منم. دقییقا شرایط تورو دارم و وقتی فهمیدم ک مبخواستم کارم و ارتقا بدم
من. وقتی جواب ازمایشم اومد مثل کسی ک عزیزی رو از دست بده زار میزدم .من خودم شدیدا مخالف سقطم اما قرص برای سقط گرفتم سونو هم دادم ولی شوهرم کلی باهام حرف زد و قانعم کرد منصرف شم از کارم.اما هنوز برام عادی نیست.به کسی نگفتم جز یکی از دوستام.خیلی حالم بده و کارم شده غصه خوردن و تراپی رفتن
تازه من بچه دوممه! تازه پسرم دوسالش شده و حس آزادی داشتم ک اینجور شد
هنوز اولشه خب هورمونها بهم میریزه و جدای از اون خب مادر شدن آسون نیست ممکنه واسه هرکسی پیش بیاد این افکار و احساسات ، بابت شغل هم خب یه مدت مرخصی میگیرید طوری نیست که حتی اگه نشد هم خب یکم بچه از آب و گل در اومد یه موقعیت شغلی بهتر اگه بدونی این فرشته ها چه برکتی میارن تو زندگی آدم اصن شوکه میشی خودت
عزیزم حق داری کاملا
خیلی طبیعیه احساست، به خودت زمان بده
به مرور با شرایط کنار میای
اگه میتونی با یه مشاور هم حرف بزن اون بهتر آرومتر میکنه
ببین من خودم میخواستم باردار شم، اما وقتی باردار شدم بهم ریختم
یه بخشی به خاطر هورمونه، یه بخشی هم نگران و سردرگمی و نمیدونی آینده چی میشه
پیشنهادم بهت اینه که بشین همه چیز رو بنویس
اینکه چه احساسی داری
در بدترین حالت فکر میکنی از نظر شغلی، مالی، رابطه با همسرت، وظایف بچه چه اتفاقی بیفته
همه رو بنویس و شروع کن به برنامه ریزی
هر ماه یکم پول پس انداز کن، به این فکر کن چیکار کنی، خلاصه بنویس اینجوری ذهنت خالی میشه
بخش زیادی از افسردگیت واسه تغییر هورمونی هست، بعدا مهر مادری در تو ایجاد میشه، الان عجله نکن
اگه گریه ت میاد گریه کن
اگه ناراحتی ناراحت باش
فعلا مهمترین آدم خودتی
چون ناخواسته باردار شدی و به آینده شغلت فک میکنی این حس رو داری منم بودم ولی خداروشکر پیش رفت. وضعیت شغلم هم بهتر شد بچه ام هم بردم مهد الان که درآمدم بیشتر شده پرستار گرفتم
من افسردگی گرفتم تا یک ماه حسی نداشتم الان میگم دنیای من بچمه تا این حدددددد.کل زندگیم بچمه عاشقشم
منم ناخواسته باردار شدم. البته به قول دکترم میگفت بی برنامه نه ناخواسته.😄 واقعا نمیخواستم چون اصلا برنامه ای براش نداشتم و حتی اوایلش به اینکه میتونم کاری کنم که نباشه هم فکر کردم. حتی از دکتر هم پرسیدم.
من علاوه بر شغلم که نگران از دست دادنش بودم چون خیلی به شغلم علاقه داشتم نگران شرایط مالی تورم و حتی اینکه نمیخوام تو ایران دنیای یک طفل معصوم را خراب کنم و اینده ای نداشته باشه هم بودم. ولی فسقلیم الان چند روز دیگه یک سالش میشه و بی نهایت خوشحالم از اینکه هستش.
من به دکترم میگفتم الان نمیخواستم.به قول دکترم میگفت اکی الان نمیخواستی پس کی میخواستی؟! میگفت همین الانم دیره. میگفت چهره ات شاید بهش نیاد این سن و سال اما تخمک و بدنت سن روشون تاثیر داره. یکی دو سال دیگه ریسکش خیلی بالا میره.
