۱ پاسخ

یا خدا باز خداروشکر همکاران مادرت بودن
مگه نه جگرت خون بود

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
پارت ۷
همش میگفتم وای الان که دل رودم بزنه بیرون،یه چیز خنده این وسط[از درد زیاد ترسیده بودم خیلی موقعی که بی حسم کردن یکی دست زد انگشت پام گفتم وای وای دست زدی فهمیدم من حس کردم بی حس نشدم پاره نکنیدا بی حس نشدم😂گفتن نه هروقت خواستیم شروع کنیم بهت میگیم با این که الکی گفتن بعد پنبه کشیدن روشکمم من باز حس کردم گفتم وای فهمیدم پنبه کشیدی شکمم حس داره من فهمیدم گفتن نه بابا نمیخوایم کاری کنیم ضدعفونی داریم میکنیم😂😂از ترس درد واقعا رد داد بودم] بعد که شروع شد حس کردم نفس نمیتونم بکشم گفتم وای نفسم رفت یاخدا نفسم تومغزم این بود که بچم دیگه مامان نداره حالا چیکارکنم،برام ولی اینقد درد کشید بودم مهم نبود الان برم یا بمونم در این حد دیوونه شده بودم بعد بهم گفتن نه فکر میکنی گفتم نه میگم نفس ندارم حالا این حرفا که میزنم بزور داشتم حرف میزدم جون نداشتم یهو گفتن وای نفسش رفت آپنه شد نفسش رفت ماسک اکسیژن گذاشتن تا من از صبح که دوتا سرم آمپول فشار روم وصل بوده تداخل با دارو بی حسی پیدا کرد بود آپنه شدم و نفسم رفت بخاطر آمپول فشارای سرم بود، همینطور که شکمم میبریدن من هیچی متوجه نمیشدم ولی هی آب زرد بالا میاوردم روگردنم میخواستم بمیرم ،عمل که تموم شد گفتن وای وزنش از چیزی که سونو گفت خیلی بیشتره تو به زایمان نمیرسیدی ماشالااااا بچت چه سنگینه دستمممم درد گرفت دکتر عملم خیلی مهربون بود بام شوخی میکرد ، کلا واقعا اون روز مرگو به چشم دیدم خیلی سخت بود...
مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
پارت ۸
تا بچه ۴ کیلو ۲۰۰ بوده و اینا تشخیص دادن ۳ خورده ای ،بچه دراوردن نشونم دادن (میگفتن بچه که دنیا بیااد ببینیش اینقدر حس قشنگ و خوبی که تو زندگیت تجربش نکردی چنان عاشقش میشی که توزندگیت این حس نداشتی یه حس وصف نشدنی) ولی بچها من فقط ماهورا که نشونم دادن یه دختر تپلی سفید و قرمز نگاش کردم با اون حال زار یه لبخندی زدم فقططط گفتم سالمه؟گفتن آره برام کافی بود ولی بچها همون لحظه هیچ حسسس عشقی و چیزای که میگفتن سراغم نیومد هیچ حسیییی فقط دوست داشتن عادی بود و من ترسیدم از این حس
گفتم وای نکنه بچم دوست نداشت باشم،نمیدونستم از دردای شدیدی که کشیدم خنثی شدم و این دختر دنیای منه بعد که برگشتم خونه فهمیدم زندگی و عشق و دلیل خوشبختی یعنی چی....
مارو بردن بخش و داداشم و شوهرم جابه جام کردن و منم رو لرز شدید افتاد بودم و یکوب میلرزیدم یکی اومد شکمم فشار داد و من اصلا نفهمیدم خلاصه ۵ از اتاق عمل دراومدم ،ساعت ۸ شب یه دختری اومد گفت میخوام شکمت فشار بدم گفتم باشه گفت ۱۰ ثانیه تحمل کن تا اومد فشار داد تمام دردای دنیا اومد تو بدنم چنان دادی زدم سرش گفتم برووووووو بیروووووووون نمیخواممممم گفت باید فشار بدم گفتم دستتتتت بهم نزن بنده خدا ترکید رفت بیرون عصبیم شد،مادرشوهرم گفت بزار فشار بده خونای کثیف بره خوب نیست بمونه گفتم بزارررر بمونه که درنیاد دست بهم نزنین دیگه واقعا تحمل سوزنی نداشتم....
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۹ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊
مامان نی‌نی🎀🐣 مامان نی‌نی🎀🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من🐣🐣

دیدم باز داره خیلی طول میکشه که دکترم گفت افتادی به خونریزی و رحم خودشو جمع نمیکنه تا ساعت ۱۰:۳۰ تو اتاق عمل بودم اومدم ریکاوری کاملا هوشیار بودم به خاطر شرایطم بهم دوتا قرص دادن که جلو خونریزی رو بگیره که شدیدا به لرزش افتادم جوری میلرزیدم که تخت تکون میخورد😞

همه دکترای دیگه میومدن پیشم و جویای احوالم میشدن و مدام وضعیتم چک میشد که دکترم اومد باز شرایطمو توضیح داد گفت همچنان خونریزی وسیعه و باز باید بریم اتاق عمل برات سوند بکری بذاریم که جلوی خونریزی رو بگیره و من همچنان به شدت میلرزیدم😖

برای بار دوم رفتیم اتاق عمل سوند رو بذارن هنوز کامل بی حس بودم ولی جوری میلرزیدم که پرده ای که جلوم کشیده بودن مدام تکون میخورد و صدا میداد

دکترم گفت احتمال داره بهت یه واحد خون بزنیم چون خیلی خون از دست دادی و شب بری icu 😫اینو که گفت غم عالم ریخت تو دلم همش میگفتم چرا منم مثل مامانای دیگه بعد عمل نمیرم اتاق خودمو ملاقاتی هام بیان پیشن😢
😩
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۵ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۹ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ساعت ۸و نیم که رو تختم دراز کشیده بودم و ۵ سانت هم بودم تا ساعت ۱۰ همینجور دردا رو تحمل میکردم اصلا جیغ و داد نکردم فقط نفس میکشیدم و ادعام میشد که قوی هستم و از پسش بر میام راستش من بدتر اینا تو ذهنم بود قبلش از لحاظ ذهنی خودمو واسه درد شدید اماده کرده بودم چون تجربیات مامانا رو تک به تک خونده بودم
جونم براتون بگه که پرستار اومد واسم امپول فشار زد همینجور دردام وحشتناک تر میشدن تااینکه رسیدم به ۸ سانت و اونجا فهمیدم که مامانا چی میگفتن چرا اینقد بد میگفتن راجبش و واقعا هم حق داشتن دردش از یک تا ده هزاااار بود 🤣 ولی ی فرصت کوتاهی بین دردا بود که من نفس میکشیدم گاز انتنوکس واسم اوردن یکم کمکم کرد دردامو رد کنم اون اواخر خیلی فایده نداشت ولی خیلی منو گیج کرده بود درحدی که بین دردا من غش میکردم باز با دردا بیدار میشدم خیلی افتضاح بود با هزار بدبختی ساعت ۱۲ شد و من فول شدم ی مامایی اومد و با سوزن دستشو گذاشت داخلم و کیسه ابم رو پاره کرد و بعد تنهام گذاشت من همینطور درد میکشیدم کلی اب ازم میومد همینجور پشت سرهم انقباض پشت انقباض دیگه جونی واسم نمونده بود زور بزنم خیلی الکی قبلش زور زده بود اشتباه من همینجا بود انرژیمو الکی صرف کردم بعد دکتر متخصص اومد اماده شد و زایمان من شروع شد
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۵ ماهگی