من امشب با یکی از بزرگ ترین ترس های زندگیم روبرو شدم بله گرفتن دخترم از پستونک بود

خودم فکر میکردم خیلی سخت تر و نشدنی تر ولی به اون شدت خودم نبود
البته الان یساعت شده دخترم پاک بقیه شب مشخص نیست اگه چش نخورم 😂

خب اولش که اومد بخوابه دنبالش گشت زیر پتو زیر تشک و بالشت اینا همش ب من میگفت مامان مامان دده میگفتم مامان نیست گربه اومده برده برات کادو بیاره (یه پستونک ساده تو خونه بود اونو دادم گفتم اینو داده ب جاش میخواستم اگه گرفت سرش پاره کنم که خداروشکر خودش نگرفت )یساعتی درگیر بود پیداش نکرد دراز کشید خوابش نبرد باباش خواست بیدار کنه ازش بپرسه و در آخر رو آورد به کتاب هاش یکساعت تمام کتاب خوندم براش از رو هوش چین حیوانات خوندم دهنمو سرویس کرد برای اولین بار گذاشتم رو پام تاب دادم و دیدم بله داره میره
یه دو قطره هم ملاتوتین چاشنی کردم البته که از فردا سعی می‌کنم اینم ندم
تو رو خدا دعا کنید برام خدا کنه بتونم از پسش بر بیام تو همین دو ساعت بار ها اومدن پشیمون بشم 🥲

تصویر
۶ پاسخ

من از ۹ ماهگی گرفتم

من الان سه ماه گرفتمش راحت شدم از خرید پستونک

من ۵ماهگی از پستونک گرفتم
از اون موقع دیگ رو پاهام میخوابونم

منم یه هفته هست ازش گرفتم

منکه هنوز جرعتشو پیدا نکردم
همسرم میگه تا هر وقت دوس داشت بخوره

چقد خوب ایشالله به آسونی میگذره برات نتیجه رو بگو منم می‌خوام بگیرم

سوال های مرتبط

مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۲ سالگی
روز ۵: در طول روز اصلا سراغ پستونک رو نمیگرفت،خودم آوردم براش گفتم چیشد پستونکت؟گفت اه اه شده و خودش انداخت سطل آشغال ، به هرکی میرسیدیم میگفتیم ،مثلا مامان بزرگش داییش دوستاش ، به همه جلو خودش میگفتم پستونکش اه اه شده انداختیم بیرون،شب گریه کرد آب دادم بهش باز گریه کرد بغلش کردم رو پا گذاشتم هی گفتم پستونک نیست ولی قیامت کرد و پستونک رو گرفت!
روز ۶:به جای پستونک شبا هروقت بیدار شد یه دندونی دادم دستش،جیغ کشید پرتش کرد! هی بلند بلند گفتم هیما پستونک رو انداختیم دور! یکی دوبار اول قبول کرد خوابید دفه سوم ک از خواب بیدار شد دیگه بهش دادم راحت بخوابه.
روز۷:در طول روز که اصلا نخواست ، خودمم میگفتم میخوای بهت بدم میگفت نه اه اه! شب موقع خوابم که اصلا نمیخواست،در طول شب بیدار ک میشد میگفت آب و با گریه آب میخورد میخوابید و این شروع پیروزی من بود😁
روز ۸:کلا پستونک به فراموشی سپرده شده بود،درطول شب نق نق میکرد،تختش گهواره ایه،تکونش میدادم بلند میگفتم بخواب عزیزم و خودش میخوابید!
امروزم که روز ۹! امیدوارم بیدارشدناش تا صبح کمتر بشه و دیگه بخوابه! 😄
مامان 💕دلوین💕 مامان 💕دلوین💕 ۲ سالگی
قبل اینکه دلوین به دنیا بیاد یه کربه کوچولو رو دیدم دست یه معتاد به زور نجاتش دادم از چنگش در اوردم شده بود پوست و استخون نزادش پرشین بود شده غذا خودم خوب نخورم ولی بهترین مارک غذا رو خریدم براش بهترین دکترا همه جب براش فراهم بود همه کسم بود بخدا مثل یه ادم مینشست ب حرقام گوش میداد ناراحت بودم میومد سرش میزاشت رو‌واهام😭حامله که شدم اون دو سال و نیمش شده بود بخدا تو حاملگی میومد ناز میداد شکمم..یک شب قبل حاملگی خالم قرار بود بیاد پیش دخترم تا ۲ ماه بمونه چون خیلی بلده بچه بزرگ کرده گفت اگه برفی باشه من نمیام چون بچه رو چنگ میزنه گاز میگیره ولی اون خیلیییی اروم بود منم شب قبل زایمانم امانت دادم به یکی از دوستام که خودش دوتا گربه ماده داره...بعد چند وفت دیدم اونجا حالش بهتره دوتا زن داره پیش خانوادشه بالاخره خوشحال تره و الان یک سال و پنج ماهه پیشک نیست🥲امروز دوستم برام عکس فرستاد که ۴ تا. ۱۰ روز پیش بچه اورده یکی از زناش یه زن دیگش ۶ تا امروز😭اینقدر گریه و ذوق کردم انگار باز خودم زاییدم😂😭خیلی کوچولو و خوشگلن میخوام اون کرمیه رو بردارم🥲
گربه خودم رو تو کامنتمیزارم
مامان دلبرک مامان دلبرک ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبلی...

یه روز گذشت و دیدم هیچ تغییری حس نمیکنه چون نمیمکه و لیسش میزنه🫠

اینم بگم که من از ماه قبل مرتب بهش میگفتم که دخمل مامان دیگه داره بزرگ میشه و یه روز پستونکش میره پیش نی‌نی کوچولوهایی که گریه میکنن و به جاش خرسی(عروسکش) میاد بغلت می‌خوابه، و یه جورایی داشتم تو ناخوداگاهش زمینه‌سازی می‌کردم و مرتب هم عروسکش رو میاوردم کنارش

وقتی دیدم این سوراخ‌های ریز بی‌فایده بوده اومدم یکم با قیچی سوراخا رو بزرگتر کردم
دوتا سوراخ یکی رو نوک پستونک، یکی بغلش

یه روزم اینمدلی دادم بهش دیدم بی‌فایده است و یکم متوجه شده که خراب شده و می‌چرخوندش ولی بازم می‌خوادش

روز بعدی تا حواسش نبود اومدم کامل نوکشو قیچی کردم و گذاشتم زیربالشتش
ظهر خودش که اومدم برداره تا بخوره یهو درش اورد نگاش کرد دوباره گذاشتش دهن ولی فهمیده بود خراب شده دادش به من

منم بهش گفتم واااای دیگه پستونکت خراب شده، بزرگ شدی و میخواد بره پیش نی‌نی‌ها
بیا خرسی رو جاش بغل کنیم و ازش گرفتمش و بدون پستونک خوابوندمش

بریم تاپیک اخر
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
امشب افکار استرسی اومده تو سرم ولم نمیکنه
آینده من و دخترم چی میشه
با خودم میگم یعنی از پسش برمیام میتونم بار یه زندگی ۲نفره رو ب دوش بکشم،چقد دیگه باید قوی باشم،خسته ام از قوی بودن،اخه من یه دختره لوس و دل نازک بودم کسی بهم میگف بالاچشت ابروعه زار زار گریه میکردم الان با وجود یه بچه دارم طلاق میگیرم و مسولیت یه انسان ب دوشمه،الان دیگه برای خودم هیچی نمیخام،فقط میخام تلاش کنم برای دخترم،سخته خیلی سخته،امشب از اون شب هاس ک فکر و خیال امونم رو بریده،من کی اینقد قوی شدم ک خودم نمیدونستم،من تا دیروز شوهرم بهم تو میگف ۳روز باهاش قهر میکردمو با کلی منت و نازکشی دلمو ب دست می آورد من ک همیشه میگفتم این مرد تنها تکیه و پناه منه و هیچ کس قدر این دوسم نداره پس چرا کسی ک پشتم بهش بود بهم پشت کرد اونم اینطور وحشیانه،ب خودم قول دادم قوی باشم بخاطر دخترم میدونم ک اگه دخترم نبود الان از خود صب تا شب زیر پتو دراز میکشیدم گریه میکردم ولی بخاطر دخترم سعی میکنم قوی باشم اما تا کی،چقد سخته واقعا،من هرگز هرگز هرگز همچین توقعی ازش نداشتم،سخته ک بقیه میدونستن و ب ریشم میخندیدن ک این دختر از همجا بی خبر چقد ساده اس،خدای من بهم قوت و صبر بده بتونم ادامه بدم...
.

#فرزند
#فرزند پروری
#پوشاک
بماند ب یادگار از یه شب پر از فکر و خیال و استرس
۱۴۰۴/۱۰/۲۹
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
مامانا سلام
این پست رو برای کسایی میذارم که بچه شون از حموم می‌ترسه. پسر منم از حموم می‌ترسید و هربار از اول تا آخر گریه و جیغ و فریاد داشتیم. من دیدم اینطوری نمیشه و سعی کردم بفهمم از چی بدش میاد. اول فک کردم از تماس پاهاش با کف حموم چندشش میشه، براش دمپایی خریدم ولی بی فایده بود. بعد فک کردم از فشار زیاد آب می‌ترسه. وانش رو با فشار کم آب پر کردم ولی اینم نبود. خلاصه بعد از کلی تلاش فهمیدم مشکل بچه با دمای آبه. آبی که روش می‌ریختم و به نظر خودم اصلا داغ نبود از نظر این داغ محسوب میشد. آب رو ولرم کردم، جیغ و داد کمتر شد ولی هنوز حموم رو دوست نداشت.
چن تا کتاب حموم خریدم و یکی دوتا اسباب‌بازی کوچیک مخصوص حموم. یه سفینه کوکی که تو آب حرکت میکنه و یه اردک سوتی. یه بطری خالی میسلار هم که براش جالب بود بردم تو حموم. یه شعر حموم هم از یه کتاب دیگه پیدا کردم و حفظ کردم و موقع حموم کردن براش خوندم. الان اینطوری شده که هر روز حوله اش رو برمیداره، میره پشت در حموم و میگه اَموم :) وقتی هم میریم حموم باید به زور بیارمش بیرون