من مرخصی زایمان گرفتم اما بعد از اتمام مرخصی نتونستم برگردم چون هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم بپذیرم این همه سختی کشیدم ولی همه ی اولین های بچه ام سهم یکی دیگه بشه و اینکه اغوشم رو ازش بخاطر چندرغاز حقوق دریغ کنم.
ببین سخت بود برام ولی اولین بار که صدای قلبش رو شنیدم دیگه خیلی برام سخت بود که فکر کنم نباشه. کم کم پذیرفتم و عاشقش شدم.
یکم به خودت فرصت بده تازه اول راهی ممکنه مثل من نظرت خیلی زود عوض بشه. همش با خودم میگم اگر الان بچه دار نمیشدم کن هرگز به بچه فکر نمیکردم به نظرم هر روز اوضاع این کشور بدتر میشه و تصمیم برای بچه دار شدن سخت تر.
اگر ناخواسته نشده بود من هرگز جسارتشو پیدا نمیکردم داشته باشم.
یکم به خودت زمان بده بعد تصمیم بگیر
سلام عزیزم من بارداری دومم همچین حسی داشتم وتازه جواب استخدامی وبارداری دومم همزمان بود چیزی ک خیلی تلاش کرده بودم همه سرزنشم میکردن بچه دوم میخوای چکار بقول دوستمون من بچه دوم میخواستم ولی بدون برنامه ریزی شد به لطف خدا وهمراهی شوهرم بود ک همه چی پشت سر گذاشتیم همسرم گفت فکر سقط از سرت بیرون کن وبسیار همه چیرو به خدا همون کارو کردم همه مشکلاتم به خدا سپردم همه رو حل کرد
تمام این حالت ها طبیعیه..به خودت فرصت بده...اگه تونستی با ی نفر امن ک این دوران رو گذرونده صحبت کن ...همه این دوران رو میگذرونن..برای هر فردی متفاوت هست اما ی حس مشترکه...اینکه دلت برای قبل بارداریت تنگ میشه..شاید ترس از قضاوت باعث بشه خیلی دلتنگی هامون رو پنهان کنیم..
من تا وقتي ده روز بجه بدنيا اومده بود بهش. حس نداشتم نكران نباش به دنيا بياد شيرين ميشه
خب طبیعیه عزیزم
اول بارداری همش ضعف و خستگی و غصه س
بچه اولته؟
من بارداری اولم ناخواسته بود، تازه رفته بودم سرکار..وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم همش میگفتم نمیخوامش..میخواستم سقط کنم به اصرار همسرم نگهش داشتم ،ولی وقتی صدای قلبش شنیدم همه چی عوض شد برام... منتهی سر ۳ ماه خودش سقط شد...انقدرررر حالم بد شد همش میگفتم بخاطر ناشکری خودمه..بعداز سقط خیلیییی حالم بد بود... بعدش به اصرار خودم زودتر حامله شدم😅
به نظرم حست طبیعی هست منم وقتی خاسته باردار شدم انگار همه ازروها که برا خودم و شغلم بود از بین رفت حس پوچی داشتم و اول زایمانمم تا 3 ماه افسردگی شدید تر .
ولی الان بهترین حس دنیا دارم با اینکه شغلم،سمت و درامد بالام کاملا کنار گذاشتم بازم راضیم البته بستگی به حمایت همسرتم داره
عزیزم من هم همین بودم هر شب گریه میکردم تازه تو کارم پیشرفت کرده بودم قرار بود انتقالم بدن جای خوب. همسرم فهمیده بود همش بهم میگفت تو چرا خوشحال نیستی شرایط خوبی نبود ب مادرم تا میگفتم میخواست بزنه تو دهنم هیمیگفت ناشکری نکن خدا ازت میگیره بیشتر بهم میریختم ک چرا هیچ کس نمیفهمه من چی میگم تا اینک رفتم برا تشکیل قلب دیدم ی نقطه داره هی تند تند میزنه بغض کردم گریه کردم گفتم شاید تو نخواستیش ولی خدا خواسته شروع کردم ب تراپی رفتن خیلی کمکم کرد و الان هرچقدر بگم کم گفتم دنیا ی طرف پسری ی طرف نفس منه خیلی خوشحالم از داشتنش. امیدوارم تجربه م ب کارت بیاد اگ روزی حس کردی کسی درکت نمیکنه میتونی بهم پیام بدی باهم حرف بزنیم
من فلوکستین میخورم بهترم
عزیزم به خاطر هورموناته همین که بری سونو و حرکات نی نی رو ببینی یا اونموقع که ضربه هاشو حس کنی اون حس میاد.اتفاقا بعدا میگی خداروشکرت که به دنیا اومد.انشالله که صحیح و سالم بغلت بگیری💜🩷
اما برو مشاوره. این دردی که خودت عذابش رو حس میکنی و دیگران اصلا...
