درد و دل
من بعد زایمان افسردگی نگرفتم خیلی خودمو کنترل کردم شاد بودم همسرمم هوامو داشت...روز زایمان دخترم مدفوع کرده بود داخل شکمم و پرستارا اینو به همسرم و خونوادم گفته بودند و اونا خیلی ترسیده بودن گفته بودن بچه رو داریم ساکشن میکنیم مادرشوهرگ میگفت همسرم گفته بپه مهم نیست حال مادرش چطوره...تو بارداری هم خیلی هوامو داشت خیلی کمکم میکرد دائم بهم‌محبت میکرد...تا ۱ماهگی دخترمم میگفت من خیلی تورو بیشتر از دختدپرمون دوست دارم..اماه ۹به بعد هم رابطه نداشتیم بعد ۵۰روزگی دخترم ۱بار رابطه داشنیم فقط همین الان حس افسر گی دارم فشار بچه داری...نرسیدن با خودم کمبود وقت کمبود خواب محدود شدنم واسه بیرون رفتن..تنهایی دلتنگی..من که هرروز بیرون بودم وقک نمیکنم موهامو شونه کنم حتی قرصم یادم میره بخورم...همسرم کارای خونه میکنه اما به من‌دیگه خیلی توجه نداره همه زندگیش شده دخترمون...حتی درخواست رابطه هم نمیده..منم‌تمایلی ندارم.شبا پشتشو به من میکنه و روبه دخترمون میخوابه فامیلاش خالش جاریم به خودشون میرسن هرروز به لباس یه رنگ موکاشت ناخن مژه اما من فقط موهامو جمع میکنم بالاسرم..لباس گشاد سینه های افتاده از خودم متنفرم...معلومه همسرمم دیگه بهم تمایلی نداره
#فرزند پروری#سزارین#افسردگی#مادر#نوزاد#,رفلاکس

تصویر
۱۹ پاسخ

عزیزم طبیعیه که این حس رو داری .
این یه واقعیته که زندگیت عین قبل از بچه نمیشه اما اما اما خیلی زود روی روال میوفتی و اونوقت میگی من قبل ازین که بچه بیارم واقعا چجوری زندگی کردم این جوجه نفست میشه .
همسرت و نزار بخوابه کنار بچه
خودت بخواب کنارش که اون بیشتر سمت تو بچرخه.
یکم دیگه صبرکن اونوقت میتونی بچت که جون گرفت بزاریش پیش مادری کسی بری به کارات برسی یا حتی یکساعت برا خودت چرخ بزنی . بچه رو ببری با کالسکه پارک حتی.
اگه میخای حتی با شوهرت رابطه داشته باشی یا بیرون برین دوتایی وقت بگذرونین بچه رو بده دست کسی اینکارارو بکن هیلی واست خوبه.
سینه ها دوباره اوکی میشه ،سایزت دوباره نرمال میشع ، رابطت با همسرت درست میشه اما جوجه ت دیگه هیچوقت یک ماهه نمیشه🥰🥰🥰🥰از دوران لذت ببر و سعی کن حتی شبها و با شوهرت و جوجه بشینین فیلمی تخمه ای چیزی....

این حرفو نزن ومنم اوایل اینجوری بودن شوهرمم حس میکردم تمایلی ندارم بهم بعد یه روز گریه کردم اونم نشسته بود .رفتم تمام لباسهای س ک س ی مو پاره کردم تا تاپ هامو انقد گریه کردم شوهرم اومد بهم گفت من دوست دارم میدونم اگه شکمت اینجوری شده صورتت لک افتاده سینه هات شل شده واسه دختر مونه کامل میفهمم وبعدا درست میشه می‌گفت منو ناراحت نکن که من دوست ندارم بعد کلی نوازشم کرد و گفت داری افسرده میشی هنوزم همش میگه دوست دارم که افسرده نشم بهم میگه دختر بابا وقتی دخترشو نوازش می‌کنه اونجوری منم نوازش می‌کنه مردا تو خودشو میریزن نگران نباش دوست داره

گلم دقیقامنم اینجوری شده بودم فدات شم به دل نگیراصلابهم نریزبعدیه مدت درس میشه همه چی منم گریه می کردم بعدیه سال لاغرشدم اندامم برگشت به زمان قبل به این چیزافک نکن خودتوافسرده نکن دخترت دیگه دوماهش نمیشه هاهیچوقت ازبودن کنارش لذت ببر یه مدت شوهرمنم سردبودالان ول کن نیس میگم کاش سردمی موند 🤣منم الان میشینم میگم فقط گریه کردم نفهمیدم دخترم بزرگ شد اصلاخودتومقایسه نکن بعدیه مدت توهم همه این کارارومی کنی

بجای اینکه رواین‌ حرفاوقتتوبزاری‌ یکم‌ برای‌ خودت‌ وقت‌ بزار ببین‌ تویدونه‌داری‌ من۴تا‌ بااین‌ وجودبه‌ همه‌ کارام‌ میرسم‌ نمیگم‌ موفقم توزندگیم‌ نه‌ ولی‌ انقدرسرموشلوغ‌کردم.که‌برام‌ مهم‌ نیست بعد۵۰روزحتی یبترنزدیک‌ هم‌ نشدیم‌ بزارزمان‌ همه چیزودرست‌کنه‌ به.نکات مثبت.زندگیت‌ فکرکن‌ که‌ بیشتر بشه

چی بگم عزیزم که من وضعیتم ای تو بدتره من خیلی بلد نیستم کسی رو دلداری بدم
دو ماه از عروسیم گذشته بود ک حامله شدم شوهرمم خیلی نمیشناختم بعد فهمیدم اعتیاد داره هرکاری کردم ترک نکرد اخلاقشم اصلا خوب نیست توو بارداری خودم خیلی از شبا تا ساعت ۱۲ یا ۱ تنها بودم شبایی ک بارون می امد دوست داشتم باهم بریم قدم بزنیم با دوستاش بود اصلا نمیدونم کجا یود تا صب گریه می کردم بعد از اذان می امد خونه اصلا عین خیالش هم نبود😪
موقعه ی ک زایمان کردم هم اصلا نیومد بیمارستان بعد از زایمانم هم کلا نمیدیدمش
تا الان بعد زایمانم یبارم رابطه نداشتیم

همه همینیم خب سخته وجود یه نی نی که باید خیلی مراقبش باشی و بدتر از همش خودمون ک هنوز امادگی نداریم و سختمونه
ولی خب یکم بگذره مطمئن باش درس میشه سعی کن وقتی شوهرت خونس بده بهش ب خودت یکم برس نزار افسردگی پاپیچت بشه

شوهر من از روز اول زایمانم همینجوری شده
هیچ وقت یادم نمیره روزایی که بستری بودم یه سر بهم نزد یا روزی که مرخص شدم انگار نه انگار که سزارین شدم همینجوری از پله ها دستم کشید بردم کلا مردا همینن عزیزم خودت و ناراحت نکن ما الان انقدر از هم دور شدیم که نگو من که بابچه سرگرمم اونم با کارش و بیرون میره اصلا خونه نیست

باز خداتو شکر کن من تو بارداری شوهرم هوامو ک نداشت هیچی تازه جروبحثای سنگین میکرد روز زایمانم با دعوا رفتم بیمارستان بعد زایمانم کمک ک نمیکنه هیچ تازه میا غر میزنه ک چرا ب خونه نرسیدی😐دیروز بهش میگم بچه رو نگه دار تا خونه رو تمیز کنم میگه نگه نمیدارم بخوابونش تمیز کن
شب تا صب خودم تنها بالا سر بچم هیچ کمکی نمیکنه بعد تازه با تمام این فشارا باید حرف خانواده شوهرم بشنوم

باید صحبت کنید راجب احساساتتون .دوستت داره نمیخواد با رابطه اذیتت کنه

همه این روزا گذروندیم همش میگذره همش واست عادی میشه اولش سخته بی تجربه ایی همسرتم بنده خدا میگی کارا انجام میده واس خاطر کیه خوب طبیعیه تازه پدر شده ذوق داره دلیل بر این نیست ک تورو دوس نداره

اما همیشه خدارو شکر میکنم شوهرم انقد بافهمه .حتی الآنم که پریود میشم صبح که می‌ره سرکار واسه صبحانه میاد خونه واسم چای نبات درست می‌کنه کلی قربون صدقم می‌ره که من نگم دوسم نداری

نگران نباش درس میشه همه چی

بده مادر شوهرت نگه داره یا شوهرت یا مادرت خودت برو کراتین ناخن مژه ارایش کن خوشگل بپوش حموم کن خونتو مرتب کن غذای خوب بزار باید خودتو وقف بدی

چرا ی خودت نمیرسی

درکت میکنم عزیزم منم الان همینجورم،تنهام کسیو ندارم دخترمو یه دیقه نگه داره،ولی کم کم درست میشه ،اگه کسیو داری بچه رو بزار برو به خودت برس

ای کاش همسر من بود
ای کاش می‌دیدمش ای کاش حسش میکردم 😭😭😭😭
ای کاش بود و بهم بی احترامی میکرد
ای کاش بهم بی توجه بود
ای کاش هر روز کتکم میزد
😔😔😔😔

عزیزم منم همینم

دوباره شروع میکنی
منم ۸۰ کیلو بودم شکم گنده سینه افتاده ولی ب خودم اومدم
ورزش رژیم روتین پوستی پروتین مو و.....
کم کم درست میشه نگران نباش گلم

منم همین حسارو‌ دارم ولی درست میشه باید به خودمون زمان بدیم🥲

سوال های مرتبط

مامان فلورا🌺 مامان فلورا🌺 ۵ ماهگی
امشب خیلی دلم گرفته خیلی زیاد
اما باهمه سختیاش تموم‌شد
از همه تون آجزانه درخواستی دارم خواهش میکنم واسه سلامتی همسرم شده حتی یه صلوات بفرستین
من روزای سختی گذروندم
تو بارداریم متوجه مریضی همسرم شدم هیچی از دوران لذت بخش بارداری و مادری متوجه نشدم
زامیان که کردم کلا به فکر همسرم بودم مرخص که شدم اومدم خونه خودم فرداییش همسرم رفت واسه شیمی درمانی و سه روز نبود
وقتی اومد خونه به قدری حالش بد بود اصلا نمیتونست بیاد حتی بهمون سر بزنه
تو کل دوران بارداری یک هفته مباید به هم دیگه دست میزدیم
بعد زایمان همسرم یک هفته به دخترمون نمیتونست دست بزنه
حتی طعم قشنگ پدری هم درست حسابی متوجه نشد اما دختر من خیلی قوی بود و هست
اما امروزو یادم میمونه ۱۴۰۵/۵/۱۲ اخرین جلسه شیمی درمانی همسرم بود بعد ۷ماه سختی،حالا ام دست به دامن دعاهاتونم دوهفته دیگه نوبت سی تی اسکن داره که ببینیم وضعیت مریضیش چطوریه
ارتون خواهش میکنم برای من بخاطر دخترم برامون دعا کنین ❤️❤️