۸ پاسخ

ببین چه بلایی سرشون آوردی که تو دهنت پارچه کردن 😂

قتلگاه بوده مگه
خدا لعنتشون کنه
خودت حداقل کلاس آمادگی زایمان میرفتی یا ماما همراه میگرفتی

من نمی‌فهمم کی قراره حال این کادر درمان و بگیره خیلی بعضیاشون پرو شدن

🥲🥲🥲

وا این دیگه کجا بود😐😐😐😐

چه زایمان سختی داشتی عزیزم

😐😐😐 چه جای عجیبی زایمان کردی😶

ای وای... خدا لعنتشون کنه الهی... دلم یه جوری شد برات

سوال های مرتبط

مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
پارت ۲
رسیدیم زایشگاه ماما معاینه کرد و گفت ۲سانت و خوردی هستی ما شکم اول زیر ۴سانت بستری نمیکنیم زنگ ماماهمراهم زدم و بهش گفتم تصمیم بر این شد که من برگردم خونه و وقتی دردام خیلی زیاد شد بیام زایشگاه
وقتی برمیگشتیم دردام خیلی زیاد شده بود مشت میزدم تو در ماشین . رسیدیم خونه و من تو خونه ها راه میرفتم ظهر شد ناهار خوردم و دیگه دردام زیادتر شده بود بازم فقط راه میرفتم و از درد گریه میکردم مادر شوهرم هم زنگ زد که میخوام بیام هرچی بهش گفتم نمیخواد بیاد نیاز نیست گفت دلم قبول نمیکنه میخوام بیام پیشت باشم دیگه اومد
بیچاره خواهرم وضع منو که میدید اونم گریه میکرد
شنیده بودم رفتن زیر دوش آب گرم درد رو آروم میکنه که کمتر متوجه بشی واسه همینم یک ساعتی رفتم زیر دوش و تو همین حین هم هی مادر شوهرم میومد در میزد میگفتن دختر بیا بیرون بچه طوریش میشه میگفتم هیچیش نمیشه من اینجا خیلی دردام آروم تره و حالم بهتره ایقد اومد و رفت تا من بالاخره از دوش آب گرم دل کندم و اومدم بیرون
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت سه
بعد پنج دقیقه شاید هم کمتر از اینکه تیغ رو کشید صدای گریه دخترکم اومد من که از اول گریه میکردم ولی با صدای عشقم دیگه گریم بیشتر هم شد کلا نمیشه حس اون لحظه رو بیان کرد مغزم کامل خالی بود فقط تا آخر عمل گریه میکردم دخترم و بردن تمیز کردن منم سرمو بلند کرده بودم نگاه میکردم هیچکسم نگفت سرتو تکون نده😑بعدم آوردنش بویش کردم و بردنش دیگه بعد اون خیلی طول کشید تا بخیه زدن و بزنم تو ریکاوری تقریبا ساعت دو بود همش حس خواب داشتم کم کم می‌تونستم پاهامو تکون بدم بعد بیست دقیقه سردم شد که پتو انداختن روم بعد بردنم تو اتاق خودم (من اتاق خصوصی گرفتم که واقعاً خیلی تصمیم خوبی بود با اون شرایط پیش چند نفر دیگه بودن خیلی سخته) دخترمو هنوز نیاورده بودم حتی همراهی هام ببینن منم نگرانش بودم رفتم تو اتاق دیگه آوردنش 😍 منم درد هام کم کم شروع می‌شد ولی اونقدر زیاد نبود کلا تو هشت ساعتی که نباید بلند میشدم شش تا شیاف زدم به آمپول های مسکن هم حساسیت دارم نمیزدن بهم چون اهل جیغ و داد نیستم فقط ناله میکردم ولی صدای اتاق های بغلی نیومد خیلی جیغ میزدن البته من از همه لاغر تر بودم و این خودش خیلی بهم کمک کرد
مامان ویهان مامان ویهان ۴ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی 2.
مامانم زد زیر گریه رفت بیرون دیگه نیومد داخل با خالم گریه میکردن مثل ادمایی که بیهوشی بهشون تزریق شده بود فقط حرفای مسخره میزدم اومدن معاینه کردن باز شده بودم ۶ سانت هرچقدر از حال بدم بگم کم گفتم انگار مرگ رو داشتم میدیدم دکترم اومد بالا سرم هی اصرار میکردم توروخدا منو سزارین کن چکار کنم سزارینم کنی هی دست رو سرم میکشید گفت بچه اومده الان تو لگن سرش خیلی پایینه بخوام سزارینت کنم احتمالش هست گردنش گیر کنه وگرنه سزارینت میکردم بعد اومد معاینه انجام داد برای سریعتر شدن روند زایمان وقتی ۶ سانت بودم خیلی زجر کشیدم خیلی. بعد نمیدونم یک یا دوساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفتن شدم ۹ موهاش معلومه انقد حالم بد بود که نفهمیدم چجور خوشحال شم.
گفتن برم داخل سرویس بشینم و هی زور بزنم تا چند دقیقه فقط زور میزدم اومدم بیرون رو تخت دراز کشیدم برعکس لحظات قبل که درد داشتم با اینکه دردم شدیدتر شده بود اصلا جیغ و داد نمیکردم فقط زور میزدم میخواستم زودتر تموم شه راحت شم اینجاش خیلی طول نکشید زور هام جوری بود که حس میکردم رگای صورتم میخواست پاره شه منفجر شدن خودمو حس کردم بلاخره زایمان کردن بچه رو گذاشتن چند لحظه تو بغلم باشه بعد بردنش تمیزش کنن فکر میکردم بلاخره تموم شد ولی نه تازه انگار شروع شده بود😭
مامان معجزه مامان معجزه ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (قسمت سوم)
خلاصه جمع کردیم وسایل رو از زیر قرآن رد شدم و رفتیم بیمارستان بهمن نوار قلب گرفتن حال بچه خوب بود ولی انقباضا تا ۱۰۰ میرفت خلاصه گفت بستری شو معاینه کرد و گفت ۲ سانت لباسامو عوض کردم و بستری شدم و رفتم اتاق زایمان که همه چی اونجا بود و قرار بود همونجا زایمان کنم

