۵ پاسخ

👏👏👏👏

پسر منم تو حموم ساااکته ساکته 😍نمبدونم منظورت از روش سنتی چیه ولی من فعلا که کوچولوئه همینجوری میندازم رو دست و با دست دیگه میشورمش
یه لگن هم اب میکنم که از همون اب بر دارمو کم کم بشورمش فک کنم منظورت از سنتی همینه
ولی هم خودم راحتم هم پسرم اذیت نمیکنه
کلا با اب خوب سازگاره دسشویی هم میبرم میشورمش جیک نمیزنه
حالا جرات داری بیا و لباسشو عوض کن چه پوشیدنی چه کندنی 😂 دنیارو می‌ذاره رو سرش

دختر من عاشق حمومه .. منم خودم میبرمش چن بار یکی برد خیلی گریه کردم ولی خودم میبرم اینقد میخنده و عشق میکنه

چقد قشنگ گفتی،میشه بگی چیجور حمامش کردی که میگی‌حتی‌خوابش برده

روش سنتی چطور بوده

سوال های مرتبط

مامان هاکان💙🫧 مامان هاکان💙🫧 ۱ ماهگی
سلام مامانا میخوام یه واقعیتی رو تو این تاپیک بگم و دوس دارم یکم هم شده دلداری بشنوم
درسته مادر شدن یکی از بهترین حس های دنیاس و روزای اول انقد شیرینه که با جون و دل همه کارای بچه ات رو میکنی
وقتی میخنده دنیا رو بهت میدن و هزار بار شکر میکنی بخاطر وجود اش
ولی خب چرا از سختی هاش نمیگین ، اینکه واقعا یه جاهایی کم میارم
میشینم به حال خودم گریه میکنم ، حموم میرم میام تا پس فردا که برم حموم هنوز موهام خیسه و وقت نمیکنم خشک کنم
اینکه از شدت بیخوابی به خورد و خوراک امم نمیتونم برسم
واقعا خوشبحال اونایی که شوهر حمایتگر دارن ، شوهر من ته تهش یه چایی بریزه و دو تا ظرف رو از زمین بذاره آشپزخونه
بعد تهش هم غر غر بشنوم که چرا غذا دیر میذاری ، چرا به خونه نمیرسی
حتی یه ساعت هم بچه رو نگه نمیداره من به کارام برسم ، حموم میرم با استرس که یوقت بیدار نشه و شوهرم نتونه نگهش داره
به آینه نمیتونم نگاه کنم ، بعضی شبا از خستگی موقعه شیر دادن گریه میکنم ، دلم بیرون رفتن میخواد ولی نمیشه
نمیدونم واقعا تو این اوضاع راهکاری برای حال خوب وجود داره؟
مامان ابریشم مامان ابریشم روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان هانا خانومی مامان هانا خانومی ۱۰ ماهگی
دوست دارم اینقدر گریه کنم تا هلاک بشم برا بچه اولم زایمانم اصلا خوب نبود هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین از لحاظ روحی داغون شدم براهمین نتونستم خودم شیر بدم به بچه م شیرخشکی شد برا این زایمانمم سینه هام پر شیره ولی بچه م سینه م رو نمیگیره چون هم خیلی درشتن و نوکشون داخله و پهنن خودم بابت این موضوع داغونم از همه طرفم تحت فشارم هرکی به من زنگ میزنه میگه خوب اینو که دیگه شیر خودت رو بهش میدی شوهرمم رفته یه شیشه شیر با شیر خشک گرفته با من دعوا میکنه که تو به خاطر حرف بقیه گرسنگی میدی به بچه م دیروز از صبح تا شب مامانم پیشم بود نمیدونستم چه طوری شیرخشک بدم به بچه م که سرکوفت نشنوم هنوز مستقیم با سرشیشه بهش شیر ندادم با قطره چکون بهش شیر خشک میدم با شیر خودمم با دست میدوشم با قاشق بهش میدم میگم ناامید نشم شاید فکش قوی تر شد سینه م رو گرفت شوهرم که اصلا همکاری نمیکنه باهام میگه حتا کلاس ها شیر دهی هم نمیبرمت تا شیر خشک هست نیازی نیست خودت با بچه رو عذاب بدی یعنی مهمونی میخواد برام بیاد لرز میگیرم که چه طوری میخوام جلوش شیر خشک بدم به بچه م بدون اینکه سرکوفت بشنوم کاشکی یاد بگیریم داخل زندگی همدیگه دخالت نکنیم چون هیچکس دلسوز تر از پدر و مادر برا پاره تنشون نیست 😢