۱۰ پاسخ

اوایل خ صبور نبودم
خ خسته بودم همش و ولع موبایلم داشتم
فیلم شهرزاد دیدم که امید رو از ش گرفتن
مثل سیلی بود برام
بعد بیشتر قدرش دونستم
هرچی بیشتر متوجه میشه باملاحظه تر شدم
حتی قبلش با باباش باهم بلند صحبت می کردیم الان نه
نگاهمون میکنه و خجل میشیم

منم گاهی رواااانی میشم ولی داد نمیزنم نفس عمیق میکشم

نه منم گاهی عصبی میشم چون دوتا هستن شیر نمیخورن غذا نمیخورن نمیخوابن گاهی لبریز میشم از اونور دختر بزرگم اذیت میکنه باباشون که دیگه نگو اصلا تکلیف نداره .
بالاخره تدم یه صبری داره ولی خب بعدش عذاب وجدان میگیرم آخه اینا که چیزی حالیشون نیست بیچاره ها

من سعی میکنم خوب باشم ولی گاهی وقتا دیگه نمیتونم

خوبه گاهی بچه رو ب یکی بسپارید و برید ی تایمی رو برای خودتون بگذرونید
شما خسته اید فقط

من سر پسرم داد میزنم نگام میکنه همچین میخنده دیگه یادم میره واسه چی حرص خوردم😂

منم عصبی میشم ولی بیشتر سر باباش خالی میکنه😂

دقیقا خب بنظرم خیلی خسته میشیم واسه همون طبیعیه

نه ادم صبر و تحمل دارره .. من ک دیگ توان ندارم بغلی شدهه همش نق میزنه من دیگ کم اوردم .. منم دعواش میکنم ولی خووب چاره چیهه 😢😢😢
دست خودمون ک نیست سخته واقعاااا اره منم باز بوسش میکنم

من خیلی خیلی تلاش میکنم اروم بمونم حتی پوکساید میخورم دخترم واااقعا شیطونه ولی یوقتا دیگه واقعا نمیتونم ی داد میزنم دلوین نکن بعد حرص میخورم ک این بچس چرا صدا بلند کردی
بماند ک قه قه میخنده بهم

سوال های مرتبط