۷ پاسخ

هیچ جا نمیزاشتن حرف بزنیم چون میگفتن بچه ای نباید تو جمع چیزی بگی همین باعث شد اعتماد به نفسم صفر بشه و هنوزم نتونم تو جمع درست صحبت کنم

توی غذا خوردن زورش نمیکنم.
به من به زور و فشار و تهدید و ترس و داد و کتک غذا میدادن.میخوردم از ترس اما هیچوقت وزنم بالا نرفت چون با لذت نبود خوراکم.زور و اجبار بود..
بستن موهام...الان موهای دخترم رو ازاد میزارم چون میدونم کش دردش میاد..
اعتماد کردن بهش..بدبین نبودن نسبت بهش...
اجازه میدم ک لوس باشه و دخترونه باشه.در حالی ک خودم اجازه نداشتم و میگفتن سفت حرف بزن.لوس نشو..فلان نباش.خیلی چیزا هس..

مادر من خیلی سختگیر بود مثلا دوست و رفیق نباید میداشتیم،من الان ۳۰ سالمه یک دوست ندارم با اینکه خیلی دلم میخواد،ولی حتی بلد نیستم با همسایه دوست بشم،انگار ته مغزم یکجوری ترسی دارم از دوست و رفیق

هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که جایی مانعم شده باشن اتفاقا پدر و مادر پایه ای داشتم البته پدرم تا یه سنی خیلی سختگیری میکرد اما بزرگتر که شدم رفیقم شد خدا روحشونو شاد کنه من که بهشون افتخار میکنم چون اصلا عقده ی هیچی رو به دلم نزاشتن جز زود رفتنشون.

مقایسه با همسن سالام مخصوصا دخترخاله ای که سه روز بزرگتر بود
و وادارم میکرد برتر باشم تو هر کاری و ی ادم کمال گرای افسردم که هیچی خوشحالم نمیکنه

یادمه یبار جلو جمع زد تو گوشم ک حرف نزنم😐😐

نمیزاشتن هیچی خودم انتخاب کنم و همیشه به جای من تصمیم میگرفتن و انتخاب میکردن این شده که الان حتی یه جورابم بدون وسواس نمیتونم راحت انتخاب کنم و همیشه مرددم تو خرید یا کارای دیگه.ظلم کردن

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
و اینچنین بود که گلباران شدیم به لطف برادر عزیزمون، محمدعلی😄😂
خودشم نشسته نگاه می‌کنه
خوب شد گلاشون مصنوعی بود🤦🏻‍♀️

یه چیزی رو میخواستم تعریف کنم که چند روزی هست توی ذهنم ‌می‌چرخه...
گفتم با یه عکس خودمونی باشه بهتره😁
میشه از عکس های قشنگ و گوگولی استفاده کرد✨
ولی احساس میکنم همین مدلی که باشه انگار مخاطبم اومده خونه‌مون و دارم براش تعریف میکنم، اگرچه اینجا هم خونه‌ی خودمون نیست ولی به هر حال فعلا داریم زندگی می‌کنیم دیگه🙃
حالا ماجرا رو بگم🌝
چند روز پیش ما اومدیم خونه‌ی قبلی رو تحویل بدیم و برگردیم قم، شوهرم و بچه ها جلوتر رفتن، منم در ساختمون رو بستم و اومدم بیام که دیدم دخترم رسیده جلوی پله ها و می‌ترسه بره پایین، دستشو گرفتم، اون حتی من رو ندید ولی همین که دستش رو گرفتم انگار حسابی شجاع شد و خودش از پله ها رفت پایین🫠
تا زمانی که من رو نزدیک خودش حس نکرده بود اون شجاعت لازم برای کاری که فکر میکرد سخت و خطرناک هست رو نداشت🥲
خیلی وقتا بچه ها آینه‌ی خودمون هستن، توی این موقعیت احساس کردم چقدر رفتار دخترم شبیه رابطه من و خدا بود، رابطه هر بنده‌ای با خدا... تا وقتی که خودمون رو تنها میبینیم حس میکنیم از پس تصمیم های سخت و موقعیت هایی که برامون ترسناکه نمیتونیم بر بیایم، وقتی با یه نشونه‌ای، یه اتفاقی، با یه توسلی خدا رو کنار خودمون پیدا میکنیم انگار دلمون گرم میشه و تازه میتونیم با اطمینان به اون موقعیت نگاه کنیم تا راه عبور رو پیدا کنیم...
اگه کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم درس های قشنگی برامون داره🥰
#فرزندپروری
مامان یونس🌜 و السا⭐ مامان یونس🌜 و السا⭐ ۲ سالگی
کارت ها و عکس های سیاه و سفید رو یادتونه که میگفتن زیر یک سال خیلی خوبه براشون؟

من هنوز اینا رو برای السا میزارم
هر سری هم عکس های جدید از گوگل میگیرم و کپی میکنم براش

مثلا این عکس ها رو چسبوندم
و به السا میگم گیلاس رو نشونم بده

(این عکس ها درشت هستن
کلی عکس ریز تر سیاه و سفید هم کپی کردم که تازه با اون ها سخت تر شد)


بچه ها این جور بازی هایی که باعث میشه بچه چشمش رو بگردونه و دنبال یه چیزی توی ده ها تصویر بگرده
اصطلاحا میگن نگاه جستجوگر رو تقویت میکنه(searching )
خیلی روی توجه تاثیر داره
مثلا اگه بچتون دنبال مثلا توپش هست اونو نمیبینه با اینکه جلو چشمش هست این تمرین خوراک شماست😂

و اگر بپرسید با فلش کارت های رنگی نمیشه انجام داد؟

باید بگم چرا میشه
اما میگن عکس هایی با رنگ های سیاه و سفید و قرمز انگار رنگ های اولیه هست که چشم شناخته
تشخیص شکل ازشون راحته
اما تصویر رنگی برای شروع شاید یکم حواس رو پرت کنه

حتی میگن اولین بادکنک هایی که به نینی میدید سفید و مشکی و قرمز باشه