ومن :(
منم گلم دقیقا مثل تو بود شرایطم کارمو از دست دادم باشگاه هیکل همه چی البته برا همه همینه ولی عادت میکنی وقتی میاد ف ق میکنه ولی هر ازگاهی من یادم میاد
یکم طول میکشه با خودت کنار بیای ، سعی کن از مشاور کمک بگیری ، به من که خیلی کمک کرد واقعا مدیونشم
عزیز دلم کاملا میفهمم چی میگی ، منم یه دوره ای قبل بارداری خیلی نگران این موصوع بودم چون کارمو تازه شروع کرده بودم و میدونستم که ضربه میخوره و حتی تا تکونای بچه هیچ حسی نداشتم، همش به دید رفع تکلیف نگاه میکردم یه بچه بیارم اطرافیان دهنشون بسه شه برگردم به کارم ، ولی الان حتی دلم نمیخواد برگرد م😅 دلم میخواد نی نیم بیاد برلش مادری کنم بغلش کنم شیرش بدم
عادیه گلم
من حتی تا آخراشم همینجوری بودم
حتی میگفتم اینم یه مرحله دیگه از زندگیه دیگه رد میشه
نگران نباش حالتت غیرعادی نیست به هفته ۱۶ که برسی ورق برمیگرده
البته اگه تا اون موقع تصمیم دیگه ای نگیری
این حس ها طبیعی بلاخره وارد یه مرحله جدیدی از زندگی میشی هم شیرین هم سخت هر چی بخوای فکر کنی بدتره بسپر ب زمان انشالا بعد ب کارت باز میتونی برگردی ادامه بدی
این حس ها طبیعیه چون هورمون ها دارن تغییر میکنن
احساس نا امیدی ، ترس، استرس، غمگینی
همش طبیعیه
بزار دو سه ماه دیگه که نی نی بزرگتر بشه و شروع کنه به تکون خوردن بعدش بهش دلبسته میشی
وقتی هم که به دنیا بیاد اینقدر واست عزیزه که حاظر نیستی با هیچی عوضش کنی و روزی صدبار خداروشکر میکنی بخاطر وجود بچه توی زندگیت
درکتون میکنم خیلی سخته امیدوارم بعد به دنیا اومدنش حس وحالت و محبتش به قلبتون بیفته مادر حس دیگریست
درست میشه من حس مادری رو وقتی لگد زد تازه گرفتم. ذوق مادرشدن هم ازروز دوم که نی نی رو اوردم خونه شروع شد. اگر کلا قصد بچه دار شدن نداشتی قضیه فرق داره ولی اگر قصد داشتی و صرفا برنامه ریزی نکرده بودی همه چی درست میشه. کارتم از دست نمیدی میتونی بعد مزخصی زایمان برگردی یا حتی دوماه مثلا بچه رو نگه داری بعد یکم جون گرفت بسپاری به پرستاری مادزی کسی نگهش داره برگردی. ولی فک کنم تا اون موقع دلبسته نی نی میشی و دوس داری تا اخر مرخصی پیشش باشی
عزیزم منم همینجور بودم
من تا زماتی ک لگدهای بچه رو حس نکردم بهش حسی نداشتم
ولی الان دخترم زمانی ک خوابه دلم براش تنگ میشه
الان که اولشه، منم تا اواسط بارداریم حسی به جنینم نداشتم.... یه خورده هم بابت هورمونات هست.... زمان بده به خودت و اینکه بله شغلت تحت تاثیر قرار میگیره :)
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.