۱۳ پاسخ

بفرستش بره خونشون .چقدر بدم میاد ازین بچه ها

وای من اصلا نمیتونم اینجور بچه ها رو تحمل کنم

دیگه راهش نده بیاد

دختر منم همش منت میکشه میترسم بره مدرسه اذیتش کنن حرف نمیزنه

ما ی همسایه داریم سه تا بچه داره بزرگه شش سال دوم چهار کوچک هم دو سه ماه... دختر شش ساله میاد خونه ما با مهرسانا بازی کنه اگه پنج ساعت هم نره مامانش زنگ نمیزنه...اما پدر من در میاد مقصر هم دخترم هست التماس و ب زور نگه اش می‌ذاره اونم میاد میشینه تا بخواد میتازونه اونشب خواست بره خونشون مهرسانا گفت بابام پیتزا داره میاره بمون اونم گفت بمونم گفتم بمون بخور شب بعد شام درست کردم براشون اندازه گذاشتم باز دست می کرد برای معرسانا نوش جونش اما وقتی میبینم مهرسانا نمیخوره زورم میگیره من یکی میارم سرویس دهی میکنم آخرش مهرسانا هیچی نه بازی می‌کنه همش درگیرن فقط برای اون خوبه تازه ی شب تو راه پله داشت می‌رفت گفتم وای میوه نخوردی پرنسا برگشت میوه اش هم خورد رفت ...این همه از اسباب بازی بچه من بازی میکنه ی مداد کهنه داره میگه دلم نمی‌خواد بدم...اووووف دلم پر بودا

نزار بیاد خونت دخترتو سرگرم کن اینجوری دخترت یاد میگره هرکسپی اینجوری باهاش رفتار کرد براش عادی میشه با دخترت حرف بزن بگو هر وفت کسی گف باهات بازی نمیکنم بگو نکن مهم نیس یا گف برم خونمون خودت بگو بسلامت درو براش باز بزار

بچه پرو بی تربیت و دیگه راه نده ب مادرش بگو لطفا نزاربیاد پیش بچم.چون بچم و خیلی حرص میده .همین .من عمرااااا راه بدم

دختر طبقه پایینمونم دقیقاهمینه یکسال از پرنسابزرگتره.دقیقاهمین رفتارو میکنه .ب دخترم گفتم مامانش زنگ زدحق نداری بری خونش ک اونم نیاد کلی باهاش حرف زدم یخورده راه افتاده تازه..دیروز تو پارکینگ دخترم بااسکوتر بازی می‌کرد اونا بیرون بودن اومدن نادیدن ماپارکینگیم موندن اونم وسایلاشو اورد دخترم گیرداد ماشین بیار بیرون من آوردم رفته سوار ماشین شده بعدب دخترم گفت من باهات قهرم منم گفتم حق ندارین باهم بازی کنین یهو دخترمم گفت قهرمانی از ماشینمم پیاده شو انقدپررو بودنیومد پایین دخترم گفت پاشو پاشو از روماشین بلندشدن بعدش من کلی ذوق کردم یبار تونس ازحق دفاع کنه.قبلا میگفت قهرم دخترم وسیلهاشومیدادبهش ک قهر نکنه..منم گفتم قهری بسلامت حق نداری بازرسان دیگ بازی کنی.تهدید میکنن ک ب خواستین برسن بعدش هرکاری اینومامانش کردن پرنسابیادخونمون اجازه ندادم.هروقت دخترم میرفت یااینکه میومدخونمون کلی هردومون حرص میخوردیم عصبی شده بودم دیگ.شمابادخترت صحبت کن یاد بده و کمتر بذار ببینن همو

وای نگو عزیزم من یه جایی موندم که نگم داییم همسایمون نوه هاش رو مخی ان، 2تاازنوهاش بچه های بچه ای جاریم هستن خدا میدونه هرروز جاریم خونه باباش(همون داییم) هستن دوچرخه پسرمو میگیرن ازاین ور به اون ور توکوچه میرن دیگه کم آوردم پسرمو دلم نمیخواد حتی یه لحظه، بره توکوچه ولی در میزنن صداش میزنن میکشوننش بیرون به طور واقعی دارم روانی میشم

من باشم تذکر میدم

عین دختر خواهرشوهرم، اونم یکسال و نیم از آریو بزرگ‌تره اصلا دوست ندارم با آریو بازی کنه مدام بهش تذکر میدم انگار نه انگار

😂😂😂😂😂
با این تایپ انقد حرص خوردم که نگو . منم دورم زیاد دیدم حتی چشم های خودم دیدم بچه هامو میزدن 😂😂😂دلم میخواست اون لحظه خفشون کنم

همچین بچهاییو از دخترت دور کن
بچهایی ک خلق و خوی شکل بچه خودت دارن و باهاش بازی بده بعد یه مدت افسرده میشه ها

سوال های مرتبط

مامان گل پسر مامان گل پسر ۶ سالگی
سلام خانما خوبین خیلی حالم بده حالم گرفتس تورخدا بیان بگین چ کار کنمپسرم یه دوست داره همسن خودش همسایمونن بعد پسرم همیشه عشق فوتبال همش دوست داره فوتبال بازی کنه .چشم گوشش کلا بستس تااینکه این دوستش میاد باهم بازی میکنن پسره همش میگ بریم تو تختت پسرم میگ بیا فوتبال اون فوتبال دوست نداره یکی دوبار تو تخت شک کردم بهشون نزاشتم برن تواتاق بازی کنن تا پسره میومد میگف بریم تواتاق درهم ببندیم من نمیزاشتم امروز خودم زدم ب خواب ببینم چ میکنن امدن گوشی بردن ازخودشو عکس گرفتن پسرم رمز گوشی بلد نیس فقط دوربین روصفحع هست امد گف مامان گوشی باز کن تو نبین من شک کردم گوشی باز کردم رفتم تو گالری دیدم پسره شلوارش دراورد واینکه پش هم دیدن میگن امپول بازی .خیلی حالم بد شد امروز سه نفر بودن یکی دیگ هم پیشش بود خیلی حالم بده پسرم کلی دعوا کردم اونا انداختم بیرون پسرم کلی گریه ک ب بابام نگو میکشم .من قصدپ این ب باباش بگم ولی ن جلو خودش خیلی حالم بده چ کارکنم زنگ مامان پسره میزنم میگ کمال سنشون داشتن امپول بازی میکردن ولی باباش میگم خودمم دعولش میکنم .