۷ پاسخ

همینکه همسرت کنارت بوده
همراهت بوده
و لاقل غرغر نمیکرده
خیلی دمش گرم...

تصورشم سخته 🥺 پسرت چند سالشه

به نظر من صد رحمت به بارداری
بچه داری خیلی سخته😞

واقعا دوتا بچه سخته تنها هم ک باشی سخت تره من ک کمرم نابوده گاهی میمونم ب کدوم برسم ب بچه و پوشکشو خیس کرده و گشنشه یا ب دخترم ک تب داره و بهونه گیر شده

کاملا درکت میکنم منم همین بدبختی داشتم با تفاوت این ک ده ماه بود پسرم ک دخترم باردار شدم شیر ب شیر
قشننننگ سرووووویس شدم

منم خیلی تنهایی این روزا رو گذروندم ولی بچه دوم خیلی سخته

پس خواهر یا مادر

سوال های مرتبط

مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۹ ماهگی
سلام از یه مامان خسته که دیشب ساعت دوازده با بدبختی و کلی ترفند بچه رو خوابوند و با عطسه باباش ساعت دوازده و نیم سرحال بیدار شد و تا ساعت سه شب بیدار موند و بازی کرد
روزش هم دوتا امتحان داشتم درس خوندم شام رو هم گذاشتم خونه هم کمک مامانم کردم مهمان هم اومد پذیرایی هم کردم تازه شب قبلش یه مهمان ناخوانده اومد و تا ساعت سه شب نشست و نرفت و تا من بخوابم و یکم درس بخونم ساعت چهار صبح شده بود و ساعت شیش صبح دخترم بیدارم کرد و من دیگه نخوابیدم چون امتحان داشتم و باید درس می‌خواندم فقط یک ساعت صبح خوابیدم تقریبا
دیشب از فرط خستگی تا تونستم گریه کرد
هیچیم که برا خودم نیست وقت که نمیکنم به خودم برسم یا مقداری برا خودم باشم تازه همسرم بچه رو بیدار کرده اما گردن نمیگیره و همش شیشه شیر بدست چشمش به دره که ببینه من کی چایی رو درست میکنم که بعدش بیام بچه رو بخوابونم
خیلی گریه کردم خیلیی
خیلی دلم به حال خودم میسوزه چقد من مظلومم
تازه تو همه چیز هم مامانم منو مقصر می‌دونه
دیشب مهمون داشتیم منم قبلش امتحان داشتم بچه پیش مامانم بود پذیرایی و تمیز کاری خونه که کلا با خودم بود دخترم ناهار و میان وعده میوه و این چیزا هم چند بار خورد مامانم باهام دعوا میکرد که بردی اونجا بچه رو بیدار می‌کنی شام بخوره بهش میگم بچه رو ساعت دوازده شب بیدارش کنم که شام بخوره؟تازه تا ببینم میخوره یا نمیخوره ؟که بعدش تا چهار صبح منو بیدار نگه داره؟
خیلی خسته ام خیلی
هنوزم از همسرم دلگیرم بابت رفتار دیشبش بهشم میگم می‌تونستی یکم آروم تر عطسه کنی ناراحت میشه😔
مامان آنیا خانوم مامان آنیا خانوم ۱۰ ماهگی
امروز بعد ۸ ماه و ۲۸ روز تونستم مثل سابق ( قبل بچه دار شدن ) اونطوری که میخواستم به سر و روی خونمون یه دستی بکشم،،، البته به کمک همسرم چون تعطیل بود ، کمک که چه عرض کنم ، پیش دخترم دراز کشیده بود کلش بازی میکرد ، دخترمم با اسباب بازیاش مشغول بود ، بعضا که چشمش بهم میفتاد میخواست شروع به گریه کنه که همسرم سرشو گرم میکرد،
بعد این مدت یکم اعتماد بنفسم برگشت سرجاش که میتونم هم خونه داری کنم هم بچه داری ( آخه دخترم خیلی وابستس بهم اصلا جدا نمیشه ازم ، تقریبا ماهی یکبار مامانم میاد کمکم برا کارای خونه ) ، وقتی تنهام همه کارام عجله ای و با استرسه، همه میگن خودش راه بره دست از سرت برمیداره خودش مشغول میشه ، نمیدونم ، با صبوری خیلی زیاد دارم ادامه میدم درسته دوس ندارم زود زود بزرگ شه ، من هنوز از دوران نوزادیش سیر نشدم ولی امیدوارم اونموقع یه فرجی حاصل بشه برامون😅
بعدشم که رفتیم حموم دوتایی و تر و تمیز شدیم سندشم پایین گذاشتیم😂😂


پوشک
شیر خشک
تب
واکسن

چهاردهم خرداد ماه🌱