سوال های مرتبط

مامان ریحانه و مهدیار مامان ریحانه و مهدیار ۱۱ ماهگی
سلام خاله ها
مامانم امروز بهم ی چیز جدید داد میگفت اسمش پاپ کورن هستش
هی می‌ریخت توی کاسه ک بخورم
هی من خالی میکردم ک بهش یاد بدم باید اینجوری خورد ن توی کاسه بریزی و ی دونه ی دونه برداری
خلاصه هرکاری کردم مامانم نخواست یاد بگیره درستش اینه ک بریزی روی زمین و بخوری
هی جمع میکرد و می‌خواست روش خودشو بهم یاد بده منم مجبور میشدم اون وسطا یکی دوتا از توی کاسه بردارم و بخورم
هی میگفت بخور بزرگ شی
نمیدونم این بزرگ شدن چی داره ک هرچی میاره میگه بخور بزرگ شی قوی شی
خلاصه ک شما هم ب عنوان ی میان وعده انگشتی برای دوستام درست کنید و بدین بهشون راستییییی یادتون نرهها و مثل مامان من قسمت های ایمن رو بدین ب دوستام...
همیشه از اینکه بشقاب غذا رو میریخت عصبی میشدم و فکر میکردم دوست نداره بخوره و فقط دوست داره بخوره و بهش اجازه میدادن این کارو کنه و در کنارش خودم بهش غذا میدادم
امروز فهمیدم فقط بلد نیست فقط فکر میکنه روش خودش درسته فهمیدم باید صبر ایوب داشته باشم و کم کم موفق میشم حس خوبی بود برداشتن عذا از توی کاسه و گذاشتن اون تو دهنش
مامان Delarose🎀🫧 مامان Delarose🎀🫧 ۲ سالگی
مامانا شما از روازای اول زایمانتون خاطره خوب دارید یا بد 🤕!!!
من خودم روز زایمانم خیلی قشنگ بود خیلی حس خوبی بود برام
جوری ک دوسدارم هر روز تجربش کنم حسی قشنگتر از اون لحظه من تو زندگیم ندیدم و همیشه دلتنگ اون روز هسم 🫧🤍
ولی….. فردای اون روزی ک اومدم خونه..
امان از آدمایی ک هیچ درکی هیچ فهمی هیچ شعوری ندارن…
یادمه وقتی اومدم خونه اطرافیان ک عیادت میومدن از دخترم ایراد میگرفتن ک وای چرا بچه اینقد ریز و لاغره وای تیره پوستش
برای منی ک اولین باااره مادر شدم اولین تجربه زندگیمو خراب کردن قشنگترین حس مادرانمو ازم گرفتن منی ک شب و روزم شده بود گریه بعد از رفتنشون حتی دلم نمیخواس ب بچم نگاه کنم
یادمه یکی از آشنای شوهرم ک مثلا تحصیل کرده بود میگف
وای نگاه کن چرا اینقد درازه ،پاهاش دختر بچه بزرگ بشه سایز کفش براش چی
بعد این حرف دیگ بغضمو جلوی مامانم شکوندم زدم زیر گریه ب هق هق اوفتادم مامانم همینجوری با من گریه میکرد میگف نمیبخشم این آدم و ک اینجوری دل بچمو شکوند ک اولین بااره مادر شده
من تا اونجا رسیدم ک ب مامانم میگفتم ب شوهرم میگفتم بچه رو از خونم ببرین من نمیخوامش دیگ 🥲