۱۸ پاسخ

حرف دل خیلیامونو‌ زدی من حاضرم صب تا شب بدوعم‌ولی حداقل شبا یکم راحت بخابم نمیدونم کی‌ قراره شبا راحت تر و بیشتر بخابه جواب سوالمو نمیدونم واقعا 💔😭ولی من هی میام خونه مامانم میدم بچه رو‌نگع میدارن حداقل یکی دوساعت استراحت میکنم ولی خب کفایت نمیکنه

واقعاااا مادر بودن سخته منم دیگه رد دادم
من شوهرم شغلش روستاس و خونه ی خودمون شهرستانه
شوهرم هیچوقت نیست اگ باشه هم کاری ب بچها نداره یعنی تمام کاراشون با منه . حالا چندروزه اومدم مشهد
دندون همتا درد میکرد بردم درستش کنن ترسید نزاشت موندم تا جلسه ی بعد بازم نزاشت اینقد چاخانش کردم نزاشت دعواش کردم نزاشت ب شوهرم میگم میگه نمیدونم . دندونش درد داره اما نمیزاره درستش کنن .از یه طرف دیگه مهتا تب داشت چندروز اونم خودم بردم دکتر
این وسط خرید لباس محرمم هست میخوایم بریم روستا بچها لباس ندارن شوهرمم پول فرستاد خرج دکتر و اینا شد
اخرشم میگ یه هفته س مشهد چکارمیکنی ک ن خرید کردی ن دندون درست کردی هرچی میگم پول نبود نمیتونستم خرید کنم گوش نمیکنه .
یعنی روانم درد میکنه بخدااا نمیدونم دارم چکارمیکنم اصلاااا

من رو دلم موند ی غذارو با حوصله درست کنم🫠🫠

واقعا مادر بودن سخترین کار دنیاست. همین امروز رسما از ساعت شش صبح بیدار بود و همش خوابش پنج ده مین بوده و کلا به هیچکاریم نرسیدم. خیلی کلافه بودم از بیخوابی از اینکه کل خونمو میدیدم همه جا بهم ریخته آشپزخونه ای که پر از ظرف بوده و غذایی که روی گاز سوخت. اما باز خدارو شکر میکنم به خاطر وجودش تو زندگیم. به خاطر اینکه خدا من و لایق مادری کردن دونست، منی که خیلی سال حسرت مادر شدن و داشتم. وقتی کلافه میشم به خودم میگم این همه سال گشتم و خوردم و خوابیدم و خودم بودم تا سن ۳۷ سالگیم. خب دیگه کافیه. مگه همین و از خدا نمیخواستی؟ که بچه دار بشی سرت گرم کارهای بچه داری بشه. و الان دقیقا تو همون نقطه خدا قرارم داده. و ازش هزاران بار هزاران بار شاکرم بخاطر وجود گل پسرم تو زندگیم. که به زندگیم رنگ و بو داد

واقعا همینه،مادر بودن سخت ترین کار دنیاس
همه اینایی ک گفتی هست ب علاوه نگرانی و دغدغه هایی ک قبلا اصلا نبود
ولی می ارزه ب مادر بودن ب داشتن این فرشته های کوچولو
صبر کن ی کم بزرگ‌تر بشه صدات کنه،حرف بزنه،راه بره اون موقع همه خستگیات درمیره، جون دوباره میگیری
صبور باش یک سال اول سخته بعدش بهتر میشه❤️

سخترینش دل کندن از خوابه

وای حرف دلمو زدی مادر بودن خیلی سخته

واقعا درسته منم همه ی اینایی که گفتی تو دلم مونده به خصوص یه خواب خوب

چقدر خوب گفتی به منم خیلی سخت میگذره ولی چند سال حسرت داشتم الان ۴۲ سالمه همش کمردرد ومادر و فیزیوتراپی و ماساژ تا بهتر بشم بتونم بچه مو بغل کنم .
بعضی وقتا میگم تو سن بالا اشتباهه بچه آوردن ولی همیت که لبخندش میبینن با ذوق میاد بغلم خستگیم در میره

