۱۲ پاسخ

برای من برعکسه چرا اوایل راحتتر بودم.
الان خیلی سخت شده قبلاً اگه خواب بود می‌تونستم با خیال راحت برم دستشویی یا حموم الان دنبالم راه میوفته جیغ و گریه می‌کنه روی زمین نمیتونم چیزی بیارم کار کنم😑🤦🏻‍♀️

منکه از وقتی به دنیااومده فقط دارم عذاب میکشم اول ک زایمان بعد کولیک بعد حساسیت به پروتئین گاوی بعد رفلاکس و شیر نخوردن ۶ماهگی تا ۷ماهگی خوب بود بعد دندون دراوردنش الانم ک نمیزاره ازجام تکون بخورم یه دستشویی نمیتونم برم تا غروب گرسنه میمونم واسه خودش چیزی میتوام بذارم باید بغلم باشه اصلا داغون شدم شبیه شیشه ایام ظرفام دوروز میمونه تو ظرفشویی شوهرمم شب میاد دلوین میخوابه میگم کارامو کنم ولی از زور کمر درد و کتف درد نمیتونم تکون بخورم😭خیلی دست تنهام شوهرم‌میگه خونه رو ولش کن ولی اخه مگه میشه هر چی خونه بهم ریخته تر اعصاب من خورد تره

اره والا

من سخت تربن دورانم دوران بارداری بود. زایمان کردم راحت شدم

دقیقا درسته

سخت ترین‌مرحله همون زایمانه اگه طبیعی باشه😅

افرین
اتفاقا دیروز داشتم برا گذشتن اون شش ماه خداروشکر میکردم

دقیقاااا

اره دقیقا وای من تا سه ماهگی میگفتم عجب غلطی کردم بچه اوردم چه‌کاری بود من کردم خیلی ناامید بودم اما الان همش میگم چقدرررر شیرینه چقدر خوبه که دارمش

راستش من که هنوز نمی رسم به کارهام اخه دخترم همش دنبالم چهاردست وپا میاد، دست تنها بودم و هستم، نمیدونم من تنبل شدم یا واقعا حق دارم، شوهرم که اصلا منو درک نمیکنه

دقیقا...

دقیقا همینه

سوال های مرتبط

مامان گندم 🩷 مامان گندم 🩷 ۱۴ ماهگی
مامانای عزیز الان ماها مادر شدیم شاید قبل اینک مادر بشیم خیلیا رو قضاوت کردیم نمی‌دونم لباس کثیف بچه شو یا شیر ندادن شو یا نمی‌دونم هزاران چیز دیگه ای ی مادر دیگ رو حالا ک مادرشدیم برای خودمون شاید خیلیاش پیش اومده تجربه کردیم درک کردیم بیایین برای کسایی ک در اینده مادر میشن بیشتر درک کنیم کمتر نظر بدیم چیه آخه این نظر دادن ک روان آدم و بهم میریزه من هنوزم سر اینک چرا ب بچم شیر ندادم باید جواب پس بدم مگه مادر خوب بودن فقط ب شیر دادن آخه ؟ یا چرا طبیعی زایمان نکردم خب دوس نداشتم ولی هیچوقت ب ی مادری ک طبیعی زایمان کرده حرفی نزدم نظرم برای خودم بوده ببینید من بدون اینک بترسم ک کی میخواد منو قضاوت کنه همیشه همه جا دوران بارداری گفتم من ب بچم شیرخشک میدم شاید دوماه کلا شیر خودمو بدم خوشم نمیاد از شیر دادن بماند هزاران حرف میزدن من بچم کلا سه چهار بار شیر مو‌خورد بعد برای زردی بستری شد کلا شیرخشک خورد شیرم کم بود زردیش زیاد بود شیرمم بعدش خشک شد اوایل بخاطر نظرات دیگران خیلی گریه میکردم اما الان میبینم خیلی حالم خوبه دخترم مستقل بعدشم کلا غذا بیشتر دوس داره تا شیر و اینک استراحت دارم ب همه کارام میرسم من آدمی نیستم از خودم بگذرم اگه ب خودم اهمیت ندم ب دخترمم نمیتونم برسم یکی هست اولویتش اینک شیر خودشو بده من دستای اون مادر عزیز و میبوسم ❤️بیایید یکمی باهم مهربون تر باشید