۶ پاسخ

دیشب دقیقا بک همچین حسی داشتم
بچم سینم رو به زور میگیره مادرشوهرمم تا میبینه سینم رو نمیگیره از خدا خواسته شیشه بهش میده چاره ای هم نبست بچم یک سره دهنش بازه نمیدونم شیرم سیرش نمیکنه یا خانوم یکم شکموعه ولی واقعا حس ناچاری داشتم و واقعا همه چیز رو مخم بود
کلا آدمی نیستم ک اذیت بشم یا خودم رو اذیت کنم بی خیالی طی میکنم بیشتر وقتا ولی واقعا تو عذابم بعضی وقتا

دقیقا خیلی رومخن
دایه عزیز تر از مادر میشن
منم خیلی حساس شدم

یه لبخند ملیح میزدم و کار خودم رو میکردم
هیچ مخالفت علنی نمی‌کردم
بعد یه مدت دیگه کسی چیزی نگفت

هیچی اهمیت ندادم کار خودمو کردم حس مالکیتم برام مهم نیس اینا همش لفظه بابا

هیچی به یه ورمم نبود چی میگن

به مرور زمان کم میشه
فقط بیخیالی طی کن
شما کار خودت انجام بده

سوال های مرتبط