۷ پاسخ

یعنی میشه دختر منم بره مهد کودک بمونه؟ پارسال که اصلا بدون من نمی موند

شبا زودتر بخابون
دبگه کم کم عادت میکنه
ممکنه چندوقت بعد مجدد بازم دلش نخاد بره ،اما سعی کنین ببرینش
یا حتا ب این فکر کنه مامان با نینی جدید خونست ،و من نیستم

خیلی خوبه که زودتر فرستادی،تا عادت کنه.
شیفت عصر نداره
منم دخترم رو تازه مهد ثبت نام کردم
ساعت ۳ تا ۷
ماهی ۴ تومن

منم دوست دارم لزارمش

به نظر من مهد رفتن بچه سختی های خودشو داره.

بنظر من که خوبه بچه ها چیزای زیادی یاد میگیرن مدرسه رفتن هم براشون عادی تر میشه

شب زودتر بخوابونش
مهد برای بچه ها خیلی خوبه همه اجتماعی میشن هم اینکه خیلی بیشتر از خونه یاد میگیرن

سوال های مرتبط

مامان مامی مامان مامی هفته سی‌وششم بارداری
خانما یک مشورت: من باتوجه به اینکه خیلی ادم حساسی هستم سر قضیه مهد دخترم سر اینکه مربیاش ادمای خوبی باشن و زده نشه از محیط مهد، و دل نگرانم استرس دارم تا یک ماه که میره اونجا چجور برخوردی باهاش میشه من نیستم
و هم اینکه هرروز باید درگیر چاشت گذاشتن و غذا اماده گذاشتن برای مهدش باشم، و ساعت خوابش تو خونه تا۱۰نیم ۱۱ هست ولی بره مهد از۸با پدرش میره تا۲نیم ینی تایمی هست که توخونه اذیتی نداره ، و یک هفته اول هم باید باهاش برمو بیام تو مهد بشینم تا عادت کنه(البته بچه خونگرمیه و خجالتی نیست زود کنار میاد با بچه ها و دوسداره مهد رو)
بنظرتون کار درستیه ۴۰روز دیگه مونده تا زایمانم این یک ماه رو بزارمش مهد و بعد زایمان ببینم شرایط چجوریه اگر عادت کرد بازهم بزارمش مهد تا اخرتابستون،؟ یا نه نزارمش فوقش هرروز یساعتی بفرستم با باباش بره پارک یا خانه بازی

خودمم دست تنهام برا زایمانم خونه و نهایت کمکی بگیرم
مامانم که مریضه نمیگم بیان کاری ازشون برنمیاد
خاهرم ندارم
کلا به کسی رو نمیندازم
خیلی سختمه دست تنها
ادامه پایین👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت سوم
پیاده روی رو اما از اواخر هفته ی سی و هشت شروع کردم (بعد از معاینه لگنی). یه چیز درباره معاینه لگنی بگم که درد نداشت ولی حس ناخوشایندی داره (مخصوصا برای من که دفعه اول بود تو عمرم معاینه میشدم!) و باید کامل شل کنی و نفس عمیق بکشی. اوایل هفته ی سی و نه باز رفتم دکتر و بهم گفت تا آخر این هفته فرصت داری زایمان کنی بعدش برو بیمارستان بستری شو چون میترسم بچت درشت بشه و زایمانت سخت بشه 🥲 همون روز که اومدم خونه ، ترشح موکوسی دیدم و راستش رو بگم یکم ترسیدم چون یه چیز بزرگ بود که قلپی ازم اومد بیرون(یه چیزی مثل ژله شل و کرمی رنگ). اما خوشحال شدم چون میدونستم زایمانم نزدیکه.
پیاده روی ها رو ادامه دادم و هر روز مسیر رو بیشتر میکردم (همسرم همراهیم میکرد تو پیاده روی وگرنه اصلا نمیتونستم زمان زیاد پیاده روی کنم ، سنگین شده بودم و به شدت خسته میشدم و شکمم درد می‌گرفت اگر نبود و تشویقم نمی‌کرد نمیتونستم ادامه بدم).
تا رسید شب قبل زایمانم ، سی و نه هفته و پنج روز
من هفت و بیست دقیقه صبح زایمان کردم و میخوام برگردم به شب قبل ساعت هفت شب. شاممون رو خورده بودیم و رفتیم برای پیاده روی. اون شب بعد از نیم ساعت پیاده روی حس کردم سر بچه خیلی پایینه انقدر فشار وارد میکرد که حس میکردم الانه که از وسط پام کلش بیوفته بیرون! گاه گاهی وایمیسادیم و یک دقیقه استراحت میکردیم و دوباره ادامه میدادیم.