هیچ جا نمیزاشتن حرف بزنیم چون میگفتن بچه ای نباید تو جمع چیزی بگی همین باعث شد اعتماد به نفسم صفر بشه و هنوزم نتونم تو جمع درست صحبت کنم
توی غذا خوردن زورش نمیکنم.
به من به زور و فشار و تهدید و ترس و داد و کتک غذا میدادن.میخوردم از ترس اما هیچوقت وزنم بالا نرفت چون با لذت نبود خوراکم.زور و اجبار بود..
بستن موهام...الان موهای دخترم رو ازاد میزارم چون میدونم کش دردش میاد..
اعتماد کردن بهش..بدبین نبودن نسبت بهش...
اجازه میدم ک لوس باشه و دخترونه باشه.در حالی ک خودم اجازه نداشتم و میگفتن سفت حرف بزن.لوس نشو..فلان نباش.خیلی چیزا هس..
مادر من خیلی سختگیر بود مثلا دوست و رفیق نباید میداشتیم،من الان ۳۰ سالمه یک دوست ندارم با اینکه خیلی دلم میخواد،ولی حتی بلد نیستم با همسایه دوست بشم،انگار ته مغزم یکجوری ترسی دارم از دوست و رفیق
هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که جایی مانعم شده باشن اتفاقا پدر و مادر پایه ای داشتم البته پدرم تا یه سنی خیلی سختگیری میکرد اما بزرگتر که شدم رفیقم شد خدا روحشونو شاد کنه من که بهشون افتخار میکنم چون اصلا عقده ی هیچی رو به دلم نزاشتن جز زود رفتنشون.
مقایسه با همسن سالام مخصوصا دخترخاله ای که سه روز بزرگتر بود
و وادارم میکرد برتر باشم تو هر کاری و ی ادم کمال گرای افسردم که هیچی خوشحالم نمیکنه
یادمه یبار جلو جمع زد تو گوشم ک حرف نزنم😐😐
نمیزاشتن هیچی خودم انتخاب کنم و همیشه به جای من تصمیم میگرفتن و انتخاب میکردن این شده که الان حتی یه جورابم بدون وسواس نمیتونم راحت انتخاب کنم و همیشه مرددم تو خرید یا کارای دیگه.ظلم کردن
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.