیرم بچم بی مادر میمونه بخیه هام خونابه میدادن بچرو دست هیچکی نمی‌دادم خودم از اول کاراشو کردم حال و هوای بدی داشتم ب خودت زمان بده ازش عکس و فیلم زیاد بگیر چون دلتنگش میشی و چیزی یادت نمیاد الان ک میخنده ب دنیا نمیدی با چشماش دنبالت میکنه وقتی نگاش نمیکنی انقد صدا در میاره مطمئن باش درست میشه همش

من که 3 سال ونیم خواب بچم درست نشده

من الان بعد چهار ماه احساس میکنم هر روز دارم بدتر میشم عصبی تر و خسته تر و متنفر تر

من حالم خیلی خیلی از حال شما بدتر بود و گریه میکردم شبها و روز ها میگفتم عجب اشتباهی کردم بچه اوردم، خودم و خیلی سرزنش میکردم، به خودم به عالم و آدم گیر میدادم، از همه بدم اومده بود اما خداروشکر بعد از ۳ ماهگی دخترم خیلی بهتر شدم، ینی باورم نمیشه که من اون آدم بودم... خلاصه طبیعیه عزیزم همه ش درست میشه

عزیزم میگذره این روزا هم...
هنوز اولاشه عادت نداری و کاملا حق داری اما به خودت فرصت بده زمان میگذره هر چی برید جلو تر آسونتر میشه و حال خودتم بهتر میشه.
اوایل برای منم خیلی خییلی سخت بود.

من سر بچه اولم اینطوری بودم و عصبی شدم و افسردگی اومد سراغم و سالها نرفت که نرفت ،، ولی بعدها که حالم بهتر شد متوجه شدم چقدرم قدر ندونستم و لذت نبردم از دوران نوزادی بچه م هم به خودم کوفت کردم هم بچه م ..یه روز توی همون زمان نوزادی دخترم یه خانوم مسنی توی اتوبوس بهم گفت قدر بچه تو بدون بجه م دو ماهش بود اون روز ،،، نزدیک به پانزده شانزده سال گذشت تا فهمیدم اون خانوم چی گفت ..حالا شما هم قدر بچه رو بدون فقط خسته ای اما تلاشتو بیشتر کن صبوری کن سعی کن لذت ببری از وجودش

هرکسی ی جوریه من الان بعد 3 سال بعضی روزاخوبم بعضی روزابدم

هیچی فقط صبر تا گذشت زمان باید بدی

بعد ۴۰ روز خیلییی بهتر میشی هرچی‌ زمان میگذره دیگه قلق بچه ات میاد دستت هر وقتوخیلی خسته ایی از کسی کمک بگیر بخواب

عزیزم ما هم این راه طی کردیم بعد چهله خوب میشه

سوال های مرتبط