۱۸سال بچه دار نمیشدم
دوستمم پنج شیش سالی بود بچه دار نمیشد
خیلی اتفاقی چند سال پیش رفتیم کربلا تو اربعین
از حال و هواش که هرچییی بگم کم گفتم
با اینکه قبلش خیلی تو این فضاها نبودم
اونجا که میری حتی اگه دلتم بخاد به مشکلاتت فکر کنی نمیتونی
یه چیز عجیبی بود که نمیشه و نیست مثلش رو کره زمین انگاراون ده روز تمام دغدغده هات خنده دار میان بنظرت.
بعد که برگشتیم
گفتیم سال بعد هم بیاین باهم بریم
سال بعد دوستم باردار شد
دوماهش بود که منم باردار شدم
به کربلا نرسیدیم
امام حسین چیز عجیبیه تا تری داخل حرم متوجه نمیشی.
حالا خیلیا میگن چزا بچمونو سیاه پوش کنیم
سیاه پوش کردن بچه کوچکترین چیز در برابر دریای بخشش اون عزیزه برای من به شخصه
معجزه برای من رخ داد
حالا حتی یه روضه ی یک دقیقه ای یه تیزر کوچیک تو تیوی میبینم نمیشه اشکام سرازیر نشه
حتی یبار بخاطر رفلاکس و استفراغهای پی در پی دخترم داشتم به خدا کعر میگفتم
خواستم بگم امام خسین دستت درد نکنه عجب بچه ای بهم دادی
نتونستم خجالت کشیدم
گفتم خودت دادی خودتم درمونش کن.
اینم بخاطر ارادتم بهش گفتم تاپیک بزارم شاید یه صدم حس و حال و هوای اونحارو بتونم منتقل کرده باشم❤❤❤
رفلاکس
پوشک
الرژی
شیرخشک
فرزند پروری.

۱۰ پاسخ

من عاشق امام حسینم

واقعا تا کربلا نری نمیفهمی چ جاییه
کاش دوباره بطلبه بریم😭

قشنگ می‌دونم چی میگی عزیز
منم پسر اولم هدیه آقا ابوالفضل جانه منم سالش رفتم اربعین کربلا بعد ۷سال حاجتمو از آقا گرفتم دکترا جوابم کردن گفتن تنها راهش ای وی اف بعدش پشت سرش بهم یدونه دیگه هم داد. انشالله قسمت بشه ببرمشون زیارت آقا جان

مشکل بچت چیه؟

😍😍ای جانم
خدا رو شکر منم خیلی اعتقاد دارم

دقیقا حرفاتو خیلی قبول دارم
ما ۲ سال پشت هم رفتیم با شوهرم
سال دوم شوهرم گفت اگه بچه دار شدیم اسمشو بزاریم حسین
چندماه بعدش من باردار شدم الانم یه حسین اقای گل دارم که ۳ ماهگیش امام حسین طلبیدمون رفتیم باهم کربلا

مهم نیست کی چی میگه ماها ک اعتقاد داریم کار خودمون میکنیم چه اهمیتی داره کی چی میگه بلاخره یه روزی مشخص میشه حق با کیه

عزیزم
میدونم چی میگی
منم بچم هدیه امام حسینه
چند سال باردار نمی‌شدم
الان شکر خدا بازم باردارم
همش از برکت وجود امام حسینه

