۱۸ پاسخ

درکت میکنم من خودم ساعت یک شب دلم میوه میخواست نشستم گریه کردم شوهرم رفت برام خرید

نه اصلا مسخره نیس چون زن باردار هوسهاش دست خودش نیس واون چقد بیشعور تشریف داشته که با دیدن حامله بودنت وغذای به این هوس انگیزی با عطروبوش نکرده یه کاسه به اندازه رفع هوس شما ومدیونی ازگردن خودش تعارف کنه

درکت میکنم
منم تو بارداری یبار سر بوی پیراشکی گریه کردم به شوهرم گفتم بریم بگیریم گف اینجا بدرد نمیخوره غروب از اون شیرین فروشی سر خیابون میگیرم برات
غروب تصادف کرد یادش رفت بگیره وقتی اومد خونه و دست خالی بود کلی نشستم گریه کردم
هی میگف خانم ماشین چیزی‌ش نشده منم که سالمم خرج زیادی برنداشته ناراحت نباش
حالا من برا پیراشکی گریه میکردم 😂😂😂

خیلی درکت میکنم من باردار بودم تو شهر غریب با بدبختی غذا درست میکردم برای همسرم . همین که غذا آماده میشد من میرفتم داخل اتاق در میبستم که فقط بوش کم بشه حالم از بوی غذای خودم بهم میخورد مخصوصا از بوی مرغ متنفر بودم نشد این ۹ ماه یکی دعوتم کنه یا یکی یه غذایی بیاره برام یه شب همسایه جفتی غذا پخته بود من از گرسنگی بغض کردم بلندشدم رفتم رستوران گفتم میرم یه دل سیر غذا میخورم نتونستم زیاد بخورم دلم غذای بقیه رو میخاست خانواده شوهرم همسایه ام بودن نگفتن یه لیوان آب ببریم براش بخدا بعد مادر شوهرم هر روز دوتا دختر و شوهر و بچه هاشون رو دعوت می‌کرد

من باردار بودم پسرامو هوس باقالی پلو کردم رفته بودم خونه مادرشوهرم گفت چی میخوای درست کنم گفتم باقالی پلو بعد گفت الان وسایلشو ندارم یه وقت دیگه😞دیگه برام درست نکرد اون موقع ۳ ماهم بود شکمم ولی ببرون بود چون دوتا بود گذشت ال ماه ششم عروس خواهرش با من حامله بود یه ماه جلو تر از من بود یه روز با شوهرم سرزده رفتیم خونش دیدم باقالی پلو با ماهیچه گوسفند و رون بوقلمون ام جدا درست کرده براش یهو تا مارو دید گفت اومد جلو دروایساد گفت چ بی خبر اومدید
من تعجب کردم ک چرا اینکارو کرده جلو درو گرفته و انگار نمیخواد مارو راه بده تو
بعد شوهرم گفت ناراحتی بریم فک کن سرظهر حالم بد دخترمم وایساده منتظره ک زنیکه خیر سرش تحویلش بگیره
خلاصه تادید شوهرم عصبی شده رفت کنار ک ما بریم تو یهو دیدم عروس خواهرش اونجاست و باقالی پلو ناهار گذاشته
موقع ناهار شد و سفره انداخت
دوسه تا قاشق خوردم یهو برا اینکه زهرمار کنه گفت این باقالی پلو رو مدیون پریسا هستین چون ب افتخار اون درست کردم چون اون هوس کرده بود
من اشک تو چشام جمع شد بغض گلومو گرفت داشتم خفه میشدم کشیدم کنار دیگه نخوردم
تا آخر بارداریم یه نفر یه لقمه باقالی پلو نداد ب من منم ب هیچکس نگفتم ولی هنوز ک هنوزه یادم میاد گریم میگیره😭
تازه این یکی از حرکتاش بود بماند ک بارداری وحشتناکی داشتم ونمیتونستم تکون بخورم شوهرم همش غذا میگرفت از بیرون و من چون دلم غذای خونه میخواست هروعده گریه میکردم 😭تا اینکه دوماه آخر رفتم خونه مادرم

من تا دلتون بخواد برام پیش اومد بو کباب و کله پاچه بعضی موقع بهم میدادن بعضی موقع نه

بله عزیزم درکت میکنم هزار بار خودم خیلی گریه کردم حتی بعد از زایمان هم که بچه ها نمیزاشتن غذا درست کنم بازم گریه میکردم آرزو داشتم کسی در بزنه برام غذا بیاره 😭😭😭😭

