تجربه زایمان طبیعی من پارت ۲ :
هرروز بزرگ و بزرگتر میشدن و خارششون شدیدتر میشد
خیلی دونه های عجیبی بود به هرکی نشون میدادم کلی تعجب میکرد بزررررررگ و قرمزززرززز
خلاصهههه ۲۶ خرداد بیدارشدم دیدم ای داد سرماخوردم با خودم گفتم حالا که نزدیک زایمان این از کجا اومد و کلی ناراحت شدم همسرم گفت مرخصی میگیرم میریم دکتر زودی خوب شی منم زنگ زدم مطب دکترم که منشیش گفت اینجا نیا برو متخصص داخلی ...
ساعت ۲ همسرم اومد دنبالم و رفتیم که متخصص داخلی پیداکنیم ماشین رو جایی پارک میکردیم و من میگفتم پیاده بریم برای من خوبه هر درمونگاه ، بیمارستان یا مطبی میرفتیم نبود تا ساعت ۴ که یه مطب پیداکردیم اما دکتر نیومده بود هنوز تا ساعت ۵ نشستیم تو مطب دکتر اومد معاینه کرد و چندتا قرص و شربت سرماخوردگی داد و منم گفتم شکممم اینجوری شده نشومش که دادم گفت برو پیش پریناتالوژیست فورا زنگ زد به همکارش و اوکی کرد برم حالا از مطب اومدیم بیرون دیدم آسانسور ساختمون اصن خالی نمیشه ما بریم پایین به همسرم گفتم بیخیال بیا از پله بریم (با اون خالم) ۵ طبقه پله هارو اومدم پایین ...

۱ پاسخ

خب

سوال های مرتبط

مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان دیار🐻🍼 مامان دیار🐻🍼 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
سلام مامانا 🍼🐻
امیدوارم حالتون خوب باشه
اومدم از تجربه زایمان طبیعی خودم براتون بگم ☺️
من روز جمعه ۳۰مرداد آزمون استخدامی فرهنگیان داشتم آماده شدم رفتیم با هزار کلافگی ساعت ۸ازمون شروع شد تا ۱۱
آزمون رو که تموم کردم اومدیم خونه خواهر همسرم با همسرش شب اومدن خونمون مهمونی
از سرشب پایین نافم تا واژنم تیر میکشید و دفعات دستشویی هام رسیده بود به یه دقیقه یه دقیقه حس دفع داشتم ولی چیزی نبود
خلاصه مهمونی تموم شد و خوابیدم توجه نکردم
صبح همسرم و فرستادم سرکار ساعت ۹:۳۰ بود که یه بیسکویت خوردم و دراز کشیدم دیدم خیلی درد دارم از کمرم می‌گرفت به زیر دلم
گفتم شاید کاذبه دوباره سعی کردم بخوابم
دستشوییم گرفت رفتم دستشویی موقع بلند شدن خون دیدم کل بدنم یخ زد😅
زنگ زدم ماما همراه گفت نترس برو بیمارستان میام
پیش خودم گفتم من ک بچم کج شده نکنه موقع زایمان آسیب ببینه قرارم بود زایمانم سزارین باشه منتظر بودم نامه بگیرم
زنگ زدم منشی دکترم گفت برو بیمارستان میگم دکتر بیاد عملت کنه خاستم برم ماما همراه زنگ زد گفتم می‌خوام سزارین بشم میرم قبل بستری شدن سونو بدم برم سزارین
گفت نترس بیا مطب معاینت کنم شاید طبیعی بود راه افتادیم رفتیم مطب معاینه کرد گفت ۴سانتی کلشم مستقیم اومده پایین برو سرم تقویتی بزن بریم بیمارستان
رفتیم سرم زدیم تو کل تایم تموم شدن سرم از درد به خودم میپیچیدم ساعت نزدیکای ۲بود
تموم شد رفتیم بیمارستان ساعت ۲ بود همسرم کارای بستری رو انجام داد
منم رفتم زایشگاه لباس عوض کردم اومدم بیرون یه درد ریز بود فقط
نشستم رو صندلی دکتر ازم شرح حال گرفت ساعت شد ۲:۳۰
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت چهار
رفتم که رفتم😅🤦🏻‍♀️
حالا بیان منو بگیرن رفتم بیرون زنگ زدم همسرم بدو‌ بیا بریم اون بیچاره هم زایشگاه بود بدو بدو اومد رفتیم گفنم برم خونه دوش بگیرم لباس بردارم مامانمم بردارم بیاییم که همسرم گفت دیر نشه بچه چیزیش بشه شک افتاد ب دلم ولی باز گفتم نه بریم خونه من از اینجا مستقیم برم زایمان از استرس میمیرم فقط ساک همراهم نبود واگرنه حموم اینا رفته بودم از ترس میخاستم زمان بکشم نرم بیمارستان
رفتیم خونه به مامانم زنگ زدم با گریه توضیح دادم اونم فورا با بابام اومد همشون ترس تو چشاشون بود حتی مامانم گریه میکرد ولی به من دلداری میدادن چه این هفته چه هفته بعد نترس
البته بگم که من بعد سونو به دکترم خبر دادم گفت بمون الزهرا زایمان کن خیلی ناراحت شدم گفتم خانم دکتر من ۹ ماه اومدم پیش شما اخرش اینجا زایمان کنم اونم طبیعی گفت اونجا همشون دکترای باسواد و حرفه ایی نترس منم که گوش ندادم و همسرمم از حرفش عصبی شده بود که چه دلیلی داره حتی اگ وقت زایمانتم باشه باید بیاد بیمارستان و اون عملت کنه اینم بگم دکترم فقط بین المللی میرفت الزهرا نمی اومد
مامان مارشمالو🫶 مامان مارشمالو🫶 ۸ ماهگی
📌تجربه زایمان طبیعی1

۳۸هفته رفتم پیش دکتر. دکترم معاینه کرد و گفت بعد از دوهفته هنوز دهانه رحمم همون دوسه سانته و هیچ فرقی نکرده خیلی هم ناراحت بود بهم گفت فکر کنم آبه دور بچه کم شده برو سونوگرافی بده فردا و عکسشو برام بفرست
اومدم از مطب بیرون با همسرم تماس گرفتم گفت بگو اگه نیازه و عجله هست همین امشب بریم سونوگرافی که دکترم گفت نیازی نیست همون فردا بریم.
هفته قبلشم من یکمی انقباض داشتم ساعت ۵ صبح زنگ زدم به دکتر، دکترم گفت برو بیمارستان. رفتمو خلاصه گفتن هنوز زوده دردام کمه ولی از همون روز کیف بیمارستان و هرچی برای اونجا لازم بودو گذاشتیم صندوق عقب که هر زمان لازم شد بریم مثل اونموقع نشه همسرم فقط کارت ملی دستش بود.
خلاصه رفتم سونوگرافی فرداش همونجا خوده اونا گفتن که فکرکنیم دکترت ختم بارداری بده آب دور بچه خیلی کم شده.
منم به شوهرم گفتم گفت عکس نفرست زحسننگ بزن به دکتر بگو.
زنگ زدم ب دکتر گفت عکسشو بفرست و پرسید اونا چی گفتن.
عکسو دید تماس گرفت گفت سریع بیا که بستریت کنم.
منم خیلی استرس گرفتم گفتم نمیشه وایساد تا چهل هفته گفتش من ۸رو بستری میکنم ماله تو ۷شده من میگم بستری بشی اگه میخوای بمونی با خودته عواقبش.
مامان علیسان مامان علیسان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت دوم
هیچی من دیگه صدام در اومد رفتم گفتم واقعا چه وضعشه میفهمید حالم بده یا نه
دیگه گفتننننن ااااااا حواسمون نبود گفت برو رو اون تخت‌ دراز بکش بیام نوار قلب بگیرم از بچه و .... من ۴۰ دقیقه میزان رو اون تخت دراز کشیدم هیچکس نیومد بالا سرم با این که یه دکتر و یه ماما بیکار تو بخش پرستاری نشسته بودن حرف میزدن من هی حالم بدتر میشد دیگه رفتم کفتم واقعا شما نه شعور دارید نه مسئولیت سرتون میشه از زایشگاه زدم بیرون اینام دنبالم که نه بیا ما نمیدونستیم فشارت اینقدر بالاس
دیگه زنگ زدم شوهرم دارم میام پایین بریم بیمارستانی که دکترم هست
سریع اومد دنبالم رفتیم بیمارستان پاستور که دکتر اونجا بود البته من بیمارستان مهرگان میخواستم برم برای زایمان که نشد فکر نمیکردم زایمان کنم کفتم نهایت دکتر قرصمو بیشتر میکنه
من رفتم اونجا سریع به دکترم زنگ زدن گفتن مریض اومده با این علائم گفت نگهش دارید بیمارستان من الان خودمو میرسونم ساعت ۱۲ شب دکترم اومد بیمارستان