مامان صدرا شما دکتر گفت بود یکساعتی یکبار بهش شیر بدین ۴۰ تا؟

عزیزم چند روزی برو پیش مامان خودت یا همسرت نگ دارن بخابی صدرا ک شیرخشک میخوره

این روزها هم یک روز میشه خاطره سعی کن لذتشو ببری 💗

کاملا درکت میکنم. منم هنوز بعضی وقتا بین چه خوب شد بچه دار شدم و کاش بچه نداشتم گیر میکنم.‌دلم لک زده برای تموم چیزایی که گفتی . من طبیعت گرد بودم قبل از ازدواجم . دلم برای کوه و کویر و جنگل و تمام شب هایی که زیر آسمون میخوابیدم لک زده . دلم برای محل کارم، همکارام، برای شوهرم، برای بغلش برای حتی یه چرت با خیال راحت تنگ شده. بچه ها قبلا توی یه خانواده بزرگ و پر جمعیت بغل خاله و مادربزرگ و عمه و عمو و همسایه بزرگ میشد . واسه همین برای مادر به اندازه الان سخت نبود. الان مادر مونده و یه بچه و یه خونه که معمولا خیلی هم بزرگ نیست

خیلی سخته من ک پام و دستم مور مور میشه از کم خوابی

خب مادر تا مادر هم داریم من تو ۷۲ ساعت گذشته کلا شاید ۸ ۹ ساعت خوابیده باشم
اما دوستم دخترشو میذاشت رو زمین ی شیشه کوچولو هم ی ذره شیر درست میکرد میذاشت دهنش ،ی بالش هم تکیه گاه شیشه میکرد ک نیفته😐😐😐تازه برای شیرش گفتم اول اب بریز بعد پودر گفت من حوصله ندارم
ریخت بچه بو میداد اصلا
دوستم هر روز میره بیرون ولی من الان ۴ ماهه ی کفش نتونستم برم بگیرم
حس میکنم ما خیلی داریم زیاده روی میکنیم

دلم میخواد گریه کنم بخدااا

درست میشه،هرجقد بزرگتر شن بهتر میخوابن

دقیقااااااا🥹🥹🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان نلا مامان نلا ۱۲ ماهگی
دخترا به دادم برسین
از دیروز صبح دخترم با سرفه و آبریزش بینی از خواب بیدار شد
و هیچ علامت دیگه ای نداشت فقط سرفه و ترشحات
نه تب نه بی حالی و بی اشتهایی نه علایم گوارشی
شب با باباش بردیم بیمارستان دکتر قطره پلارژین داد که مخصوص سرماخوردگی هست و گفت اگه تب کرد استامینوفن هم بدین
شب برخلاف همیشه دخترم یکن سخت خوابید همیشه سروقت خوابش خیلی راحت میخوابه اما دیشب یکم مقاومت کرد
اما درد من از مریض شدن بچم برام کافیه حالا شوهرمم راه میره و زخم زبون میزنه بهم. من به عنوان یه مامان اولی از تولد بچم تا الان تنها بودم حتی پنج روز بعد از سزارین اورژانسی که شدم خودم بچمو با فلاکت و کلی درد بردم حموم
نمیدونم چرا هیچ کدوم از کارایی کردم ،مراقبت ها ،شب نخوابی ها ،و همه مشکلاتی که همتون میدونید چقدر تنهایی میتونه سخت باشه به چشم نمیاد اما تا بچه مریض شد من شدم مادر بد ، سهل انگار، مادری که قصور و کوتاهی کرده
دیشب بهم میگه بچه ها اصلا تا شیش ماهگی مریض نمیشن، بچه ی ما تا پاشو گذاشت تو هفت ماهگی مریض شد نمیدونید چقدر قلبم داره از این حرف میسوزه