همه ما این حالت رو تجربه کردیم کاملا طبیعیه 😭😅

وای عزیزم درکت میکنم چه بده

دقیقا منم عاشق غذایی بودم که خودم نپزم

من بخاطر اینکه قبلا سه بار سقط داشتم و شرایط بارداریم فوق العاده پرخطر بود هیچ گونه گرمیجاتی نمیخوردم . تا 5 ماه اول بارداریم قرمه سبزی نخوردم با اینکه غذای مورد علاقه ام بود. بعد مادرشوهرم طبقه پایینمون هر دقیقه قرمه سبزی مبپخت و بوش میپیچید تو خونه ما. من میرفتم تو اتاق و غذا رو بو میکردم و گریه میکردم که چرا من نمیتونم بخورم.

من بارداری پر خطر بودم دو ماه آخر کلا خونه بودم استراحت
جاریم دعوتمون کرد نتونستم برم. همسایه ایم نمی‌دونم چرا همش منتظر بودم برام غذا بفرسته هیچوقت ازین اخلاقا نداشتم منتظر دست کسی باشم. تا ۱۰شب من شام نذاشتم گفتم میاره انقد دلم غذای مهمونیشو میخواست. آخرشم با کلی اشک. غذا پختم. دلمم نخواست
زن حامله خیلی گناه داره.

وای ننه الهییییی، خب دلت خاسه ، کاش یه تعارف میزد

من همین الانم همینطورم غذایی ک خودم‌درست میکنم دوس ندارم ب دلم نمیچسبه از بوش بدم میاد بااینک هرکی میخوره کلی تعریف میکنه و چیز زیادی باقی نمیمونه ...دلم‌ مهمانی میخاد فقط با سفره ی رنگ‌وارنگ

وای من ۵ ماه اول کلا تهدع داشتم و اینجوری دوس داشتم غدای دیگرونو بخورم خودشم غذای سنتی ..شوهرم میگف از بیرون بگیرم مینشستم اونقد گریه میکردم میگفتم ن خونه پخته باشه..فست

نه عزیزم درکت میکنم اصلا هم خنده دار نیست من خودم بخاطر نوشابه گریه کرده بودم 😆😆😅
به شوهرم گفتم بگیر نرفت بگیره گریه میکردم

زن همسایه میدونه بارداری؟

اره منم باردار بودم غذایی میخاستم که خودم نپخته باشم
یا از بیزون میگرفتیم یا مادرشوهرم ، مامانم ، یا خواهرام میپختن میفرستادن میخوردم

سوال های مرتبط

مامان شروین مامان شروین ۲ سالگی
فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری
در ادامه ی تاپیک قبلیم
من اصلا اینطوری نبودم شروین و آزاد میزاشتم حداقل تو خونه ی خودمون راحت باشه مثلا غذا رو با دست بخوره و اینا
خیلیم خوب بود فقط کثیف کاریش زیاد بود منم روزی دو بار ۳ بار همش جای غذاشو جمع میکردم دستما میکشیدم میشستم لباسشو عوض میکردم ولی بزرگ تر که شد شروع کرد ریخت و پاش غذا رو پخش میکرد تو خونه کیک و کلوچه و همه رو ریز میکرد تو دستش
دیگه همه برای من مربی بهداشت شدن
نه تقصیر توعه یادش ندادی این چه وضع غذا خوردنه بچه س که باشه نباید بزاریش و خیلی حرفای بدتر
شوهرم هم از همه بدتر هرجا شروین یکم یخت و پاش میکرد آبرو مو جلو همه میبرد که اینا رو تو یادش دادی همه جا رو به گند بکشه
منم دیگه جلوشو گرفتم
منتها از اون به بعد شروین کمتر غذا میخوره حجم غذاش کم شده لپای قشنگش اب شده سر غذا باهام لج میکنه منم ۳ برابر دارم به تمیزکاری خونه میرسم و همین باعث شده ده برابر بیشتر عصبی بشم
کلا در طول روز عصبیم هیچوقت اعصابم آروم نیست خیلی دعواش میکنم خیلی از خودم ناراحتم تازه اینا همه به کنار شوهرم هم خودش خونه رو بهم میریزه از دیت اونم جدا عصبانی میشم دیگه روانی شدم
مامان پسرطلا مامان پسرطلا ۲ سالگی