پارت سوم: در حسرتِ خواب، در میانِ نبرد

خوشبختانه چون آشنا داشتیم، اجازه دادند مادرم بیاید کنارم. حضورش مثل یک لنگرگاهِ آرامش بود وسط آن دریای طوفانی. کم‌کم آن سکوتِ پارت قبل شکست و جای خودش را به ناله‌های کوتاهی داد که بی‌اختیار از گلویم بیرون می‌آمد. عجیب بود، وقتی برای چند ثانیه درد قطع می‌شد، یک خوابِ سنگین و بی‌رحم هجوم می‌آورد به پلک‌هایم. آن‌قدر خسته بودم که در همان چند ثانیه، حسرتِ یک ساعت خوابِ عمیق به دلم می‌ماند، اما دردِ بعدی مثل یک سیلیِ بیدارم می‌کرد. مدام از خودم می‌پرسیدم: «یعنی کی تمام می‌شود؟ کی راحت می‌شوم؟»

دیگر طاقتم تمام شده بود، به پرستارها گفتم: «نمی‌خواهم، امپول فشار را قطع کنید!» اما جوابشان همان بود که بود: «پیشرفتت خیلی کم است، اگر فشار نباشد زایمانت خیلی طولانی می‌شود. این‌طوری زودتر راحت می‌شوی.» ولی تهِ دلم می‌دانستم حقیقت چیز دیگری است؛ انگار بیشتر می‌خواستند کارِ خودشان زودتر راه بیفتد. متاسفانه شهرِ ما بیمارستانِ مجهز و کمبود دکتر حرفه ای داشت، همه چیز انگار روی دایره‌ی شانس می‌چرخید. نه مامای همراهی بود که راهنمایی‌ام کند و نه کسی که پشتم باشد.

من بودم و ۱۸ سال سن و یک دنیا بی‌تجربگی. بدون هیچ اطلاعاتِ کافی و آمادگیِ قبلی، داشتم سخت‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را می‌گذراندم

تصویر
۵ پاسخ

چرا ماما همراه نگرفتی؟

متاسفانه بیمارستان چابهار شنیدم خیلی بد هست

😭

عزیزم🥲 منتظر ادامش هستم

اووخدا

سوال های مرتبط

مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت اول:  وقتی انتظار به سر رسید

ساعت ۳ صبح بود؛ از آن ساعت‌هایی که انگار تمام دنیا در خواب عمیق است، اما من با یک حس عجیب بیدار شدم. یک درد سنگین توی دلم می‌پیچید، شبیه دردهای پریودی ولی خیلی جدی‌تر. چند دقیقه‌ای توی تخت خواب‌وبیدار ماندم تا دستم بیاید چه خبر است. دیدم نه، انگار واقعاً خبری در راه است! دردها منظم شده بودند، دقیقاً سرِ هر ۵ دقیقه می‌آمدند و می‌رفتند. با مادرم راه افتادیم سمت بیمارستان، توی دلم هم استرس داشتم و هم یک جور شوقِ عجیب.

وقتی رسیدیم و معاینه شدم، گفتند: «تازه دو سانتی! خیلی زوده برای بستری شدن، فعلاً برو قدم بزن.» آن دو سه ساعت پیاده‌روی توی حیاط خلوت بیمارستان، از آن خاطره‌هایی شد که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. خواهرم کنارم بود؛ پابه‌پای من می‌آمد و سعی می‌کرد با حرف‌هایش آرامم کند. همان‌طور که بین درخت‌ها و فضای سرد حیاط قدم می‌زدیم، حس می‌کردم دردها دارند پله‌پله شدیدتر می‌شوند. وقتی دوباره برگشتیم بالا، گفتند شده چهار سانت و وقتش است که بستری شوم.

تازه وقتی لباس‌های آبی بیمارستان را تنم کردند و روی تخت دراز کشیدم، فهمیدم ماجرا چقدر جدی است. سرم را وصل کردند و سوزن که توی دستم نشست، همه چیز عوض شد. انگار با آن آمپولِ فشار، تمام دردهای دنیا یک‌باره به سمتم هجوم آوردند. از آن لحظه به بعد، ثانیه‌ها برایم کش آمدند. خیلی سخت بود؛ ۲۰ ثانیه تمام بدنم زیر فشار درد مچاله می‌شد و فقط ۱۰ ثانیه فرصت داشتم نفس بکشم. هنوز نفس اول را کامل نگرفته، درد بعدی مثل موج می‌رسید و نفسم را تنگ می‌کرد...
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت چهارم: در میانِ درد

مادرم بالای سرم بود و سعی می‌کرد دلداری‌ام بدهد، خودش می‌گفت: «من سرِ بچه اولم، بدون هیچ آمپول و فشاری، کلاً ۴ ساعته زایمان کردم.» شنیدن این حرف‌ها برای من که ساعت‌ها زیر فشارِ آمپول بودم و هنوز پیشرفتی نداشتم، سنگین بود منی که فکر میکردم شاید از این جهت به مادرم بروم. آن موقع نمی‌دانستم، اما بعدها فهمیدم چقدر جای آموزش، ورزش‌های دوران بارداری و آمادگیِ روحی توی زندگی‌ام خالی بود. آن بی‌خبری و نابلدی، آن لحظه‌ها را برایم هزار برابر سخت‌تر می‌کرد...

حوالی ساعت ۹ صبح بود که دیگر کلافه شدم. حس می‌کردم آن پایه سرم و آن لوله‌های پلاستیکی، آزادی‌ام را گرفته‌اند. به پرستار التماس کردم که برای مدتی سرم را باز کند تا بتوانم کمی قدم بزنم. خوشبختانه قبول کرد و برای ۲۰ دقیقه، دوباره پاهایم رنگِ حرکت را دیدند. در آن میان، یک پرستار جوان که دانشجو بود و دوره کارآموزی‌اش را می‌گذراند، مثل یک فرشته کنارم ماند. هر بار که درد مثل موج می‌رسید، توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد و می‌گفت: «نترس، فقط نفس عمیق بکش...» و با دست‌های مهربانش کمرم را ماساژ می‌داد. اما ساعت ۱۲ که شد، شیفتش تمام شد و رفت. وقتی داشت می‌رفت، انگار تمامِ دلگرمیِ من را هم با خودش برد. آن‌قدر احساس تنهایی کردم که دلم می‌خواست صدایش بزنم و بگویم: «نرو، من اینجا تنها و محتاج کمک هستم و در انتظار...»
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت ششم : طلوعِ دخترم در میانِ خستگی

بالاخره ساعت ۲ ظهر بود که آن خانم باتجربه‌ی فامیل رسید. تا دستش را روی شکمم گذاشت، انگار همه‌چیز را از بر بود. با اطمینان گفت: «سرِ بچه باز هم کج شده، اصلاً وسط نیامده که بخواهد وارد کانال زایمان بشود.» با همان دست‌های آرام و ماهرش، شروع کرد به اصلاح وضعیتِ سرِ بچه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر جای این آگاهی‌ها خالی بود؛ الان با ورزش‌های مخصوص، این کار را راحت انجام می‌دهند، اما منِ ۱۸ ساله آن موقع فقط تسلیمِ تقدیر بودم. آن خانم رو کرد به پرستارها و با گلایه گفت: «شما چرا این چیزها را چک نمی‌کنید؟ چرا یاد نمی‌گیرید؟»

کمی بعد از رفتنِ او، انگار معجزه شد. دکتر آمد و بعد از معاینه گفت: «وضعیتت خیلی بهتر شده، کم‌کم آماده شو که برویم اتاق زایمان.» آنجا بود که مرحله‌ی نهایی شروع شد. فشارِ عجیبی را حس می‌کردم. دکتر می‌گفت: «هر وقت گفتم، با تمام توان زور بزن.» بیخسی زدند، اما حسِ بُرش‌های دکتر... وای که چقدر تجربه‌ی تلخ و بدی بود. ناله‌ام بی‌اختیار بلند شد. دو بار برش دادند چون سرِ بچه با اینکه مشخص بود، اما انگار نمی‌خواست بیرون بیاید.

و اما ساعت ۳ ظهر... دقیقاً در همان لحظه‌ای که حس می‌کردم دیگر توان ندارم، صدای گریه‌ی نوزاد توی اتاق پیچید. با شنیدن آن صدا، انگار تمامِ آن ساعت‌های سیاه و آن دردهای بی‌امان، جایش را به یک نورِ بزرگ داد. تمام دنیا را همان لحظه به من دادند. دخترِ قشنگم با وزن ۳ کیلو و ۶۰۰ گرم به دنیا آمد. شاید نزدیک به ۲۰ بخیه خوردم ، اما تمامِ فکرم پیش آن موجودِ کوچکی بود که حالا دیگر کنارم بود.
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت چهارم :
کمی بعد دکتر آمد بالای سرم. وقتی دید سرم قطع شده، برافروخته شد. با لحن تندی شروع کرد به تشر زدن و حتی به پرستاری که آنجا نبود ناسزا گفت که چرا سرم را قطع کرده دوباره سرم را وصل کرد و گفت: «باید وصل باشد تا زودتر تمامش کنی.» آن لحظه غرق در پشیمانی شدم. مدام با خودم می‌گفتم کاش انقدر زود به بیمارستان نمی‌آمدم؛ کاش توی خانه‌ی خودمان، توی آرامش، این دردها را به شکل طبیعی‌اش می‌کشیدم و وقتی وقتِ اصلی‌اش می‌رسید می‌آمدم. شنیده بودم وقتی دردها ۵ دقیقه‌ای شد باید رفت بیمارستان، اما حالا می‌فهمیدم که بدن هر زنی با دیگری فرق دارد و من زودتر از چیزی که باید، خودم را به دستِ آمپول‌های فشار سپرده بودم.

ساعت ۱۲ ظهر شده بود و خورشید وسط آسمان بود، اما برای من انگار زمان ایستاده بود. مادرم که بی‌قراری و طولانی شدنِ ماجرا را می‌دید، دیگر طاقتش تمام شد. یادِ یک خانم مسن و باتجربه در فامیل افتاد؛ از آن زن‌های قدیمی که با لمسِ شکم، همه‌چیز را می‌فهمیدند. قبلاً در ماه نهم دو بار پیشش رفته بودم و او با دست‌های پُر از تجربه‌اش گفته بود که بچه سرش را کج کرده سمتِ بنِ پاهایت و همان‌جا برایم درستش کرده بود. مادرم در آن اوجِ استیصال گفت: «باید برویم دنبالش، باید او را بیاوریم اینجا تا ببیند چرا این زایمان انقدر گره خورده...» و راه افتادند که او را به بیمارستان بیاورند.
---
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 ۱ ماهگی
پارت پایانی: معجزه‌ای در آغوشم
بعد از تمام شدنِ کارهای نهایی، مرا به اتاق دیگری منتقل کردند. لحظاتی نگذشته بود که گرمای عجیبی را روی سینه‌ام حس کردم؛ دخترم را آوردند و آرام روی شکمم گذاشتند. آن لحظه، وصف‌ناپذیرترین ثانیه‌ی عمرم بود. تماسِ پوستِ لطیفش با پوستم، انگار تمامِ آن ساعت‌های سخت، آن بُرش‌ها و آن بی‌مهری‌های بیمارستان را از حافظه‌ام پاک کرد. تمامِ دردهایی که تا چند دقیقه پیش امانم را بریده بود، جلوی چشمانِ معصومش رنگ باخت.
اما قشنگ‌ترین جایش اینجا بود؛ وقتی او را برای اولین بار زیر سینه‌ام گذاشتم، برخلافِ من که در تمامِ آن مسیرِ زایمان نابلد و بی‎‌تجربه بودم، او مثل یک حرفه‌ایِ تمام‌عیار شروع کرد به مک زدن! آن‌قدر با قدرت و با مهارت این کار را انجام می‌داد که توی دلم به این همه غریزه‌ی قوی‌اش هزار بار ماشاالله گفتم و با خودم خندیدم که: «قربانت بروم، تو که از مادرت هم حرفه‌ای‌تر هستی!»

حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم، با قلبی لبریز از شکرگزاری، برای تمام کسانی که آرزوی این لحظه را دارند، دعا می‌کنم. امیدوارم این حسِ ناب و تکرارنشدنیِ مادر شدن سهمِ تمامِ قلب‌های منتظر باشد. من آن روزها ۱۸ ساله بودم و دست‌تنها، اما حالا با کوله‌باری از تجربه و آگاهی، خودم را برای آینده آماده می‌کنم. این‌بار می‌خواهم با اطلاعات کامل، ورزش‌های درست و روحیه‌ای قوی پیش بروم تا اگر باز هم خدا بخواهد، یک زایمان طبیعیِ آگاهانه و عالی را تجربه کنم. چون حالا دیگر می‌دانم که من یک "مادرم" و قدرتِ مادرها بی‌انتهاست. ✨❤️
مامان زهرا و تو دلی مامان زهرا و تو دلی هفته سی‌ودوم بارداری
هزاران سال است که زن‌ها حامله می‌شوند و شکم‌هایشان می‌شود خانه موجودی دیگر.
هزاران سال است که آدم‌های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز
هیچ‌کس به آن عادت نکرده است، نه خود زن‌های حامله، نه رهگذرها.
مردم دوست دارند به زن‌های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انکار شکم‌های بزرگ و موجودات درونشان هیچ‌وقت عادی و تکراری نمی‌شود.

چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو.
چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دل‌بسته شدن به
موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
یک چیزهایی هیچ‌وقت عادی نمی‌شود.
بچه دار شدن مثل یک جادوست.

مثل افشاهای مهم و عجیب و غریب که سخت می‌شود باورش کرد.
این‌که چطور می‌شود یک دفعه مادر شد.
همین که اولین بار نقطه‌ای از آینده را نشانت می‌دهند و می‌گویند این بچه شماست.
همه چیز تغییر می‌کند.

دستت را می‌گذاری روی شکم و حس می‌کنی از همین حالا باید قوی‌تر باشی.
باید محافظت کنی از این نقطه‌ی آینده‌ی کوچک. باید حمایش باشی، همراهش باشی.

هر روز بزرگ‌تر که می‌شود، احساساتت بیشتر موج برمی‌دارد.
شروع به تکان خوردن که می‌کند، فکر می‌کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی
زمین نیست.

لذتی وجودت را می‌گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
و گذشت هر روز و هر ماه، چقدر عاشق‌تر می‌شوی.
چقدر قلبت تب می‌ریزد برایش.

برای اویی که هیچ نمی‌دانی چه شکلی خواهد بود.
چشم‌هایش، دهنش، انگشت‌هایش.
و همین روزهاست که نگرانت کند.**
که چرا تکان نمی‌خورد
چرا نمی چرخد
چرا با لگدهایش نمی گوید هییی من اینجام
بارداری مثل یک جور جادوست.جادویی که همه چیز را تغییر میدهد
جادویی که تو را تغییر میدهد و اسمت را. برای همیییشه عوض می کند
بعداز این کسی هست که تو را مادر صدا خواهد کرد😊
مامان دانیال و دریا مامان دانیال و دریا ۱ ماهگی
دریاجان، دخترِ صبور و کوچکِ من،

این روزها که تنها یک ماه (سی روزِ پُر از خواب و خیال) تا دیدارت باقی مانده، دنیا برای من شکلِ دیگری گرفته است. با هر تکانِ کوچکت در وجودم، انگار موج‌هایِ آرامِ یک دریایِ بی‌کران را در دلم حس می‌کنم؛ موج‌هایی که نویدِ آمدنِ تو را می‌دهند.

نامت را «دریا» گذاشتیم، چون می‌دانستم که قرار است بیایی تا وسعتِ عشق را به خانه‌یِ ما بیاوری. تو هنوز نیامده، مالکِ نیمی از قلبِ من و پدرت شده‌ای. این روزها، وقتی با تو حرف می‌زنم، انگار دارم با زیباترین بخشِ آینده‌ام صحبت می‌کنم.

دخترکم، اینجا همه‌چیز آماده است؛ لباس‌هایِ کوچکت را چیده‌ایم، برایِ شنیدنِ اولین صدایِ گریه‌ات لحظه‌شماری می‌کنیم و دلمان پر می‌کشد برایِ آن لحظه‌ای که بالاخره گرمایِ تنت را در آغوشم حس کنم.

صبور باش، عزیزِ من. این سی روز هم مثل پلک‌زدنی می‌گذرد و ما در ساحلِ آرامِ این انتظار، منتظریم تا کشتیِ کوچکِ تو به زندگیِ ما لنگر بیندازد.

با تمامِ وجود، مشتاقِ دیدارت هستم،
مادرِ منتظرت.»
مامان پناه خانم مامان پناه خانم ۲ ماهگی
*چرا بعضی نوزادها بعد از شیر خوردن خیلی زود دوباره گرسنه می‌شوند؟* 🤔

شاید پاسخ در چیزی به نام *Hindmilk* باشد.

*شیر مادر در طول یک وعده شیردهی یکسان نیست.*

در ابتدای شیردهی، شیری که خارج می‌شود رقیق‌تر است و بیشتر برای رفع تشنگی نوزاد طراحی شده است. به این بخش *Foremilk* می‌گویند 💧

اما هرچه نوزاد بیشتر مک بزند و پستان بیشتر تخلیه شود، ترکیب شیر تغییر می‌کند و چربی آن به طور قابل توجهی افزایش می‌یابد.

این قسمت چرب‌تر را *Hindmilk* می‌نامیم 🥛🧈

*Hindmilk* همان بخشی است که:

✨ انرژی بیشتری دارد

✨ به سیر شدن واقعی نوزاد کمک می‌کند

✨ و نقش مهمی در افزایش وزن مناسب شیرخوار دارد 📈👶

به همین دلیل توصیه می‌شود اجازه بدهیم نوزاد یک پستان را به‌خوبی تخلیه کند تا به *Hindmilk* برسد، نه اینکه خیلی زود پستان را عوض کنیم.

گاهی علائمی مثل:

🟢 مدفوع سبز و کف‌آلود

💨 نفخ

😣 بی‌قراری هنگام شیر خوردن

می‌تواند نشانه این باشد که نوزاد بیشتر Foremilk دریافت می‌کند و به Hindmilk کافی نمی‌رسد.

*بدن مادر فوق‌العاده هوشمند طراحی شده است* ❤️

کافی است به نوزاد فرصت بدهیم تا به چرب‌ترین و مغذی‌ترین بخش شیر برسد.

🆔 ble.ir/join/7Zr8hUgg9P