سلام مامانا میخوام یه واقعیتی رو تو این تاپیک بگم و دوس دارم یکم هم شده دلداری بشنوم
درسته مادر شدن یکی از بهترین حس های دنیاس و روزای اول انقد شیرینه که با جون و دل همه کارای بچه ات رو میکنی
وقتی میخنده دنیا رو بهت میدن و هزار بار شکر میکنی بخاطر وجود اش
ولی خب چرا از سختی هاش نمیگین ، اینکه واقعا یه جاهایی کم میارم
میشینم به حال خودم گریه میکنم ، حموم میرم میام تا پس فردا که برم حموم هنوز موهام خیسه و وقت نمیکنم خشک کنم
اینکه از شدت بیخوابی به خورد و خوراک امم نمیتونم برسم
واقعا خوشبحال اونایی که شوهر حمایتگر دارن ، شوهر من ته تهش یه چایی بریزه و دو تا ظرف رو از زمین بذاره آشپزخونه
بعد تهش هم غر غر بشنوم که چرا غذا دیر میذاری ، چرا به خونه نمیرسی
حتی یه ساعت هم بچه رو نگه نمیداره من به کارام برسم ، حموم میرم با استرس که یوقت بیدار نشه و شوهرم نتونه نگهش داره
به آینه نمیتونم نگاه کنم ، بعضی شبا از خستگی موقعه شیر دادن گریه میکنم ، دلم بیرون رفتن میخواد ولی نمیشه
نمیدونم واقعا تو این اوضاع راهکاری برای حال خوب وجود داره؟

تصویر
۱۳ پاسخ

بعد از زایمان همه چیز تغییر میکنه اما اطرافیان انتظار دارن مادر تغییر نکنه
خدا هیچ کسو گیر آدم بی درک نندازه 🤲🏻🤦🏻‍♀️

بشدت باهات موافقم ودرکت میکنم
همه این سختی‌های تو برای من دوبرابره
سخته ولی میگذره غصه نخور

میگذره عزیزم اون اوایل واقعا سخته اما قلقلش دستت میاد منم بچه اولم و تو شهر غریب دست تنها شوهرمم بعضی شبا سرکار بود برمیگشت خسته بود
بچه گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم
ولی کم کم که بزرگتر شد نمیگم خیلی راحت شدما ولی خیلی همه چی بهتر میشه شیرین تر میشه بیرون میرین دوتایی خیلی خوبه

الهیییی عزیزم ، شرایطت خیلی سخت شده ، درکت میکنم ،نمیدونم واقعا چیبگم ، خواهرم الان دقیقا شرایط تو رو داره ،اونم میگه شوهرم حمایتم نمیکنه و هی به ما میگه من هرچقدر بهتون توضیح بدم شرایط منو نمی‌فهمید ، واقعا نمیدونم چیبگم فقط میگم بشین. با شوهرت صحبت کن شاید یکم درک کنه ، واقعا بعضی اوقات این مرد ها روی اعصابن ، منم زیاد نمیتونم کار خونه بکنم اون روز رفتم دیدم دستشویی موهای صورتش و با ماشین زده ریخته ، اونقدر جیغ داد کردم احساس میکردم فشارم رفته بالا

اون قسمت حموم رفتن و خشک کردن موهاا🥲
از بعد زایمان بخدا روی هم رفته ۱۰ بار تمیز و مرتب شونه نزدم موهامو 🥲
همش ته دلم میگم

به چند سال دیگه فکر کن بچه بزرگ شده خودت جوونی خیلیا آرزوی این دارن که جای تو باشن این سختیا واسه اینه که دست تنهایی

واقعاسخته کاملا حرفات درسته...منم واقعابعضی وختاکلافه میشم...ولی باز بخودم میام...بعضیا کمکی دارن همیشه تابچه راه میفته اینا من خودم ک ندارم بخدایکی ع دوستام دوتا بچه پشت هم اورد اصن نفهمید چجوربزرگ شدن انقد مادرش کمکش میادا الان حتی اونوبیشتروابستشن بچه هاش...

ولی به مرور نینی قلقش میاد دستت یکم راحت تر میشی با شوهرتم حرف بزن حداقل یکی دوساعت نگهداره حمومی بیرونی جایی برو یا بده یکی نگهداره‌ دوتایی برین بیرون. من یبار رفتم کلی بهتر شدم🫠

سختی که خیلی داره همسر آدم هرچقدر کمک کنه بازم یه عالمه کار هست یا اونی که میخای نیس الان دو هفته اس خونه ما دعواش شوهرم هرچی میگه اعصابم نمیکشه میپرم بهش بدتر میشه میگه که بهم محل نمیدی حواست نیس چیزی بخاد درست نکنم اخلاقش عوض میشه انتظار داره مثل قبل یاشم🥲یه بچه ی خودشم حسودی میکنه

پریود شدم امروز خونریزیم خیلی شدیده کمر درد زیاد دارم شلوارم خونی شده بود خودم متوجه نبودم شوهرم گفت خونیه برو عوضش کن
با این اوضاع امروز گفتم بچه رو بگیر دارم میمیرم نیم ساعت دراز بکشم بیام
نیم ساعتم شد یک ونیم ساعت اصلا نفهمیدم کی خوابم برد
بعدشم که اقا کج کرده بزور اومده نهار خورده حرف اینام بزور میزنه

منم شرایط شمارو دارم شوهرم حتی ظرفم نمیزاره آشپزخونه حتی به بچه دست هم نمیزنه بعدم غر میزنن بخاطرکارای عقب افتاده منم حالم خیلی بدمیشه به هیچی نمیرسم یه دختر۶ساله دارم ک شب ادراری داره یه پسر۲ساله و یه نوزادپوشکی واقعااز بپز بشور بساب هلاک شدم دیگه

درکت میکنم عزیزم منکه برای نیم ساعت خواب جون میدم مامانمم پیشم نیست تنهام واقعا سخته اما چاره چیه باید قوی بود

من مشکلم با بارداری فقط ترکای خیلی زیاد و قهوه ای و قرمز رنگ رو شکممه🫠

سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۲ ماهگی
کاش تو فرهنگ کشورمون یا تو قانون کشور برای خانومایی که تازه بچه دار شدن این بود که تا دو سالگی بچه یه نفر بود به عنوان کمکی تو کارای خونه تمیز کاری و پخت و پز و صفر تا صد کارای خونه رو انجام میداد، بعد مادر هم با خیال راحت و با عشق به بچه اش و همسرش رسیدگی میکرد....بخدا این زایمان نیس که مامانا رو فرسوده میکنه این خستگی و کم اوردن و مسئولیت نا تمومه که خانوما رو از پا میندازه....مخصوصا یکی دو سال اول ادم خیلی کم میاره به بچه برس به همسر برس به خونه زندگیت برس این وسطم مهمون داری و بقیه مخلفاتش!!!! من خسته ام ...از رسیدگی به بچم خسته نیستما از اینکه شب باید فکر ناهار فردا باشم از اینکه خونه هی بهم میریزه از اینکه به خودم نمیتونم برسم از کارای اطرافیان از اینکه حس میکنم برای بچم وقت کافی نمیذارم از اینکه هی میخام وارد روتین بشم برای خودم روتین روزمره بسازم نمیشه.... من خودم خواستم مادر بشم همه اینا رو هم میدونستم و بازم خواستم ولی کاش گاهی جای یه تنفس میبود....ولی بازم خداروشکر بخاطر خیلی چیزا♥️ اینم درد و دل اخر شبی...
مامان دلانا مامان دلانا ۱۳ ماهگی
یکم درد و دل کنم از حال و روز روزای سختی که گذشت و تبدیل به بهترین دوران زندگیم شد🤱🏻❤️
هیچ وقت فکر نمی‌کردم که مادر شدن مسئولیت به این سنگینی باشه ، دارم از دل روزایی می‌نویسم که دلم لک زده واسه یه ساعت خواب بیشتر ولی تا یه ساعت بیشتر می‌خوابم تموم وجودمو استرس و عذاب وجدان میگیره که نکنه بچم گرسنه بوده و من خوابیدم
دلانایِ من ،قندِ روزای تلخِ مامان ، با اینکه اونقدررر عجله داشتی که زود به دنیا بیای و توی ۳۲ هفته وجود پاکتو به آغوش مامان هدیه بدی ، با اینکه توی NICU کلی روزای سخت با هم داشتیم ولی مامانه تو شدن ارزششو داشت
هنوزم کابوس شبایی رو میبینم که با بابایی تا خود صبح گریه میکردیم تا حالت خوب بشه و این باعث شده اگه توانم برای نگهداری ازت ۱۰۰ هست من هزارمو بذارم برات و روزی هزاربار خداروشکر کنم به خاطر وجودت 💋🥲
منی که نازپرورده خونه بودم و هیچی از بچه داری بلد نبودم هیچ وقت یادم نمیره که توی دستگاه اولین بار چجوری با لرزش دست خودم پوشکتو عوض کردم ، خودم قطره قطره با سرنگ بهت شیر میدادم
دختر قویِ من مامان به وجودت افتخار می‌کنه
خواستم بگم با اینکه هنوزم استرس و دلهره دارم و یه لحظه آروم نمیتونم بخوابم ولی حاضر نیستم یه لحظه این لحظات قشنگ رو با هیچ چیزی توی تاریخ عوض کنم
#نوزاد نارس
مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۱۳ ماهگی
سلام به همه خانومای گل
یه درد و دل و مشورت خواهره داشتم
البته امیدوارم به اشتباه قضاوت نشم
من ۳۱ سالم هست و تو دوره بارداری سر کار هم میرفتم تا ۶ ماهگی
کار مالی انجام میدم ساعت کاریم هم زیاد بوده جوری که صبح میرفتم شب میومدم خونه یعنی میخوام بگم واقعا حوصلم کم شده زیاد جایی تفریح هم نمی‌رسید که برم در حدی که وقت کنم خودم و خونم برسم وقت داشتم خدا بعد چند سال زندگی مشترک لهم نگاهی کرد و من بعد کلی دکتر رفتن صاحب یه پسر ماه شدم
الان تو مرخصی زایمان هستم چیزی که خیلی باعث میشه احساس گناه کنم ابنه پسرم خیلی کریهدمیکنه بخاطر رفلاکس و کولیک خیلی دکتر رفتیم دارو‌هو مصرف میکنه بهتر شده ولی خب وقتی بیداره فقط گریه میکنه یا میگه بغلش کنم راه برم خودم و همسرم خیلی اینکار میکنیم ولی خب واقعا خسته میشم الان اینجوری شده که همش میخوابونمش تا بیدار میشه میزارم رو پام بخوابه
همش حس گناه داره چرا باهاش بازی نمیکنم چرا نمیتونم آرومش کنم و همش اینجوری گریه میکنه حس میکنم دارم عذابش میدم انقدر گریه میکنم که چرا نمیتونم یه کاری کنم و همش این بچه میخوابونم تا یکم گریش شروع میشه که بیدار بشه سریع بغلش میکنم که بخوابه این شده برام عذاب وجدان
چطوری شما با بچتون بازی میکنید
مامان ساره👸🏻 مامان ساره👸🏻 ۱ سالگی
#برای_دخترم
بزرگتر که بشی برات میگم،من تمام تلاشم رو کردم مامان تو شیر خودم رو بخوری،حتی شده یک قطره!!!
اینکه هم دردسر مامانای شیر خشکی رو دارم و هم دردسرای مامانایی که شیرخودشون رو میدن،فدای یه تار موهات!
اینکه هر سری کلی عذاب میکشم تا این شلنگ درست تو دهنت بیوفته و ۵۰ بار سرسری میکنی و دوباره تنظیمش میکنم هم فدای یه تار موهات!
انقد نگاهای اطرافیان عجیبه،حرفاشون برام سنگینه،شیردادن این مدلی سخته،هربار شست و شوی این شیشه و شلنگ سخته...
ولی بازم خوشحالم🥹 خوشحالم که شده یک قطره از شیر منو هم که شده میخوری حتی به بهانه این شلنگ!
خوشحالم که تا شیر میخای همه میگن مامانش بیاد شیرش بده!
خوشحالم که وقتایی که گرسنه‌ای تا بغلت میکنم میری سمت سینه‌م!
نمیدونم شاید بنظر بقیه این عذاب دادن ها احمقانه باشه
ولی من تک تک ثانیه هایی که خودم بهت شیر میدم رو دوست دارم و حاضرم بخاطر تجربه کردنشون هر سختی رو به جون بخرم❤️
و همچنان مصرانه از اینکه با شیشه شیر بهت شیرخشک بدم متنفرممم💔
بمونه به یادگاری از شیرخوردن عجیب دختر من🤪😅
مامان آرون مامان آرون ۱۴ ماهگی
همه فکر میکنن مادرایی که شیر خشک به بچه میدن همش قضاوت میشن
اما من یه مادرم که شیر خودمو میدم به بچم
هفته های اول نوک سینم زخم شدش با درد به بچه هرجوری بود شیر دادم
الانم پسرم هر دو‌ساعت از خواب بیدار میشه شیرش میدم چون شیر مادر سریعتر حضم میشه و‌بچه گشنش میشه
وسط شیر دادن یهو احساس تشنگی شدید می‌کنم بعضی وقتا هم ضعف می‌کنم ولی با همه اینا بازم دوست دارم شیر خودمو به بچه بدم وزن پسرمم خوبه ‌‌دکتر و بهداشت هروقت رفتم گفتن خوبه و نیاز به کمکی نداره
ولی با همه اینا گاهی اطرافیانم یه حرفایی میزنن که دلم میشکنه واقعا
بچم دهنش باز میشه میگن گشنشه در حالی که من بچم رو میشناسم اگه خیلی زود به زود بهش شیر بدم بالا میاره
یا مثلا مادر شوهرم به شوهرم میگف شیرش بچه رو سیر نمیکنه واسه همین بچه گریه میکنه 🥲واقعا دلم شکست که من دارم با این همه سختی به بچم شیر میدم ولی اینا همیشه تا بچه گریه میکنه سریع میگن گشنشه در حالی که بچه کولیک داره شبا از یه ساعتی به بعد گریه هاش شروع میشه ربطی به گشنگی نداره اما فقط میخوان به من مادر حس ناکافی بودن بدن