پارت سه
ماما بهم تاکید کرد دیگه پتو نزنم روی خودم تا منو ببینه دردام خیلی بیشتر شده و انقباضامم خیلی زیاد شده بود هر وقت میگرفت پنج دقیقه ولم نمیکرد و منم فقد میله تختو چنگ میزدم و بهشون هرچقد گفتم سزارینم کنین میگفتن نه لگنت برای طبیعی عالیه و دهانه رحمتم نرمه و هربار میایم معاینه میکنیم تو افزایش داشتی پس دلیلی نداره سزارینت کنیم منم گفتم حداقل بگید مامانم بیاد پیشم ساعت دوازده معاینم کردن شده بودم 4 سانت و نیم
منم واسه اینکه ببرنم سزارین یکسره جیغ و داد میکردم اما هیچ فایده ای نداشت🤣🤣
ساعت 12 و نیم مامانم اومد پیشم یه عالمه التماسش کردم که بگه سزارینم کنن بعد همسرم پشت خط بود مامانم گوشیو داد دستم باهاش صحبت کنم که یه عالمه گریه کردم و التماس کردم که سزارینم کنین از اونور شوهرم از من بدتر زار زار گریه میکرد
پرستارا مامانمو بیرون کردن و هرچقد مامانم بهشون گفت سزارینش کنین گفتن نه خانم هیچ مشکلی نداره
مامانم و شوهرمم همه بیمارستان شخصی هارو گشته بودن هرچی گفته بودن زیرمیزی میدیم فقد سزارینش کنین همشون زنگ میزدن میبینن که من درحال پیشرفتم جواب میکنن چون بیمارستانی که رفته بودم فقد مال زایمان بود مخصوصا زایمان بود

۱ پاسخ

ادامشو هم بگو

سوال های مرتبط

مامان ماهلین🌙🩷 مامان ماهلین🌙🩷 ۵ ماهگی
مامان شاهان🩵👣 مامان شاهان🩵👣 ۳ ماهگی
پارت شش
بعدش مامانم بهشون گفت میشه شوهرش بیاد ببیندش اونام گفتن ببریدش بخش شوهرشم تو سالن ببیندش
منم خوشحال و سرحال نشستم رو ویلچر چادری کشیدن روم بچه هم دادن بغلم مامانم منو از زایشگاه برد بیرون که شوهرم جلو درش بود
با چشای قرمز و پف کرده که داشت عین ابر بهار گریه میکرد کلی بوسم کرد و بعد از یه عالمه احوال منو گرفتن رفت سراغ بچه و اونم بوس کرد و گفت نذر کردم گوسفند قربونی کنم فقد تو سالم و سلامت باشی
شاید باورت نشه من بجز اون باری که با شوهرم صحبت کردم دیگه اصلا گریه نکردم اونوقت شوهرم بیچاره رنگ به رو نداشت
خلاصه رفتم بخش صبح ساعت ده مرخصم کردن و من توی چهل هفته و شش روز زایمان کردم
زایمان خوبی بود از همه چی راضی بودم کلن 15 ساعت تو بیمارستان بودم پنج شیش ساعت بیشتر درد نکشیدم چون دردام از نه و ده شب شروع شد تا ساعت سه بامداد
با کمک شوهرم و مادرم به بهترین نحو از بخیه هام مراقبت کرد و عالی بودن راستی از بیرون پنج تا بخیه خوردم دهانه واژنم چهار تا و شیش تا از داخل که مال وقتی بود که زور زدم و احساس کردم جر خوردم
الانم جای بخیه هام کلن محو شدن تا فشارش ندی نمیفهمی کجاس و اینکه خیلی عالیه بخیه برام زده.
بعد زایمان اومدم خونه سر دو روزه خودم تونستم کارامو بکنم که البته شوهرم و مامانم بزور منو تا ده روز توی رخت خواب گذاشتن
مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ مامان 𝑻𝒂𝒉𝒂🩵✨ ۳ ماهگی
پارت 3

