پارت ششم : طلوعِ دخترم در میانِ خستگی

بالاخره ساعت ۲ ظهر بود که آن خانم باتجربه‌ی فامیل رسید. تا دستش را روی شکمم گذاشت، انگار همه‌چیز را از بر بود. با اطمینان گفت: «سرِ بچه باز هم کج شده، اصلاً وسط نیامده که بخواهد وارد کانال زایمان بشود.» با همان دست‌های آرام و ماهرش، شروع کرد به اصلاح وضعیتِ سرِ بچه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر جای این آگاهی‌ها خالی بود؛ الان با ورزش‌های مخصوص، این کار را راحت انجام می‌دهند، اما منِ ۱۸ ساله آن موقع فقط تسلیمِ تقدیر بودم. آن خانم رو کرد به پرستارها و با گلایه گفت: «شما چرا این چیزها را چک نمی‌کنید؟ چرا یاد نمی‌گیرید؟»

کمی بعد از رفتنِ او، انگار معجزه شد. دکتر آمد و بعد از معاینه گفت: «وضعیتت خیلی بهتر شده، کم‌کم آماده شو که برویم اتاق زایمان.» آنجا بود که مرحله‌ی نهایی شروع شد. فشارِ عجیبی را حس می‌کردم. دکتر می‌گفت: «هر وقت گفتم، با تمام توان زور بزن.» بیخسی زدند، اما حسِ بُرش‌های دکتر... وای که چقدر تجربه‌ی تلخ و بدی بود. ناله‌ام بی‌اختیار بلند شد. دو بار برش دادند چون سرِ بچه با اینکه مشخص بود، اما انگار نمی‌خواست بیرون بیاید.

و اما ساعت ۳ ظهر... دقیقاً در همان لحظه‌ای که حس می‌کردم دیگر توان ندارم، صدای گریه‌ی نوزاد توی اتاق پیچید. با شنیدن آن صدا، انگار تمامِ آن ساعت‌های سیاه و آن دردهای بی‌امان، جایش را به یک نورِ بزرگ داد. تمام دنیا را همان لحظه به من دادند. دخترِ قشنگم با وزن ۳ کیلو و ۶۰۰ گرم به دنیا آمد. شاید نزدیک به ۲۰ بخیه خوردم ، اما تمامِ فکرم پیش آن موجودِ کوچکی بود که حالا دیگر کنارم بود.

تصویر
۳ پاسخ

عین رمان ها نوشتی گلم

رمانه؟ 😐

عزیزم میشه آدرس فامیلتون رو بدین؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت پایانی: معجزه‌ای در آغوشم
بعد از تمام شدنِ کارهای نهایی، مرا به اتاق دیگری منتقل کردند. لحظاتی نگذشته بود که گرمای عجیبی را روی سینه‌ام حس کردم؛ دخترم را آوردند و آرام روی شکمم گذاشتند. آن لحظه، وصف‌ناپذیرترین ثانیه‌ی عمرم بود. تماسِ پوستِ لطیفش با پوستم، انگار تمامِ آن ساعت‌های سخت، آن بُرش‌ها و آن بی‌مهری‌های بیمارستان را از حافظه‌ام پاک کرد. تمامِ دردهایی که تا چند دقیقه پیش امانم را بریده بود، جلوی چشمانِ معصومش رنگ باخت.
اما قشنگ‌ترین جایش اینجا بود؛ وقتی او را برای اولین بار زیر سینه‌ام گذاشتم، برخلافِ من که در تمامِ آن مسیرِ زایمان نابلد و بی‎‌تجربه بودم، او مثل یک حرفه‌ایِ تمام‌عیار شروع کرد به مک زدن! آن‌قدر با قدرت و با مهارت این کار را انجام می‌داد که توی دلم به این همه غریزه‌ی قوی‌اش هزار بار ماشاالله گفتم و با خودم خندیدم که: «قربانت بروم، تو که از مادرت هم حرفه‌ای‌تر هستی!»

حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم، با قلبی لبریز از شکرگزاری، برای تمام کسانی که آرزوی این لحظه را دارند، دعا می‌کنم. امیدوارم این حسِ ناب و تکرارنشدنیِ مادر شدن سهمِ تمامِ قلب‌های منتظر باشد. من آن روزها ۱۸ ساله بودم و دست‌تنها، اما حالا با کوله‌باری از تجربه و آگاهی، خودم را برای آینده آماده می‌کنم. این‌بار می‌خواهم با اطلاعات کامل، ورزش‌های درست و روحیه‌ای قوی پیش بروم تا اگر باز هم خدا بخواهد، یک زایمان طبیعیِ آگاهانه و عالی را تجربه کنم. چون حالا دیگر می‌دانم که من یک "مادرم" و قدرتِ مادرها بی‌انتهاست. ✨❤️
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت چهارم :
کمی بعد دکتر آمد بالای سرم. وقتی دید سرم قطع شده، برافروخته شد. با لحن تندی شروع کرد به تشر زدن و حتی به پرستاری که آنجا نبود ناسزا گفت که چرا سرم را قطع کرده دوباره سرم را وصل کرد و گفت: «باید وصل باشد تا زودتر تمامش کنی.» آن لحظه غرق در پشیمانی شدم. مدام با خودم می‌گفتم کاش انقدر زود به بیمارستان نمی‌آمدم؛ کاش توی خانه‌ی خودمان، توی آرامش، این دردها را به شکل طبیعی‌اش می‌کشیدم و وقتی وقتِ اصلی‌اش می‌رسید می‌آمدم. شنیده بودم وقتی دردها ۵ دقیقه‌ای شد باید رفت بیمارستان، اما حالا می‌فهمیدم که بدن هر زنی با دیگری فرق دارد و من زودتر از چیزی که باید، خودم را به دستِ آمپول‌های فشار سپرده بودم.

ساعت ۱۲ ظهر شده بود و خورشید وسط آسمان بود، اما برای من انگار زمان ایستاده بود. مادرم که بی‌قراری و طولانی شدنِ ماجرا را می‌دید، دیگر طاقتش تمام شد. یادِ یک خانم مسن و باتجربه در فامیل افتاد؛ از آن زن‌های قدیمی که با لمسِ شکم، همه‌چیز را می‌فهمیدند. قبلاً در ماه نهم دو بار پیشش رفته بودم و او با دست‌های پُر از تجربه‌اش گفته بود که بچه سرش را کج کرده سمتِ بنِ پاهایت و همان‌جا برایم درستش کرده بود. مادرم در آن اوجِ استیصال گفت: «باید برویم دنبالش، باید او را بیاوریم اینجا تا ببیند چرا این زایمان انقدر گره خورده...» و راه افتادند که او را به بیمارستان بیاورند.
---
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت چهارم: در میانِ درد

مادرم بالای سرم بود و سعی می‌کرد دلداری‌ام بدهد، خودش می‌گفت: «من سرِ بچه اولم، بدون هیچ آمپول و فشاری، کلاً ۴ ساعته زایمان کردم.» شنیدن این حرف‌ها برای من که ساعت‌ها زیر فشارِ آمپول بودم و هنوز پیشرفتی نداشتم، سنگین بود منی که فکر میکردم شاید از این جهت به مادرم بروم. آن موقع نمی‌دانستم، اما بعدها فهمیدم چقدر جای آموزش، ورزش‌های دوران بارداری و آمادگیِ روحی توی زندگی‌ام خالی بود. آن بی‌خبری و نابلدی، آن لحظه‌ها را برایم هزار برابر سخت‌تر می‌کرد...

حوالی ساعت ۹ صبح بود که دیگر کلافه شدم. حس می‌کردم آن پایه سرم و آن لوله‌های پلاستیکی، آزادی‌ام را گرفته‌اند. به پرستار التماس کردم که برای مدتی سرم را باز کند تا بتوانم کمی قدم بزنم. خوشبختانه قبول کرد و برای ۲۰ دقیقه، دوباره پاهایم رنگِ حرکت را دیدند. در آن میان، یک پرستار جوان که دانشجو بود و دوره کارآموزی‌اش را می‌گذراند، مثل یک فرشته کنارم ماند. هر بار که درد مثل موج می‌رسید، توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد و می‌گفت: «نترس، فقط نفس عمیق بکش...» و با دست‌های مهربانش کمرم را ماساژ می‌داد. اما ساعت ۱۲ که شد، شیفتش تمام شد و رفت. وقتی داشت می‌رفت، انگار تمامِ دلگرمیِ من را هم با خودش برد. آن‌قدر احساس تنهایی کردم که دلم می‌خواست صدایش بزنم و بگویم: «نرو، من اینجا تنها و محتاج کمک هستم و در انتظار...»
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت سوم: در حسرتِ خواب، در میانِ نبرد

