۱۰ پاسخ

سخت نگیر بزرگ میشن جدا میشن بزار ب عهده خودش باشه سخت بگیر بیشتر اصرار داره ک پیشتون باشه

بچه های منم همینطورین اصلا جدا نمیخوابند تازه واسه من که اینقدر ترسو هستند سرویس که میرن باید با هاشون برم بعد چطور میخوان تنها بخوابن

نه گروه نداریم عزیزم

از مشاوره کمک بگیر
من پسرم رو تقریبا دو سال و نیمگی جدا کردم اتاقش رو الان گاهی بهش اجازه میدم پیش من یا تو پذیرایی بخوابه بعد پدرش میبرش اتاقش

واااای ماهم چهارتایی بصورت خیاری توی هال میخابیم،خیلی بده

دیگه الان بزرگ شده باید واقعا از شما جدا بخابه

سلام عزیزم
من میخوابم کنار پسرا خواب رفتن میرم اتاقم
بزار خواب رفت پاشو برو

دختر من یوقتهایی میگه منم بیام پیشتون باباش هم میگه بیا مبگه بابا شما وسط بخواب من و مامان اینور اونورت میخوابیم هواست به جفتمون باشه بدبخت همسرم نزدیک منکه نمیاد که نفسم میگیره میگم نزدیک من نخوابید یعنی تا صبح پنجاه تا لگد بهش،میزنه باور کن صبح تازه از دست زینب میگیره یکم میخوابه میگه نذاشته بخوابم

اجی منم آریا جدا میخوابونم نصف شب کنار من خوابه

ماهور ک انقد میچرخه اینور اونور ینی اتاق میخابونمش . که گاهی وقتا دم صبح یا نصفه شب بیدارمیشه میاد تو حال
دوسه روز پیشا من روشکم خابیده بودم ماهورم روم خابیده بود سرش رو باسنم ینی شانس اوردم همیشه جدا میخابه وگزنه موقعی ک میاد نزدیکم خاب ندارم از دستش

سوال های مرتبط

مامان boys مامان boys ۶ سالگی
سلام ما بالاخره واکسن شش سالگی و زدیم انقدر که میترسیدم ترسناک نبود رسیدیم بهداشت دوتا دختر راحت زدن تزریقش حتی به ثانیه هم نمیرسه ولی پسر من برخلاف اینکه خونه باهاش صحبت کرده بودمو توجیه بود دوباره شگفت زدمون کرد رفتیم تو اتاق دهنشو بست قطره نمیخوام و واکسن نمیزنم 🙄هر چی صحبت کردیم فایده نداشت حتی دهنشو واسه قطره باز نمیکرد دیگه به زور قطره رو من ریختم اصلا نفهمیدم ریخت تو دهنش یا نه واسه واکسن باباش نشوند رو پاش جیغ گریه خودش و کشت یه لحظه واکسن زد اصلا به ثانیه نرسید 😭😬بعد اومدیم خونه استامینوفن دادم گفت هر ۶ ساعت بده فقط دست درد گرفت اصلا دستشو دوست نداره تکون بده تب نکرد عصرش گفت دلم درد میکنه و شب ساعت ۱۱ میگفت سرم خیلی درد میکنه نمیدونم ربط داشت به واکسن یا نه بعد بی حوصله شد نق میزد پنج ساعت از استامینوفن گذشته بود بروفن دادم به ثانیه نکشید خوابش برد تا ۹ صبح که بیدار شده هنوز دستش درد میکنه باز استامینوفن دادم کمپرس گرم گذاشتم خداروشکر تب هم که نکرد این بود تجربه ما
حالا ببینم تا فردا دستش دردش خوب میشه راستی دستش هم نه ورم کردنه قرمز شد
مامان درنا مامان درنا ۶ سالگی
مادرشوهرم و خواهرشوهرم خیلی سردن با من اصلا محل نمیدن کلا اینجوریه ک من حق ندارم ازشون ناراحت باشم تا مشکلی پیش میاد اصلا محل من نمیدن پریشب تو مهمونی اقوامشون با من اصلا حرف نزدن یجوری بغضم گرفته بود هرچی میخواستم سرحرف باز کنم ولی اصلا تمایلی نداشتن ب صحبت با من
نمیدونم چرا همش حس اضافی بودن دارم تو خانواده اینا یجوری ک انگار از داشتن من خیلی خیلی پشیمونن و نمیدونم چجوری بگم قشنگ مشخصه منو نمیخوان نمیدونم چکار کنم خیلی خسته و خیلی دلشکسته ام یبار ب پدرشوهرمم گفتم اون کفت دلیلش اینه ک تو خیلی سردی و اونا این حس و ازت میگیرن ک اینجورین ولی من واقعا اینجور نیستم من فقط سر خیانت چند سال پیش همسرم ک اونا حق بمن ندادن با من بد حرف زدن ازشون ناراحتم ولی هیچوقت کم محلی بهشون نکردم خیلی حس بدی دارم شبا خواب نمیرم همش استرس دارم دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد بمیرم نمیدونم….
تب استامینوفن فرزندپروری
فرزند پروری استامینوفن دیفن هیدرامین
استامینوفن تب فرزند پروری