۳ پاسخ

چطوری تنها میفرستی بیرون؟!من با همون تنها بیرون فرستادنشم مشکل دارم😅 چه برسه به اینکه ببر خونه مادرش اینا‌هرجا بخواد بره خودم باید باشم هم دخترم عادت کرده هم شوهرم که بدون اجازه من و بدون حضور من جایی نمیفرستم
خیالمم راحته چی میخوره چیکار میکنه جلوی چشم خودمه دیگه

بیست روز که خیلیه ‌.ماکارانی که اصلا نباید نگه داری

وای پ فازش چیه ۲۰روز نگه میداره

سوال های مرتبط

مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۱ سالگی
سلام مامانا تجربه از پوشک گرفتن گل پسر
پسرم دو ماه مونده بود دوسال بشه که باسنش بدجوری سوخته بود انگار زخم بود همیشه سر دندون اینطوری میشد خونه مامانم بودم دست درد داشتم مامانم گفت بیا پوشکش رو باز کنیم هوا بخوره خوب میشه من گفتم مامان من نمیتونم درد دارم گفت میبرمش خودم دیگه هر 20 دقیقه می‌بردیم ولی نمیکرد اصلا هرچی می‌نشستیم من یه کوچولو بهش آب میزدم از روز دوم میکرد مامانم گفت آب نزن عادت میکنه. ولی عادت نکرد خداروشکر اومدم خونه پشیمون شدم شوهرم گفت مجبوری تو این سن با این شرایط دستت ول کن پوشک کن حالا من پوشک کردم دیگه تو پوشک نمیکرد گریه میکرد بریم دستشویی😅😅😅
خلاصه جیش کامل اوکی شد اصلا خطا نداد حتی تا صبح هم خشک بود فقط موند پی پی .....
چون میترسید پی پی کنه شکمش سفت شد خیلی از پی پی میترسید فرار میکرد براش داستان ساختم آره دلتو درد میاره بزار بره پیش مامانش🤭🤭🤭تا دیگه نترسید فقط هنوز حسشو نمی‌شناخت چند روز از صبح تا شب دستشویی بودیم تا بالاخره تونست تو دستشویی پی پی کنه....
این وسط من هی عذاب وجدان داشتم وای زود گرفتم بچمو وای کنترل پی پی نداره کاش پوشک میکردم .....دکترش گفت طبیعیه و بچت آمادگی داره این چالش ها رو هر. وقت بخای بگیری داری خلاصه یکی دو هفته اذیت شدیم اینم بگم من پسرم خیلی کم خوراکه کلا زیاد نمیخوره و لاغره خیلی شاید زیاد دستشویی نمیکنه که خطا زیاد بده ولی در کل خوب بود مامانم باعث شد وگر نه حالا حالا ها پوشک میکردم......
امیدوارم به دردتون بخوره تجربم
مامان دلوین و رادین مامان دلوین و رادین ۹ ماهگی
خدا منو بکشه بچمو دعوا کردم 😔😔😔دارم میمیرم از عذاب وجدان
دیشب حالش خوب نبود گربه میکرد ک میخابم حالا گرسنه هم بود .. سر سفره شده سفره انداختم غذا آوردم با اینک خیلی گشنش بود گفت بریم بخابیم با کلی گریه گفتم مامان غذا بخور بعد بریم گفت نه میخابم ....
گف رو تاب میخابم
بردمش رو تاب بهش غذا دادم بعد کلی سرحال شد خبری از گریه نبود کلی انرژی داشت و حسابی بازی کرد اصلا از این رو ب اون رو شد ن خوابش میومد ن خیچی فقط گشنش بود ...
حالا امروز صبونه سه چهارتا لقمه خورد میدونستم واس ناهار حسابی گشنش میشع مثل همیشه ناهارشو قشنگ میخوره ...
منم سفره انداختم گفتم مامان غذا امادس اولش خوشحال شد اومد فقط یه لقمه خورد و گریه کرد بریم بخابیم ینی گریه هااااااا خودشو میمالید ب زمین تا من میگفتم الان وقت غذا خوردنه گربه هاش بیشتر میشد ... منم گفتم الان اگ ب گریه هاش بخا بدم همش میخاد غذا نخورده گریه کنه ک خوابم میاد و از سفره بلند شه بره ... چند بار گفتم مامان الان وقت غذا خوردنه غذا میخوریم بعد میخابیم هی میخاس کار دیشبشو تکرار کنه و براش بشه یه عادت ... منم کنترلمو از دست دادم وقتی گریه میکرد دعواش کردم 😔 گفتم بشین سرجات غذا میخوریم بعد هر جا دوس داری میری 😔😭 بد دعواش کردم اصلا دست خودم نبود
اونم داشت میون گریه هاش میگف غذا میخورم 😭😔 الان دارم تعریف میکنم اشکام میاد
الان ک اومدیم تو اتاق بخابه باهاش حرف زدم گفتم ببخشید دعوات کردم بوسش کردم و علت دعوامو بهش گفتم اونم یه لبخند شیرین زد و چشاشو بست قلبم داره تیکه تیکه میشه 😔😔 از وقتی باردار شدم خیلی حوصلم کم شده سریع کنترلمو از دست میدم 😔