خوشبختانه چون آشنا داشتیم، اجازه دادند مادرم بیاید کنارم. حضورش مثل یک لنگرگاهِ آرامش بود وسط آن دریای طوفانی. کم‌کم آن سکوتِ پارت قبل شکست و جای خودش را به ناله‌های کوتاهی داد که بی‌اختیار از گلویم بیرون می‌آمد. عجیب بود، وقتی برای چند ثانیه درد قطع می‌شد، یک خوابِ سنگین و بی‌رحم هجوم می‌آورد به پلک‌هایم. آن‌قدر خسته بودم که در همان چند ثانیه، حسرتِ یک ساعت خوابِ عمیق به دلم می‌ماند، اما دردِ بعدی مثل یک سیلیِ بیدارم می‌کرد. مدام از خودم می‌پرسیدم: «یعنی کی تمام می‌شود؟ کی راحت می‌شوم؟»

دیگر طاقتم تمام شده بود، به پرستارها گفتم: «نمی‌خواهم، امپول فشار را قطع کنید!» اما جوابشان همان بود که بود: «پیشرفتت خیلی کم است، اگر فشار نباشد زایمانت خیلی طولانی می‌شود. این‌طوری زودتر راحت می‌شوی.» ولی تهِ دلم می‌دانستم حقیقت چیز دیگری است؛ انگار بیشتر می‌خواستند کارِ خودشان زودتر راه بیفتد. متاسفانه شهرِ ما بیمارستانِ مجهز و کمبود دکتر حرفه ای داشت، همه چیز انگار روی دایره‌ی شانس می‌چرخید. نه مامای همراهی بود که راهنمایی‌ام کند و نه کسی که پشتم باشد.

من بودم و ۱۸ سال سن و یک دنیا بی‌تجربگی. بدون هیچ اطلاعاتِ کافی و آمادگیِ قبلی، داشتم سخت‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را می‌گذراندم
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت اول:  وقتی انتظار به سر رسید

ساعت ۳ صبح بود؛ از آن ساعت‌هایی که انگار تمام دنیا در خواب عمیق است، اما من با یک حس عجیب بیدار شدم. یک درد سنگین توی دلم می‌پیچید، شبیه دردهای پریودی ولی خیلی جدی‌تر. چند دقیقه‌ای توی تخت خواب‌وبیدار ماندم تا دستم بیاید چه خبر است. دیدم نه، انگار واقعاً خبری در راه است! دردها منظم شده بودند، دقیقاً سرِ هر ۵ دقیقه می‌آمدند و می‌رفتند. با مادرم راه افتادیم سمت بیمارستان، توی دلم هم استرس داشتم و هم یک جور شوقِ عجیب.

وقتی رسیدیم و معاینه شدم، گفتند: «تازه دو سانتی! خیلی زوده برای بستری شدن، فعلاً برو قدم بزن.» آن دو سه ساعت پیاده‌روی توی حیاط خلوت بیمارستان، از آن خاطره‌هایی شد که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. خواهرم کنارم بود؛ پابه‌پای من می‌آمد و سعی می‌کرد با حرف‌هایش آرامم کند. همان‌طور که بین درخت‌ها و فضای سرد حیاط قدم می‌زدیم، حس می‌کردم دردها دارند پله‌پله شدیدتر می‌شوند. وقتی دوباره برگشتیم بالا، گفتند شده چهار سانت و وقتش است که بستری شوم.

