سوال های مرتبط

مامان رضا👶💙 مامان رضا👶💙 ۳ ماهگی
پارت دو
تجربه زایمان
خلاصه صبح زود آماده شدیم و ساعت ۶ بود با همسرم و مامانم اینا راه افتادیم رفتیم بیمارستان شریعتی
رسیدم اونجا اول رفتم کیلینیک که منو ارجاع داد به زایشگاه که بستری بشم ولی بازم کلی تابمون دادن برای بستری کردن و دوبار nst گرفتن و معاینه کردن و سونو نوشت رفتم بیرون بیمارستان انجام دادم اومدم دکترگفت میتونی اگه بخوای بستری بشی اگه ام خواستی میتونی بری نهایت تا دوروز دیگه دردت بگیره بیای اگرم دردت نگرفت بازم باید بیای نهایت وقت که داری ، منم دیدم از کجامعلوم که دردم بگیره،دردمم نگیره که دوباره باید همه این مراحلو از اول انجام بدم ، دیگه گفتم باشه بستری میشم از صبح ساعت ۶ که رفته بودم تا اومدم بستری بشم ساعت ۳ اینای بعدازظهر بود آمپول فشار واسم زد تا ساعت یازده ونیم شب ، درد هام کم کم میومد و میرفت ، دیگه ماما اومد گف امشبو مسکن میزنیم بخوابی واستراحت کنی دوباره فرداصبح امپول فشار میزنیم
فردا صبح ساعت ۹ دوباره اومد سرم فشار وصل کرد ، اینم بگم از قبل به بیمارستان گفتم ماما همراه میخام خودشون بهم یه شماره دادن شنبه که بستری شدم زنگ زدم گف چهارسانت شدی زنگ بزنی میام ...
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 ۱ ماهگی
پارت یک
میخام خاطرات زایمان طبیعی رو بگم !
من ساعت ۱ ظهر دردم گرفت ساعت۵عصر رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۱سانتی
دیگ چون ۴۰،هفته بودم بستری کردن چون دردم داشتم رفتم زایشگاه دردام کم بود قابل تحمل بود از ساعت 10 شدید شد جوری که دستمو مشت میکردم میزدم به سرم انقد گریه میکردم کمرم می‌سوخت دلم درد میکرد همش میومدن معاینه میکردن دستشونو میکردن اونجام تا ته خیلی درد می‌گرفت خلاصه که همش معاینه میکردن و همش دردم بیشتر میشد تا ساعت ۱۲ من بازم دردم قابل تحمل بود ساعت ۱ شب به خون ریزی افتادم و دردم صد برابر انقد جیغ می‌کشیدم که مامانم ابجیام شوهرم و برادر شوهرم پشت در زایشگاه بودن صدامو می‌شنیدن من تو زایشگاه تنها بودم همه زاییدن و رفتن انقد حالم بد بود و حال مامانم بد بود که مامانم رو گذاشتن بیاد تو زایشگاه با مامانم ورزش کردم و اینکه من از ساعت ۶ شب تا ۳ صبح تو ۳ سانت مونده بودم تا اینکه مامانم اومد ورزش کردم تا ۶ نیم شدم ۸ سانت ، مامانم انقد حالش بد بود انقد گریه میکرد فشارش افتاد اصلا نگم براتون بقیه شو پارت دو میگم
مامان فندق💖 مامان فندق💖 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت اول

وزن:۳۲۰۰
تاریخ تولد ۱۴۰۵/۱/۱۸
روز سه شنبه ساعت ۱:۵۰دقیقه شب



خب از اینجا بگم که من از ۳۸ هفته دیگه کم کم ورزشارو شروع کردم مثل جارو دستی کشیدن، پله روی ،پیاده روی،کارای خونه،رابطه بدون جلو گیری ،و گل مغربی و... ولی همچنان شکمم بالا بود قشنگ پای بچه رو توی قفسه سینم حس میکردم از همون ۳۸ هفته یه روز درمیون هم رفتم معاینه تحریکی ۶ بار رفتم تا به زور دوسانت باز شد دهانه رحمم
همچنان منتظر درد بودم ولی دردی سراغم نمیومد تا اینکه ۴۰ هفته و ۲ روز رفتم دکتر دکتر معاینه کرد و همون دوسانت بودم و اینکه نامه داد بهم گفت تا اخر هفته میتونی بری بستری بشی .
هیچی دیگه خلاصه اومدیم خونه کلی دیگم ورزش کردم دوش اب گرم گرفتم ولی دیدم نه بازم خبری نیست یه روز دیگه هم گذشت زنگ زایشگاه زدم و قضیه رو تعریف کردم گفت که فردا صبح بیا برا بستری با امپول فشار زایمان کن
یکشنبه شب رو خونه مامانم اینا خوابیدیم قبلش هم ساک و وسایل خودمو نینی رو هم بردیم اونجا که صبح ساعت ۸ برم برای بستری
شبش انقد استرس داشتم که تا ساعت ۱ خوابم نبرد .
ساعت ۴ونیم بود بلند شدم رفتم سرویس و یه کم دست انداختم تو گوشی که ساعت ۵ بود دیدم بی اختیار یه چیز مثل اب داغ هی ازم میریزه اولش فکر کردم ادراره هی رفتم دستشویی دیدم نه نمیتونم کنترلش کنم زود اومدم شورت و نوار گذاشتم و شوهرمو بیدار کردمو رفتیم بیمارستان و بستری شدم.
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز:
اول از همه به نظرم علت بالا رفتن هفته زایمانم کم تحرکی بود که من هیچ جا نمیرفتم و کم کار خونه داشتم و باعث دیر زایمان کردنم شد .
اول ۴۰ هفته بهم گفتن که ۶ روز دیگه وقت داری و من هیچ دردی نداشتم تا روز ششم که صبح ساعت ۶بیدار شدم چند تا برش طالبی خوردم و رفتم خوابیدم و قرار بود بعداظهر برم که بستری بشم
ولی تا خوابیدم ساعت ۸ و نیم حس کردم شلوارم تو خواب کامل خیس شده و منم بلند شدم دوش گرفتم و به همسرم زنگ زدم و رفتیم بیمارستان اول نوار قلب نوزاد گرفتن و معاینه کردن و بستری شدم تا ۹و نیم طول کشید و نامه بستری رو پر کردیم و لباس عوض کردیم داخل بیمارستان علوی با اینکه دولتی بود ولی خیلی تمیز و هر نفر توی یه اتاق میموندن و من داخل یکی اتاق ها بستری شدم همون موقع اون اتاق نوار قلب بهم وصل کردن و سرم فشار و باعث شد دردها آروم سراغم بیاد دهانه رحمم ۱ سانت بود ولی همون درد هم مثل درد پریودی بود که میگرفت و ول میکرد ولی مدت زمانش طولانی بود .
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۲