مامانم که تازه رسید خودش هم سوار ماشین شد
رسیدیم زایشگاه منو بستری کردن
یه ماما بود بهم اموزش میداد که داد نزنم هر وقت دردم امد فقط فشار بدم و هروقت دردام رفت به سمت چپ بخوابم
بغلم یه خانم بود خیلی بهش توجه میکنن منم چون داد میزدم هیچکس نیومد سمتم
دم در زایشگاه فکر کردم شوهرم و مامانم و خواهر شوهرم و برادر شوهرم منتظر منن ولی شوهرم بهشون گفته برید خونه من اینجام
شوهرم داشت به جیغام گوش میداد و فقط دعا میکرد
بعد میخواستم مدفوع کنم زود بلند شدم رفتم دستشوری مدفوع کردم و خوردم زمین و جیغ میزدم حته هیچکس سمتم نیومد
خودمو بلند کردم رفتم رو تخت هر وقت منو معاینه میکردن به ماماها میگم چند سانت شدم میگن تو چکار به سانت ها دار، انقدر بد خالق بودن یعنی خیلی منو ازیت کردن بعد یکی امد با جیغ میگه چه خبرته بیمارستانو گذاشتی رو سرت منم با کلی التماس بهشون گفتم تورخدا خانم دکتر فقط منو زود زایمان کن کفشتو میبوسم منم نمیتونستم داد نزنم
بعد دوباره منو معاینه کرد داشتم جیغ میزدم با دستکش پر خون بود دهنمو گرفت گفت بسته چه خبرته و من فقط گریه میکردم
میدیدم خانم بغلیم خیلی بهش توجه کردن چون جیغ نمیزد و من هر چقدر میخواستم جلو جیغام بیستم نتونستم....
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
شوهرمو راضی کردم بریم بیمارستان دیگه (طالقانی ابادان) رفتیم بخش زایشگاه ساعت ۱۰ بود تقریبا خیلی خلوت و ترسناک بود رفتم داخل شرایطمو گفتم و پرونده برام تشکیل داد وقتی فهمید خرمشهرم گفت که چرا اومدی اینجا گفتم دوست داشتم این بیمارستان زایمان کنم اما فهمید که دروغ میگم چون گفت بیمارستان ولیعصر تمام تلاششو میکنه سزارین قبول نکنه گفتم چرا گفت امتیاز منفی داره دکتر اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره و بستری شو گفتم سزارین گفت سونو میدی وزن همون بود سزارین اگه نه طبیعی وای کع مردم از استرس تا صب میمردم گفتم اگه طبیعی بود میتونم برم جواب قانع کننده ای نداد و گفت بزار سونو بدی بعد این وسط خواهرشوهرمم خیلی میترسید میگفت اینجا نمونیم بریم همونجا بستری شو راضی نشدم گفتم دیگه اخرش مجبورم زایمان کنم هرطور شده پس بزار بمونم شوهرمم مدامم زنگ میزد نمون اینجا میترسم شب ببرنت طبیعی🤣
شوهرم کارا بستری و انحام داد خواهرشوهرمم که همش گریه میکرد بخاطر اینکه خانواده خودم دورن بهشون چیزی نگفتم ترسیدم نگران شن
ساعت تقریبا ۲ بستری شدم و کم کم دردام شروع شد و استرسم بیشتر تا صب بیدار بودم و گریه کردم ساعت ۶ خوابیدم تا ۸ و منتظر اینکه ببرنم سونو بدم اما خبری نبود دردامم بیشترشده بود هی میگرفت و ول میکرد ماما هر ربع ساعت یکی میومد معاینه میکرد و غر میزد بلندشو ورزش کن و من گریه میکردم گوشیمم خاموش بود نمیتونستم به شوهرم زنگ بزنم و راه فراری نداشتم هر چند دقیقه یه بار دردم میگرفت اما هنوز یه سانت بودم و من از دیروز صب به جز ابمیوه هیچی نخورده بودم
مامان شاهان🩵👣 مامان شاهان🩵👣 ۳ ماهگی
پرات دو
دستگاه ان اس تی بهم وصل بود و اون حباب هم بهم خیلی فشار میاورد از داخل و یکسره یه چیز داغی ازم خارج میشید یکمی دردام بیشتر شده بود اما انقباضام هنوزم نیم ساعت یکبار بود یک ساعت گذشت شد ساعت هشت اومدن معاینه کردن گفت افرین دو سانتی ولی میگفتن تا فردا ظهر شاید طول بکشه زایمانت
کم کم دردام بیشتر و بیشتر میشد اما قابل تحمت بود ولی انقباضام بیشتر شده بود تقریبی به پنج دقیقه یکبار رسیده بود و هربار یک دیقه میگرفت و بعد ول میکرد و من هنوزم ازم یه مایع داغ خارج میشد بهشون گفتم که اینطوریم اما پرستارا جواب زیادی بهم نمیدادن و منم حسابی سردم شده بود و ازشون درخواست پتو کردم که اونام بهم دادن ساعت ده شد ماما اومد معاینه کرد گفت این خون ابه چیه گفتم از اول که بهم سوند وصل کردید اینجوری شدم اونم گفت نکنه کیست پاره شده معاینه کرد گفت نه کیست سالمه(اها یچیزی یادم رفت وقتی سوند رو داشتن داخلم میکردن یدفعه ای اندازه یه کف دست بزرگ خون لخته ازم خارج شد که کلی ماما ها و پرستارا ترسیدن و هیچکدوم نفهمیدن چرا بعد اینکه سوند وصل شد اندازه یدونه ماش بهم قرص سفید زیر زبونی دادن
راستی من هیچ سرمی بهم وقل نبود و فقد اون سونده) بعدش گفت شدی سه سانت بیا یکم ورزش کن برو توی حموم خودتو از کمر به پایین با اب داغ بشور و خودتو تمیز کن به پرستار هم گفت زیر انداز رو تعویض کنه وقتی زیر انداز رو دیدم پر روش خون و اب بود
خلاصه من یکم ورزش کردم یه عالمه پیاده روی کردم که واقعا درد امونمو برید نمیتونستم و فقد نفس عمیق میکشیدم که خیلی خوب بود
مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۳ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان آریا مامان آریا ۶ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

دیگه دردام شدیدترین حالت خودش بود
که التماس میکردم ماما یه کاری کنه دردم کم شه
که برام ارامبخش زد ولی تاثیری حس نکردم
گفتم اپیدورال بزن برام کفت دیگه اخراشه نیاز نیست
من هی میگفتم نه بخدا من زایمان قبلیم خیلی طول کشید اون هی میگفت نه تو دیگه داری زایمان میکنی
معاینم کرد گفتم چند سانتم هیچی نگفت
یه شیاف دیگه برام گذاشت گفت تو ازونایی که یهو بچه ت میاد
گفتم پس یعنی هنوز خبری نیست و گریم گرفت
واقعا اون لحظات خیییلی سخت بود هر بار درد میکرفت با تموم وجودم داد میزدم که اصلا دست خودم نبود و هر بار فکر میکردم که دیگه این دفعه میمیرم
حالا بعدا فهمیدم مامانم و شوهرم پست در زایشگاه صدام میشنیدن مامانم که انقد کریه کرده بود چشماش باز نمیشد
خلاصه من هر دقیقه نگاهم به ساعت بود و بسختی تحمل میکردم که ساعت ۵ و چهل اینا ست زایمان و قیچی و این جور چیزا رو آوردن
ولی من بازم باورم نمیشد بچه‌م به این زودی بدنیا بیاد
به پرستار که اومد گفتم توروخدا راستش بگو کی زایمان می‌کنم