امام حسین عشقه
کاملا حست میکنم
چون باجون ودل حس کردمممم❤️❤️❤️

خداروشکر عزیزم
خوبه که ادم به چیزس اعتقاد قلبی داشته باشه

سوال های مرتبط

مامان حامی مامان حامی ۲ سالگی
اولش که فهمیدم برای بار دوم حامله ام فقط گریه کردم گفتم خدایا برای چی دادی اخه و خیلی چیزای دیگه
یعنی هرکاری کردم که بیفته و کلی داروهای ممنوعه خوردم و بعدش بخاطر کیست مویی که داشتم به هیچ قرصی نه نگفتم گذشت تا اینکه سه ماهه شدم دیدم نه این بچه نمیفته و به شوهرم گفتم حاملم و رفتیم دکتر و چون میترسیدم بخاطر قرصایی که خوردم بچه ناقص بشه رفتم آزمایش سلفری البته اینم بگم چون بچه اولمو نذر کرده بودم دختر بشه و گوشواره هامو فرستادم کربلا اینبار هم گفتم خدایا وقتی جواب آزمایش اومد و سالم شد و اینبار همونی شد که شوهرم میخواد انگشترمو از انگشتم درمیارم و میفرستم کربلا وقتی جواب اومد و رفتیم شوهرم میگفت پسره پسره؟ من فقط پرسیدم سالمه و اونم گفت سالمه ولی جنسیت ۹۹ درصده و تا ۱۸ هفته اصلا نمیشه صد در صد گفت و منم همونجا انگشترمو دراوردم و نصف کردم
اینجوری شد بچه ای که خدا زوری داد بهم و قدر ندونستم رو با نذر سالم گرفتم
الان بابام رسید انگشترمو آورده و نمیدونم چرا بغضی شدم
اینو همیشه نگه میدارم تا حامی بزرگ شد بگم تو هدیه سالم امامی به من وقتی که نخواستمت اون حتی از تو در برابر من هم محافظت کرد🥹
ببخشید طولانی شد❤️
مامان آوان و رزان مامان آوان و رزان ۱ سالگی
ننه ها بیاین یکم درد و‌دل کنیم😅 بعداز بچه دار شدن اوضاع زندگیتون چه تغییراتی کرده؟مخصوصا اونایی که دوقلو دارن یا دوتا بچه شیر به شیر دارن…
من که خیلی زندگیم عوض شده
از تو خوشی‌های بعداز ازدواجم یهو افتادم به بچه داری و….
البته خودم خواستم، ولی خیلی زود بچه دار شدم ، ۶ ماه بعداز عروسیم دوقلو طبیعی باردارشدم، خداروشکر ، چون خیلی عاشق بچه بودم کلا دلم زود بچه میخواست البته۲۵ ازدواج کردم ، ۲۷ باردار شدم…
الان با اینکه خیلی خوش میگذره با دخترام اصلا نمیشه توصیف کرد چون دختر داشتن یه لذت دیگه ای داره،،،،ولی دیگه مثل قبل نمیتونم خیلی کارا کنم،
حتی یه خرید حضوری درست و درمون نمیتونم برم …
مایی که هرسه ماه سفر بودیم از بارداری تا الان ۳ سال سفر نرفتیم
حتی مسیر های نزدیک خودمون مثل دریا …
با اینکه صبح تا شب پرستار دارم ولی دکتر با اراشگاه اینا نمیتونم برم😅
جدیدا تو ماشین و صندلی ماشینم نمی مونن که با دوستامون بریم مسیرهای یک ساعته یا ییلاق اینا..
دلم برای مهمونی های شلوغی که میگرفتم تنگ شده…
الان میخام سالی دوبار مهمونی بدم ولی قبلش باید با پرستاران هماهنگ بشم و… مهمونی اینا میریم ولی مثل قبل حال نمیده😅چون حواسم باید به بچه ها باشه..
به نظرتون این بچه ها تا کی از آب ‌گل در میان؟😅🤌🏻
من حتی به بچه دیگه فکر نمیکنم تا حداقل ۱۰ سال دیگه
بازم شکر😅
مامان نیهان🩷گل پسر🩵 مامان نیهان🩷گل پسر🩵 ۱ سالگی
خانما بیاین میخوام یه چیزی بهتون بگم






من خیلی زود باردار شدم (بعد نیهان . وقتی دخترم ۴ماهش بود دایان تو شکمم بود )
و من خیلی به شوهرم گفتم بداندازیمش ولی از اونجایی که من در دوران بارداری پریود میشدم نفهمیدم که کی باردار شده بودم و وقتی رفتم سنو که اگه هنوز قلبش تشکیل نشده بندازیم که فهمیدیم ۳ماه باردارم و تصمیم گرفتیم که نگهش داریم و خیلی خیلی کار خوبی کردیم اما بارداری پشت سر هم خیلی به زن اسیب میزنه حتی اگه بچتون یک سالش باشه
این تاپیک گذاشتم به عنوان کسی که پشت سر هم بار دار شد بگم
هم خودتون هم بچتون و هم تو دلیتون خیلی اذیت میشه
و چالشاتون نسبت به بارداری اول بیشتر
من ماه اخر بارداری خیلی درد داشتم هر بار میرفتم ان اس تی بهم میگفتن درد زایمان نشون نمیده و میومدم خونه با کلی درد گریه میکردم تو ۳۶هفته دردم خیلی شدید شد و بازم دستگاه دردو نشون نمیداد اما من بیقرار و گریه زاری میکردم بیمارستان به شوهرم گفت اگه رضایت میدید تا سزارین کنیم شاید مشکل دیگه هست که درد داره و شوهرم رضایت داد موقعی مه دکترم داشت شکمم تیغ میزد بهم گفت خدا رحمتون کرده رحمت پاره شده دقیقا پشت جفت اگه نمیومدی جفت میوفتاد رو بچه و خودتو یچه میمردین


خواستم تجربمو بزارم چون من خیلی اذیت شدم خیلی ارزشش داشت اما اگه دایان به خواست خودم بود هرگز اینقدر زود نمیزاشتم که بیاد. امید وارم حرفام به دردتون بخوره😘❤️
مامان علیسان 🐣👶🏻 مامان علیسان 🐣👶🏻 ۱ سالگی
امشب خجالت و گذاشتم کنار به شوهرم گفتم بیا بریم تو فکر بچه دوم 🫠 کلا بچه با تفاوت سنی سر دوسال موافقم ینی این یکی دوسالش میشه یکی بعدی دنیا میاد یه ساله که روش فکر هم کردم ولی خوب چون روم نمیشد در مورد فکرهایی که برای آینده م داشتم حرفی بزنم هیچی نگفته بودم الان دیدم دیگه وقتشه که بگم و خوب گفتم و با جوااااب نهههههه رو به رو شدم واقعا خورد تو پرم دوست داشتم ۲۵ سالگی بچه دومم بغلم باشه ولی خوب با این شوهری که من دارم نمیشه اینقدر بدم میومد تفاوت سنی زیاد داشته باشیم با بچه هامون 😫 وقتی فک میکنم که شوهرم ۳۵ سالشه و آخر امسال ۳۶ ساله میشه حس میکنم خیلی داره پیر میشه برا بابا بودن نیاین بگین ما تازه تو این سن داریم بچه میاریم هرکی تصورات و ذهنیاتش یه جوره🥲🫠
از اونجایی که من بابامو تو سن کم از دست دادم و سنش خیلی بالا بود متنفر شدم از تفاوت سنی زیاد و اینو شوهرم درک نمیکنه 💔💔🫠🥲

کسایی که دوتا بچه دارین تفاوت بینشون دو سال و سه سال لطفا بیاین بگین راضی این سخت بوده یا نه!؟ مخصوصا اونایی که بچه اول پسر بوده آخه معمولا دخترا خیلی مسئولیت پذیرن کمک میکنن با سن کم ولی معمولا پسرا نه اینجور نیستن🙂‼️
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان کیاشا مامان کیاشا ۱ سالگی
مامانا خواستم یه چیزی باهاتون در میون بزارم شاید حتی یکی از نگرانی در اومد
من یه خواهر دارم که ۲ سال و نیم ازم کوچیکتره
کلا من همه کارامو زود انجام دادم یعنی زود راه رفتم زود صحبت کردم یکسال و نیم که بودم به قول مامانم خیلیی کلمه میگفتم
اما خواهرم بر عکس من تقریبا هیچی نمیگفته به جز ام(یعنی غذا)و ما (یعنی مامان). تا سن ۴ سالگی
حتی پدر و مادرم دکتر بردنشون که ازشون سوال کرده که ایا دستورات ساده رو متوجه میشه و ایا به اسمش واکنش میده اگه جواب دوتاشون اره هست که اوکیه(البته هین بحثش فرق دارههههه با بچه هایی که خیلی گوشی یا تی وی میبینن و خب بررسی های ۲۵ سال پیش با الان خیلی متفاوته)
خلاصه بعد از ۴ سال خواهر من شروع میکنه به صحبت کرد😀
و خب خیلی از مادرا فک میکنن بچه ای که خیلی کلمه میگه باهوش تر و بچه ای که دیرتر به صحبت کردن میاد کم هوش تره یا اینکه ممکنه مشکلی داشته باشه
من رادیولوژی خوندم و خواهرم دانشجویه پزشکیه و من همیشه خواهرمو در تمام مراحل باهوش تر از خودم دیدم قربونش برم🥰
در کل اونکه خواهرم بوده و قطعا مامانم یه اندازه صحبت میکرده باهامون اینقد تفاوت داشت با من . بچه با بچه فرق داره
اگه نشانه جدی نگران کننده نداشته باشه به موقعش صحبت میکنن
پوشک فرزند پروری بچه شیر خشک غذا