تازه وقتی لباس‌های آبی بیمارستان را تنم کردند و روی تخت دراز کشیدم، فهمیدم ماجرا چقدر جدی است. سرم را وصل کردند و سوزن که توی دستم نشست، همه چیز عوض شد. انگار با آن آمپولِ فشار، تمام دردهای دنیا یک‌باره به سمتم هجوم آوردند. از آن لحظه به بعد، ثانیه‌ها برایم کش آمدند. خیلی سخت بود؛ ۲۰ ثانیه تمام بدنم زیر فشار درد مچاله می‌شد و فقط ۱۰ ثانیه فرصت داشتم نفس بکشم. هنوز نفس اول را کامل نگرفته، درد بعدی مثل موج می‌رسید و نفسم را تنگ می‌کرد...
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
دوقلوها آسمانی دوقلوها آسمانی قصد بارداری
۸۰ روز...

امروز ۸۰ روز است که نفس می‌کشم، اما انگار ۸۰ سال گذشته است...

۸۰ روز است که هر شب با عکس‌ها و خیال شما می‌خوابم و هر صبح با حقیقت تلخ نبودنتان بیدار می‌شوم.

نفس جانم... نیکان عزیزم...
قرار بود شما را در آغوش بگیرم، برایتان لالایی بخوانم، لباس‌های کوچکتان را بپوشانم و بوی تنتان را تا آخر عمر حفظ کنم... اما قسمت من، بوسیدن جای خالی شما شد.

هیچ مادری نباید به جای شمردن روزهای بزرگ شدن بچه‌هایش، روزهای نبودنشان را بشمارد...

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند؛ اما کسی نمی‌داند داغ فرزند، با زمان درمان نمی‌شود، فقط مادر یاد می‌گیرد با قلب شکسته زندگی کند.

دلم برایتان تنگ شده... آن‌قدر تنگ که گاهی نفس کشیدن هم درد دارد. هنوز هم ناخودآگاه دستم روی شکمم می‌رود، انگار منتظرم دوباره تکان بخورید... بعد یادم می‌آید که شما دیگر در آغوش خدا هستید و من، روی زمین، هر روز دلتنگ‌تر از دیروز می‌شوم.

فرشته‌های آسمانی من...
اگر صدای مادرتان را می‌شنوید، بدانید هیچ روزی نبوده که نامتان را زمزمه نکنم، هیچ شبی نبوده که برایتان اشک نریزم و هیچ لحظه‌ای نبوده که آرزوی دوباره دیدنتان را نداشته باشم.

امروز ۸۰ روز از پروازتان گذشت... اما برای قلب یک مادر، انگار همین دیروز بود که شما را از او گرفتند.
نفس و نیکان... تا آخرین نفس، دلتنگتان می‌مانم. دوستتان دارم؛ بیشتر از تمام واژه‌های دنیا... 🕊️💔
مامان دانیال و دریا مامان دانیال و دریا ۱ ماهگی
دریاجان، دخترِ صبور و کوچکِ من،

این روزها که تنها یک ماه (سی روزِ پُر از خواب و خیال) تا دیدارت باقی مانده، دنیا برای من شکلِ دیگری گرفته است. با هر تکانِ کوچکت در وجودم، انگار موج‌هایِ آرامِ یک دریایِ بی‌کران را در دلم حس می‌کنم؛ موج‌هایی که نویدِ آمدنِ تو را می‌دهند.

نامت را «دریا» گذاشتیم، چون می‌دانستم که قرار است بیایی تا وسعتِ عشق را به خانه‌یِ ما بیاوری. تو هنوز نیامده، مالکِ نیمی از قلبِ من و پدرت شده‌ای. این روزها، وقتی با تو حرف می‌زنم، انگار دارم با زیباترین بخشِ آینده‌ام صحبت می‌کنم.

دخترکم، اینجا همه‌چیز آماده است؛ لباس‌هایِ کوچکت را چیده‌ایم، برایِ شنیدنِ اولین صدایِ گریه‌ات لحظه‌شماری می‌کنیم و دلمان پر می‌کشد برایِ آن لحظه‌ای که بالاخره گرمایِ تنت را در آغوشم حس کنم.

صبور باش، عزیزِ من. این سی روز هم مثل پلک‌زدنی می‌گذرد و ما در ساحلِ آرامِ این انتظار، منتظریم تا کشتیِ کوچکِ تو به زندگیِ ما لنگر بیندازد.

با تمامِ وجود، مشتاقِ دیدارت هستم،
مادرِ منتظرت.»