روز ۳۰ خرداد از صبح تا حدود ساعت ۶ عصر، دردهام دقیقاً شبیه دردهای پریودی شده بود؛ با این تفاوت که مداوم نبود و هی می‌گرفت و ول می‌کرد.

منم از ذوقم سریع به مامای همراهم زنگ زدم و گفتم:
«به نظرت برم بیمارستان بستری بشم؟»

گفت:
«نه عزیزم، هنوز خیلی زوده. وقتی فاصله‌ی دردهات به هر ۳ دقیقه یک بار رسید بهم زنگ بزن.»

خلاصه منم منتظر موندم. تا اینکه حدود ساعت ۱۱ شب دردهام شدیدتر شد و دیگه واقعاً نمی‌ذاشت بخوابم. طوری که از ۱۱ شب تا ۵ صبح یه کله بیدار بودم و درد می‌کشیدم.

بالاخره ساعت ۵ صبح همسرم و مامانم رو بیدار کردم و گفتم:
«فکر کنم وقتشه بریم بیمارستان.»

قبل از اینکه راه بیفتیم، رفتم دستشویی که کامل تخلیه بشم. اونجا یهو دیدم شورتم خونی شده!

دوست دارم بگم خیلی ترسیدم، ولی حقیقتش از شدت ذوق داشتم بال درمی‌آوردم! 😂

با هیجان اومدم بیرون و گفتم:
«تموم شد! من همه‌ی دردامو کشیدم! الان می‌ریم بیمارستان و سریع زایمان می‌کنم!»

بیچاره من که فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت ماجرا رو رد کردم و تا چند ساعت دیگه بچه توی بغلمه... 🤦🏻‍♀️😂

نمی‌دونستم تازه اول راهه و هنوز کلی داستان مونده! 🤍👶🏻✨

**ادامه دارد...**🍼💙
مامان لنا💗 مامان لنا💗 ۷ ماهگی
مامان 😍نفس 😍 مامان 😍نفس 😍 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۲
من تو اون یک هفته تا جایی که میتونسنم پیاده روی و پله و ورزش هایی که ماماهمراهم داده بود انجام دادم و اخر روز موعود رسید و من با بی دردی کامل با پای خودم رفتم بیمارستان توبلوک زایمان ، بماند که اون روز حسابی شلوغ بود همه اومده بودن زایمان کنن خیلی منتظر شدم من از ساعت ۹ صبح رفته بودم که ساعت ۱۱ بلاخره یه ماما اومد پروندمو بررسی کرد گفت اول نوار قلب میگیرم اگه لازم بود با نامه ای که داری بستریت میکنیم دیگه نوار قلبو تا گرفت شد ساعت ۱۱و ۴۵ دقیقه چون ضربانش و حرکاتش ضعیف بودن یعنی اصلا حرکت نمیکرد با این که قبلش نوشابه خوردم ، بعد نوار قلب هم معاینم کرد که همون یکسانت بودم و بعدش رفت با دکتر مشورت کرد و چند دقیقه بعد اومد گفت با توجه به شرایطی که داری که هم ۴۰ هفتت پر شده ، نامه هم داری و نوار قلبت جالب نیس امروز بستری میشی برو نهارتو بخور ساعت یک بیا زایشگاه. منم رفتم نهار خوردم بعد نهار رفتیم کارای بستری رو انجام بدیم که بهمون دستبند دادن یکی برای من یکی هم برای نفس ، با مامانم و شوهرم رفتم توی زایشگاه منو شوهرم برگه ها و امضا کردیم و از مامانم و شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم