ادامش...
دیگه وقتی اومدن
دردا بیشتر از کمر به پایین خیلی درد داشت
با‌دوسه تا زور سرش اومد و با یکی دوتا دیگه کامل اومد بیرون تموم دردام رفتن و میلرزیدم
اصلا باورم نمیشد که من تونستم زایمان کنم هواهم تاریک بود یه حس حالی داشت واقعا
وزن نی نیم ۲۶۰۰ بود ریزه میزه ولی گذاشتن تو بغلم فقط گفتم توروخدا برش دارین میگفتم الان میوفته نی نی بردن اون تخت نوزاد
فقط برداشتم به ماما گفتم ببین من دیگه غلط کنم بچه بخوام😂😂😂
بعدش دیگه نوبت زایمان جفت بود
و هرچی زور میزدم انگار فقط خون میومد اونم خون تازه که کلی ماما ترسید نکنه داخلی پارشده که نشده بود ولی خیلییی خون از دست دادم که کف اتاق بود ...
وقتی داشت بخیه میزد وای کلا بی حس نبود درد اینکه بخیه میزد داشتم ولی خب قابل تحمل بود دیگه نوبت فشار دادن شکمم بود وایی😢😢
ولی خوبیش این بود دردم میومد نگه می‌داشت از اول بلز ولی امان وقتی شیف عووض شدد انگار شمر وارد شد انقد با چندتا انگشت شکمم فشاردادن هرچی دستشو میگرفت این بدتررر ...

۳ پاسخ

برای زایمان جفت من فقط سرفه کردم کسی اصلا شکمم فشاررنداد آنقدر راحت بود

وای اون فشار دادن بعد زایمان برای خارج کردن جفت خیلی درد وحشتناکی من جیغ میکشیدیم دکترم هی فشار میداد وای خدا ماما هنراه من گفت دوتا پسراوردی سال دیگ برامون یک دختر بیار منن گفتم دیگ از این غلطا نمیکنم

۷ روز پیش من
من دکترم خودش بود نمیزاشت ماما بیمارستان معاینه کنه ماما هم میومد یواشکی منو معاینه کنه من نمیزاشتم😂 چون یه بار معاینه کرد بیشعور هیچی نمیزد به دستش خشک خشک می کرد تو
همش هم فکر میکرد از دکتر بیشتر میفهمه

سوال های مرتبط

حانیه حانیه قصد بارداری
تجربه زایمانم پارت دوم

تا ساعت ۸:۳۰_۹ من فول شدم ماما اومد گفت پاشو ورزش کن اصلا ما نداشتم حرف بزنم چه برسه اینکه ورزش کنم ماما میرفت بیرون من مینشستم وقتی میومد می‌گفت تو که نشستی میگفتم نه دارم بلند میشم ببین😂
به زور مامانمو اوردم پیشم چندتا خرماگردو و کمپوت بهم داد انرژی اومد تو بدنم
(اینم بگم آمپول فشار هم چون یکی از دانشجوها برام زد نمیدونم بلد نبود چطوری بود اصلا از سرمه نمیومد تو دستم یعنی من بدون آمپول فشار بدون بیدردی زایمان کردم )
ماما دوباره اومد گفت ورزش بسه (خودتو کشتی انقد که ورزش کردی😂😂) بشین حالت دستشویی زور بزن
یه چند دقیقه‌ای نشستم خیره به در😂 دوباره اومدن بردنم یه اتاق دیگه دکتر و ماما و یه نفر دیگه تپلی
نشستم رو تخته پاهامو ماما گرفت محکم فشار میداد تو دلم دکتر دهانه رحم رو گرفته بود با فشار باز میکرد که بعدش آمپول زدن آمپول هم درد کمی داشت چند دقیقه بعدش که سر شد برش زد که من اصلاً دردشو حس نکردم فقط صدایی که داد گوشتمو ریخت😵‍💫
اون زن تپلیه هم با جفت دستاش که مشت کرده بود افتاده بود رو دلم🥲😂 ساعت ۱۰ شب هم دختر گلم اومد تو بغلم 🥰
وااای از اون لحظههههه🌸
انگار چند ثانیه دنیا متوقف میشه انگار فقط خودم بودم و دخترم
سریع بندناف رو بریدن و دخترمو گذاشتن یه جای دیگه و دکتر و ماما شروع کردن به بخیه زدن که چون من لگنم کوچیک بود بچم ماشاالله درشت بود بخیه فوق العاده زیاد خوردم تا نزدیک ۱۱ داشتن بخیه میزدن
که درد بخیه هم بخوام بگم بخیه داخلی اصلا درد نداشت اما بخیه بیرونی انگار که بیحسی رفته بود کااامل متوجه دردش میشدم و این خیلی بد بود
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات
مامان آیدین مامان آیدین ۲ ماهگی
ادامش...
بعد که رفت بعد چند دقیقه دیدم دستگاه ضربان قلب نی نیم اومد روی ۵۵.۶۰ به زور فقط به خواهرم گفتم برو بگو بیان ضربان قلبشششش
همشون ریختن که اینجوری نمیدونم کلی دارو چی بهم زدن یادمه گل مغربي خیلیی بودن که آوردن بهم باز ۵ سانت بود چند دقیقه بعد اینا شدم ۷.۸ سانت ولی نمیدونم چیکار کردن ضربان قلبش اومد ۱۱۰ باز گقتن تنفس بده اذان عصر گفت من همچنان درد خیلی دیگه بی‌حال بودو حتی حال تنفس ندارم نه حرف زدن هیییچ
این بین آب دور سر بچه میگرفت دردام بیشتر ماما هعی خالی میکرد دردام کمتر میشد
همشم با خون 😮‍💨
آخراش بودم دیگه نمیدونم چی شد خالم که اومد فقط سرم تو بغلش بود درد داشتم وچنگ میزدم بغلش کنم
ماما هم اصلا راه نمیدادن این همه ولی دیگه دردا اینجور بود گفتن یه نفر و همه رفتن و خواهر و خواهر شوهرم موندن اون لحظه به قدری بودم خواهر وخواهر شوهرم گریه میکردن 😂 الان یادم میاد خندم میگیره
اینم بگم این خواهر شوهر کوچیکه هست
گفتن سرش اومد بین بیایم منم حالیم نبود که دیدم همشون ریختن تخت و درس کردن
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت هفتم و آخر تجربه زایمان طبیعی

برام بخیه زد و دوباره من استرس گرفتم که بازم بخیه
که ماما گفت ناراحت نباش بخیه ت سطحیه اصلا اذیتت نمیکنه من اون لحظه فکر کردم داره دلداریم میده گفتم اینم شانس منه چون این ماما معروفه به زایمان بدون بخیه ولی بعدا فهمیدم که راس میکه چون واقعا از همون روز اول مینشستم و اونجوری نبود که اذیتم کنن
مامانم اومد پیشم دیگه کلی بغلم کرد و گریه کردیم نی نی رو بهم داد شیرش دادم صدام گرفته بود انقد داد ژده بودم ولی نمیدونید چقد خوشحال و سبک بودم انگار نه انگار داشتم میمردم تا چند دقیقه قبل
خلاصه این تجربه من بود از زایمان دوم که در مجموع خیلی راضی بودم و نسبت به زایمان اولم واقعا خیلی بهتر بود
و اوج درد من از ساعت چهار و نیم بود تا ۶ که نی نی بدنیا اومد
و بعد زایمانم تقریبا اصلا اذیت نشدم با بخیه ها برعکس اولی
جوری که ۴ روز بعد زایمانم یه مهمونی بزرگ گرفتیم و همه تعجب میکردن که سرحال بودم
در کل زایمان چه سزارین چه طبیعی درد و دردسر داره هرکسی نسبت به شرایط خودش و روحیه ش باید انتخاب کنه و هیچکدوم بهتر یا بدتر نیست
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

دیگه دردام شدیدترین حالت خودش بود
که التماس میکردم ماما یه کاری کنه دردم کم شه
که برام ارامبخش زد ولی تاثیری حس نکردم
گفتم اپیدورال بزن برام کفت دیگه اخراشه نیاز نیست
من هی میگفتم نه بخدا من زایمان قبلیم خیلی طول کشید اون هی میگفت نه تو دیگه داری زایمان میکنی
معاینم کرد گفتم چند سانتم هیچی نگفت
یه شیاف دیگه برام گذاشت گفت تو ازونایی که یهو بچه ت میاد
گفتم پس یعنی هنوز خبری نیست و گریم گرفت
واقعا اون لحظات خیییلی سخت بود هر بار درد میکرفت با تموم وجودم داد میزدم که اصلا دست خودم نبود و هر بار فکر میکردم که دیگه این دفعه میمیرم
حالا بعدا فهمیدم مامانم و شوهرم پست در زایشگاه صدام میشنیدن مامانم که انقد کریه کرده بود چشماش باز نمیشد
خلاصه من هر دقیقه نگاهم به ساعت بود و بسختی تحمل میکردم که ساعت ۵ و چهل اینا ست زایمان و قیچی و این جور چیزا رو آوردن
ولی من بازم باورم نمیشد بچه‌م به این زودی بدنیا بیاد
به پرستار که اومد گفتم توروخدا راستش بگو کی زایمان می‌کنم
مامان پناه مامان پناه ۱۰ ماهگی
#پارت6
دراز که کشیدم بهم گفتن هر وقت دردت گرفت زور بزن وگرنه الکی زور نزنی که فایده نداره توی اتاق زایمان دکتر اون شیفت و ماما و دوتا پرستار بالا سرم بودن من دهنم بسته بود و زور میزدم در همین هین بهم امپول بیحسی زدن و واژنم رو بریدن
خلاصه هر وقت دردم می‌گرفت تا جایی که میتونستم زور میزدم چندتا زور محکم زدم و ساعت 11و 20دقیقه پناه من بدنیا اومد
بچرو روی شکمم گذاشتن بچه گریع میکرد منم گریه میکردم.. بچه رو بردن که وزنشو بگیرن من دیگه جون نداشتم ماما میگفت یه زور بزن جفت بیاد بیرون میگفتم نمیتونم دیگه زور ندارم حالا هر طور که شد زور زدم و جفتم اومد بیرون
شروع کردن به بخیه زدن پاهام میلرزید و سردم شده بود بعد از بخیه منو بردن توی یه اتاق دیگه و برام پتو اوردن بعدش هم بچه رو لخت اوردن گفتن بهش شیر بده و در صورتی که لخت بهت چسبیده باشه و بدنت رو لمس کنه
بعد زایمان چنان راحت شدم دردام تموم شد خسته بودم وخیلی خابم میومد بعد دو ساعت منو بردن بخش
اینم از زایمان من
از من به شماهایی که میخاین زایمان طبیعی انجام بدید حتما ماماهمراه بگیرید
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت اخر
بچه که بدنیا اومد نمیدونم دردا تموم شد یا من از بس خوشحال بودم دیگه هیچی نفهمیدم وقتی گذاشتنش رو شکمم واقعا حس بی نظری بود مامانا میفهمن چی میگم بعد از چن دقیقه بچه رو برداشتن تا لباسش کنن حالا موقع بیرون اومدن جفت بود باز گفتن زور بزن ولی من دیگه کاملا بیحال بودم دوباره اومدن رو شکمم تمام وزنشون رو رو ادم مینداختن و پشت سر هم فشار میدادن دیگه به التماس افتاده بودم خواهش میکردم تمومش کنن بالاخره جفت هم در اومد حالا بالاسرم میگفت وای این خیلی خون ریزی داره نکنه جفت مونده و اینا بعد فهمیدن یه گوشه از دیواره رحم پاره شده اون رو بخیه زدن یعنی ادم نباید بفهمه اینا چی میگن وگرنه تا مرز سکته میره دیگه بخیه زدن و گذاشتن رفتن
تمام بدنم شروع کرده بود به لرزیدن مامام هم موقع بخیه زدن ساعت سه و نیم ازم خداحافظی کرد و رفت خدا خیرش بده خیلی زحمت کشید تا ابد مدیونش میمونم
بعد از نیم ساعت دکتر اومد اونم چند تا بخیه زد و رفت از بس معاینه شدم تو این دوران از هرچی معاینه اس بدم میاد
مامان کارن مامان کارن ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۳
بعدش یهو بدنم انگار آتیش گرفته باشه داغ شده بودم حس میکردم تو کوره آدم پزی ام دستگاه که مال نوار قلب جنین بود دراوردم نشستم رو تخت هی خودم باد میزدم. میگفتم گرممه اونقدر گرمم شده بود دردم یادم رفته بودمن داد میزدم گرمهه کولر بزنین بعد تخت بغلیم داد میزد سردمهه🤣🤣🤣تا ماما اومد بهم آب داد گفت بخور خنک میشی آب گرفتم ریختم تو سر و صورتم ولی خنک نمیشدم خواست دوباره دستگاه وصل کنه که نزاشتمش
یهو درد شدید گرفتم از داخل انگاذ که شکمم داشت پاره میشد از بیرون بدنم گر گرفته بود
دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم گاز بی حسی میخوام
ماما گفت بزار معاینه ات کنم بعد بهت گاز میدم
معاینه ام کرد گفت ۸ سانتی دیگه گاز نمیخواد
احساس دفع داشتم بشون گفتم گفتن موقع دردات ژور بزن منم هر کار که گفتن انجام دادم دوباره اومد معاینه کرد گفت فولی یکم دیگه زور بزن تا سر بچه رو ببینم ۲ ۳ زور دادم گفت خوبه دیگه موهاش پیداست
زور نزن بیا ببرمت رو تخت زایمان
مامان پناه مامان پناه ۱۰ ماهگی
#پارت5
ماما هر چند دقیقه میومدم و ازم سر میزد. صب ساعت 7صبحانه اوردن من درد داشتم نمیتونستم صبحانه بخورم ماما اومد گفت چرا صبحانه نمیخوری گفتم درد دارم نمیتونم بخورم میگفت صبحانتو بخور تو هنوز میخای زایمان کنی باید انرژی داشته باشی به پرستار گفت برام یه لیوان چایی بیاره. هر طور شد چند لقمه غذا خوردم به زور
بعد صبحانه اومد و معاینم کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه خوبه منم که از وقتی بستری شدم همش روی تخت دراز بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم
کم کم دردام بیشتر بیشتر شد جوری که وقتی رفتم دستشویی درد گرفتم نمیتونستم راست بشینم وقتی از دستشویی اومدم بیرون وقتی درد گرفتم کمرمو خم کردم نمیتونستم راست کنم انگار کمرم شکسته بود
بچه هم هی زور میزد و به مقعدم فشار میومد جوری که همش فکر میکردم مدفوع دارم اصلا دست خودم نبود. ماماعه گفت بیا کمکت کنم تا بتونی ده دقیقه دیکه بری اتاق زایمان من میگفتم نمیتونم دیگه تحمل درد ندارم و اون میگفت بیا کمک کنم. من قبول کردم با دستش دهانه رحمم رو باز کردو گفت هر وقت دردت گرفت زور بزن چندتا زور که زدم دیدم یه چبزی اومد بیرون سر بچه بود گفتم اومد اومد😂😂 ساعت 11صبح رفتم اتاق زایمان
