تجربه زایمان طبیعی | پارت ۲

روز ۳۰ خرداد از صبح تا حدود ساعت ۶ عصر، دردهام دقیقاً شبیه دردهای پریودی شده بود؛ با این تفاوت که مداوم نبود و هی می‌گرفت و ول می‌کرد.

منم از ذوقم سریع به مامای همراهم زنگ زدم و گفتم:
«به نظرت برم بیمارستان بستری بشم؟»

گفت:
«نه عزیزم، هنوز خیلی زوده. وقتی فاصله‌ی دردهات به هر ۳ دقیقه یک بار رسید بهم زنگ بزن.»

خلاصه منم منتظر موندم. تا اینکه حدود ساعت ۱۱ شب دردهام شدیدتر شد و دیگه واقعاً نمی‌ذاشت بخوابم. طوری که از ۱۱ شب تا ۵ صبح یه کله بیدار بودم و درد می‌کشیدم.

بالاخره ساعت ۵ صبح همسرم و مامانم رو بیدار کردم و گفتم:
«فکر کنم وقتشه بریم بیمارستان.»

قبل از اینکه راه بیفتیم، رفتم دستشویی که کامل تخلیه بشم. اونجا یهو دیدم شورتم خونی شده!

دوست دارم بگم خیلی ترسیدم، ولی حقیقتش از شدت ذوق داشتم بال درمی‌آوردم! 😂

با هیجان اومدم بیرون و گفتم:
«تموم شد! من همه‌ی دردامو کشیدم! الان می‌ریم بیمارستان و سریع زایمان می‌کنم!»

بیچاره من که فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت ماجرا رو رد کردم و تا چند ساعت دیگه بچه توی بغلمه... 🤦🏻‍♀️😂

نمی‌دونستم تازه اول راهه و هنوز کلی داستان مونده! 🤍👶🏻✨

**ادامه دارد...**🍼💙

تصویر
۴ پاسخ

خببببب😍😍🥺🥺

واییی بسلامتی زایمان کردییی😍😍😍😍❤

احساس ميكنم هيچي راجب پروسه زايمان طبيعس نميدونستي نه؟

خب عزیزم اینجا که میگی درد شدید شده بود یعنی هر درد چقد طول میکشید و فاصله هاشون چقد بود

سوال های مرتبط

مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان پناه مامان پناه ۷ ماهگی
پارت 3️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه درد نداشتم حموم کردم یه رابطه بدون جلوگیری هم داشتم و خوابیدم که فردا بریم ۱۳ به در اما نگو خدا برنامه دیگه ای برای من داشت شب یه درد پریودی میگرفت و ول میکرد تو خواب هی از درد بیدار میشدم و باز خوابم میبرد نمیدونم هر از چند ساعت بود ولی هر دفعه هی شدید تر میشد دردام و اروم میشدم میخوابیدم ساعتای ۱۰ نیم صبح بود حدودا که بیدار شدیم یعنی در واقع شوهرم بیدار شد چون من هی میخوابیدم و بیدار میشدم تو خواب و بیداری بودم خواب کامل نداشتم کل شب رو خلاصه بیدا شد بهش گفتم حس میکنم قراره امروز بچه بیاد گفت چطور گفتم درد دارم گفت شاید مثل دردای قبلت کاذبه گفتم حسم اینو نمیگه گفتم بذارم زمان بگیریم
فک کنم هر از ده دقیقه در حد دو دقیقه درد میگرفت و ول میکرد و تا ۱۱ همینطور نمیدونستم درد زایمانه یا نه دیدم هی بیشتر و بیشتر میشه و قطعی به همسرم گفتم زنگ بزن خبر بده که نمیتونیم بریم این درد درده زایمانه گفت مطمئنی گفتم اره زنگ زد خبر داد من باید برم بیمارستان خانمم انگاری داره زایمان میکنه و من که دیگه مطمئن شده بودم رفتم حمام روز قبلش شیو کرده بودم فقط رفتم که زیر اب گرم باشم و یکم دیگه اسکات زدم حدود نیم ساعت زیر اب بودم و دردم هم همچنان همون بود هی شوهرم میگفت خب بریم دیگه هی من میگفتم بذار چه عجله ای داری من که اخر باید درد بکشم بذار یکم دیگه همینجا باشم
خلاصه تا ۱۲ خونه بودم و دیگه زنگ زدم به مامانم و اینا که میخوام برم بیمارستان درد دارم و اماده شدم و یه بار دیگه وسایلامو چک کردم و رفتیم بیمارستان ....
مامان داریوش مامان داریوش ۱ ماهگی
از ساعت ۵:۳۰ عصر، آبریزش داشتم و حس می‌کردم کیسه آبم سوراخ شده. ترشح آبکی داشتم و کم‌کم رنگش قهوه‌ای و کمی خونی شد. حدود ساعت ۱۲ شب رفتم بیمارستان. اونجا بستری شدم و بعد از معاینه، دکترم گفت بستری بمونم.

از همون شب تا صبح درد داشتم؛ دردی شبیه پریود، ولی خیلی شدیدتر. برخلاف چیزهایی که توی کلاس‌های آمادگی زایمان گفته بودن، درد من اصلاً از کمر شروع نمی‌شد و بیشتر خودِ زیر شکمم درد می‌گرفت.

اون شب توی بیمارستان چند تا صحنه دیدم که واقعاً ترسوندم. یک خانم بچه‌اش رو از دست داده بود و به‌شدت خونریزی داشت، طوری که تخت و زمین پر از خون شده بود. یه خانم دیگه هم تخت کنار من زایمان می‌کرد. ساعت حدود ۳:۳۰ یا ۴ صبح بود و از شدت درد مدام داد می‌زد و می‌گفت «نه، نه» و خیلی بی‌قرار بود. بچه‌اش هم۴۰ هفته شده بود و حدود ۴ کیلو و ۸۰۰ گرم بود، اگه درست یادم باشه. بالاخره بردنش اتاق زایمان و حدود ساعت ۴:۳۰ صدای گریه بچه‌اش رو شنیدم. با اینکه اصلاً نمی‌شناختمش، تمام اون مدت براش دعا می‌کردم، چون حس می‌کردم چقدر داره درد می‌کشه.

حدود ساعت ۷ صبح بود که متوجه شدن ضربان قلب داریوش داخل شکمم داره نامنظم می‌شه. با دکترم تماس گرفتن و دکتر گفت آماده‌ام کنن برای اتاق عمل تا سزارین بشم.
ادامه پارت بعدی
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند