۳ پاسخ

خیلی حس قشنگیه مال منم گاهی با ضربه هاش وقتی دستتو بزاری رو شکم حس میشه ولی هنوز بعد چند روز تلاش موفق نشدیم باباشم حسش کنه😐😂😂

چه قشنگ نوشتی جمله از خودت بود؟🥹

ای جان عزیزم

سوال های مرتبط

مامان 🩵محمد🩵 مامان 🩵محمد🩵 هفته سی‌ودوم بارداری
به وقت ۲۶ هفته و ۱ روز..🤰البته الان ۲۶ هفته و ۶ روز هستم🥰
در دلم کسی جا دارد... که اکنون تمام زندگی‌ام را با حضورش حس می‌کنم. 🤍
به خاطر وجودش، خداوند مرا در آفرینش شریک کرده است... و چه افتخار بزرگی از این بالاتر...
ندیده دوستش دارم... و عاشقانه منتظر حضورش در آغوشم هستم.
هر روز با تکون خوردنت، با بزرگ‌تر شدن شکمم، بیشتر می‌فهمم که خدا چه معجزه‌ای را به من سپرده است... گاهی دستم را روی شکمم می‌گذارم و با خودم فکر می‌کنم؛ آن قلب کوچولویی که آنجاست، قرار است یک روز صدایم کند: «مامان»... 🥹
پسر قشنگم... تو هنوز به دنیا نیامده‌ای، اما تمام دنیای من شده‌ای. با هر تپش قلبت، قلب من هم عاشق‌تر می‌شود. هر روز بیشتر از دیروز بی‌صبرانه منتظر دیدنت هستم.
بی‌صبرانه منتظر آن لحظه‌ام... لحظه‌ای که برای اولین بار تو را در آغوش بگیرم، بویت کنم، صورت ماهت را ببوسم و خدا را هزاران بار شکر کنم که زیباترین هدیه زندگی‌ام را به من بخشید.
تا آن روز... تمام عشق، تمام دعاها و تمام تپش‌های قلبم برای توست. دوستت دارم، ندیده... بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند عشق را توصیف کنند. منتظرتم، عزیزترین پسرِ مامان. 🤍🩵👶🏻

پ.ن : فقط لباسم با هوش مصنوعی هست وزمینه عکاسی
#بارداری #عکاسی #زایمان #حاملگی
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت ششم : طلوعِ دخترم در میانِ خستگی

بالاخره ساعت ۲ ظهر بود که آن خانم باتجربه‌ی فامیل رسید. تا دستش را روی شکمم گذاشت، انگار همه‌چیز را از بر بود. با اطمینان گفت: «سرِ بچه باز هم کج شده، اصلاً وسط نیامده که بخواهد وارد کانال زایمان بشود.» با همان دست‌های آرام و ماهرش، شروع کرد به اصلاح وضعیتِ سرِ بچه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر جای این آگاهی‌ها خالی بود؛ الان با ورزش‌های مخصوص، این کار را راحت انجام می‌دهند، اما منِ ۱۸ ساله آن موقع فقط تسلیمِ تقدیر بودم. آن خانم رو کرد به پرستارها و با گلایه گفت: «شما چرا این چیزها را چک نمی‌کنید؟ چرا یاد نمی‌گیرید؟»

کمی بعد از رفتنِ او، انگار معجزه شد. دکتر آمد و بعد از معاینه گفت: «وضعیتت خیلی بهتر شده، کم‌کم آماده شو که برویم اتاق زایمان.» آنجا بود که مرحله‌ی نهایی شروع شد. فشارِ عجیبی را حس می‌کردم. دکتر می‌گفت: «هر وقت گفتم، با تمام توان زور بزن.» بیخسی زدند، اما حسِ بُرش‌های دکتر... وای که چقدر تجربه‌ی تلخ و بدی بود. ناله‌ام بی‌اختیار بلند شد. دو بار برش دادند چون سرِ بچه با اینکه مشخص بود، اما انگار نمی‌خواست بیرون بیاید.

و اما ساعت ۳ ظهر... دقیقاً در همان لحظه‌ای که حس می‌کردم دیگر توان ندارم، صدای گریه‌ی نوزاد توی اتاق پیچید. با شنیدن آن صدا، انگار تمامِ آن ساعت‌های سیاه و آن دردهای بی‌امان، جایش را به یک نورِ بزرگ داد. تمام دنیا را همان لحظه به من دادند. دخترِ قشنگم با وزن ۳ کیلو و ۶۰۰ گرم به دنیا آمد. شاید نزدیک به ۲۰ بخیه خوردم ، اما تمامِ فکرم پیش آن موجودِ کوچکی بود که حالا دیگر کنارم بود.