من از ساعت3صبح که بستری شدم تا ساعت 11طول کشید تا فول بشم
خلاصه رفتم اتاق زایمان و روز صندلی دراز کشیدم
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۷ ماهگی
تجربه زایمان ۵
هی داد میزدم و میله رو بغل گرفته بودم موهامو کشیدم
و وقتی درده کم میشد اشک میریختمو اسم شوهرمو صدا میزدم
هی میگفتم بابامو میخام
خیلی صحنه ی عجیبی بود
کسی پیشم نبود
همش به ساعت نگاه میکردم
میگفتم یعنی تموم میشه ؟ باز شوهرمو میبینم ؟
چهل دقیقه بعد ماما اومد معاینه کرد گف ۸سانتی دیگه پا نشو اینجا ساعت فک کنم ۶ونیم بود رفت و چند تا ماما اومدن بالا سرم
اخلاقشون خوب بود و برخورد بدی نکردن باهام
گفتن رون هاتو با دستات بگیر و زور بزن
من زور میزدم ولی انگار چشام میخاستن از جاشون در بیان
چن تا زور زدم و هم ادرار کردم هم مدفوع ولی زیاد نبود
اما اینجا یکم حس زور زدن کم شد و یکم راحت شدم
گفتن پاشو روی اون یکی تخت بخواب ولی نمی‌تونستم پا شم از درد خودشون کمکم کردن خوابیدم رو تخت و گفتن هر موقع درده شدید اومد سراغت زور بزن
منم هرچی میگفتن انجام میدادم هی زور میزدم همراه با جیغ
تا چند روز بعدش من گلو درد داشتم هی زور میزدم و هی میگفتن دیگه این اخریشه داریم موهاشو میبینیم
بازم زور زدم گفتن یکی دیگه
خلاصه بعد چن تا زور زدن و برش خوردن بچه به دنیا اومد صدای گریش رو شنیدم ولی حتی نگاهشم نکردم
پرستاره اومد بچه رو برد و جفت هنوز داخل مونده بود
یکم شکممو ماساژ دادن و درش آوردن
شروع کرد بخیه زدن (نینی ساعت ۸ و بیست دقیقه به دنیا اومد)
مامان کایان مامان کایان ۱۵ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی
پارت سوم
دردام غیر قابل تحمل بود و فقط گریه میکردم و میگفتم من دارم میمرم لطفا منو ببرین سزارین و واقعا تو حال خودم نبودم مث اینکه تو این دنیا نبودم و تمام تمرکزم روی بدنیا اوردن پسرم بود و سلامتیش
دکترم که ۹و نیم اومد خیلی اروم و با خونسردی پیش میرفتیم منی که توی اون همه درد داشتم میمردم ولی خانم دکتر خیلی ارومم میکرد
تا که با ۷ .۶بار که دردم شروع شد همراه با زور ساعت ۲۱:۴۳
پسری رو بدنیا اوردم
وقتی بغلش کردم تمام دردام یادم رفت خیلی لحظه ی شیرینی بود همه کنارم بودن مادرم و همسرم خیلی باعث دلگرمیم بودن
بعدش کایان رو بردن برای لباس پوشوندن و بخیه زدن من که برش داشتم
بعدش که تموم شد خودم بلند شدم رفتم حموم و لباس پوشیدم و اومدم نشستم شام خوردم و تمام
من تونستم طبیعی زایمان کنم
و حالا خودمو تحسین میکنم که تونستم با این درد های فراوان که واقعا غیر قابل تحمل هستش و بسیار سختتتت
و کلا من ۳.۴ساعت خیلی درد کشیدم و بعدش تمام دیگه هیچ دردی متوجه نشدم و الان از انتخابم بسیار راضیم
و خیلی خوشحالم که الان پسرم بغلمه