ورزش میکردم با تموم وجودم اسکات میزدم اردکی راه میرفتم عطر اسطوخودوس هم خیلی کمکم میکرد برای کنترل دردهام میزدم به مچم و بو میکردم حین انقباض
معاینه شدم و همون دو و نیم سانت بودم انگار سطل آب یخ ریختن رو سرم شوکه شدم و گریه میکردم میگفتم دیگه پیشرفت نمیکنم
ماما خداکرمی اومد گفت برو سرویس آب گرم بگیر روی شکمت رفتم و نیم ساعت اونحا موندم یه ماما دیگه نوروزی اومد گفت چرا اینجایی بسه بیا بیرون 😑 دوباره معاینه شدم و ۴ سانت بودم خیلی خوشحال شدم زنگ زدم ما ما همراهم خانوم بیات بیاد ساعت ۵ بود و دردا داشت شدید تر میشد ماما همراهم اومد دیگه نمیتونستم کنترل کنم و داد میزدم ماما همراهم اومد و رفتیم باهم حموم و اونجا اسکات میزدم و اون آب گرم میریخت روی کمرم و شکمم خیلی کمکم کرد انصافا در اومدم و معاینه شدم ۶ سانت بودم دیگه دردا غیر قابل تحمل بود
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۳ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۵
همون لحظه با خوشروئی گفت پاتو باز کن همینجور گریه میکردم وقتی که معاینه کرد انگار کل دردای دنیا رو بدنم ریخت بدون کنترل شروع کردم جیغ زدم و اشک ریختن اونقد اشکم زیاد بود که خیسی بالشت زیر سرم رو حس میکردم همش داد میزدم دکتر نههه دکتر این رسمش نبود گوشی که تا قبل از اون تو دستم بود ،ناخودآگاه از دستم افتاد و دیگه نتونستم زنگ بزنم به همسرم دیگه واقعا دردای زایمان شروع شده بود و من تا جایی که نفس داشتم از درد کمر و زیر دل جیغ میکشیدم اصلا جیغ زدنم دست خودم نبود انگار هی میمردم و زنده میشدم..دردای زایمان هی می‌گرفت و ول می‌کرد ولی اون لحظه ای که می‌گرفت تا دم مرگ میرفتم و برمیگشتم لحظه ای که قطع میشد چشمم باز می‌شد و میتونستم نفس بکشم و آروم تر ناله میکردم هرچقد سعی کردم گوشی رو بردارم نتونستم.ماما اومد میگفت یواااش آروم باش میگفتم نمیتونم توروخدا کمکم کن وسط اون دردا التماس میکردم اونم میگفت من کاری از دستم برنمیاد آروم باش نفس عمیق بکش اون درد جوری شدید بود که دیگه پام حتی نمیتونستم تکون بدم این روند همینجوری پیش رفت و دردای من شدید تررر میشد و با جیغ میگفتم بدتر از این نمیشه اما برعکس دردا بدتر میشد ماما میومد منو معاینه می‌کرد تا ببینه چند سانتم اولش ۱ تا دو سانت بودم ولی یهویی شدم ۵ سانت عرق مرگ از سر و صورتم می‌چکید دهنم خشک شده بود و داد میزدم آب میخام پرستار اومد یکم آب ریخت رو صورتم و رفت

زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه