۸ پاسخ

منم همینم. به دختر دومم شیرخشک میدم

دقیقا دقیقا انگار منو گفتی،الان شوهرمم دستش بهش بخوره حالم یه‌جوری میشه سریع بهش میگم دست نزنه

منم دوران شیر دهیم خیلی اذیت شدم،بچه‌امم اذیت شد،تمام دندوناش به خاطر شیرم که چرب بود خراب شد.الان تصمیم دارم بیشتر شیرمو بدوشم داخل شیشه بدم و گاهی وقتا هم با سینه بدم.گاهی هم شیر خشک بدم.

دقیقاااا منم همین حسو دارم و دو ماه اخرو نتونستم به دخترم شیر بدم و برای این دومی هم میترسم واقعا حساس شدم شدید

شاید برای این بچت اینطوری نباشه فداتشم. یه چند روز تلاش کن، اگه دیدی بازم مثل بچه اولت شبا اینطوری میشد پستونک جایگزینش کن، چون اینطور که گفتی بچه انگار ولع مکیدن داشته و با این کار اروم میشده...
از شیردوش برقی یا دستی خوب هم میتونی کمک بگیری، بینی واقعا شیرت کمه؟؟؟ یا خودت چون بچه ولع مکیدن داشته اذیت شدی، شاید اصلا شیرت کم نبوده...
ففط لطفا بعد بک هفته از به دنیا اومدنش تصمیم بگیر که شیرخشکی بشه یا نه. چون شیر مادر بعد سه روز جریان پیدا میکنه..ـ
چون خاطره بدی ازش تو ذهنت مونده، این حس بدو بهت میده، به نظرم ارزششو داره یک هفته ده روز بازم سعی کنی. شبا بعد اینکه شیر خورد پستونک جایگزین کنی. ببینی واقعا مثل بچه اولته؟ داری اذیت میشی؟
اگه دیدی اینطوریه خودتو عذاب نده. شیرخشک بده.... ولی خب بچه ای که ولع مکیدن داشته باشه یه سره باید یه چیزی تو دهنش باشهـــ... پستونک و در هر صورت بهش بده 😘هم بخاطر آرامش روحی و روانی خودت هم بچت.

من که بخاطر دوران بارداری خیلی سختی که سر دخترم داشتم نتونستم شیرش بدم
شیر خشکی شد
شیر خودم هم خود به خود خشک شد
یعنی وقتی بچه رو میزاشتم زیر سینم اینقدر عق میزدم که شوهرم میترسید می‌گفت الان میمیری
به قول تو افسردگی بارداری و بعد زایمان نزاشت بهش شیر بدم
سر دخترم سینه هام پر از شیر و سفت ودرد و ورم کرده بود آماده شیر دهی
اما این یکی اصلا سینم انگار نه انگار هفت ماهه باردارم

عزيزم چرا پستونك استفاده نميكردي
چون بچه قطعا سير ميشه ولي نياز به مكيدن داره
يا شب ها شير خشك يكي دو وعده بده

شیر خشک بده راحت

سوال های مرتبط

مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 ۶ ماهگی
دخترم بدنیا اومد تا مدتی هیچ حسی بهش نداشتم انگار یه موجود از یه سرزمین دیگه گذاشتن تو بغلم و میگن بزرگش کن.. حالم از نظر روحی داغون بود.. من که تو خونه بند نمیشدم الان انگار اسیر شده بودم و یه وزنه سنگین بستن به پام و برا هر کار کوچیکی باید هزار بار بالا پایین میکردم تا بشه انجامش داد دخترم بزرگتر میشد ولی این من بودم که داشتم بزرگ میشدم.. خودمو گم کرده بودم تا مدتها دنبال خودم میگشتم ولی اشتباهم این بود که دنبال همون دختر بی دغدغه ی قبل میگشتم ولی الان یه مادر بودم کم کم شیرینی بچه رفت زیر زبونم کم کم یاد گرفتم از مادر بودنم لذت ببرم شرایطم رو قبول کردم و همراه دخترو بزرگ شدم.. یه تیکه از وجودم رو پیدا کردم و عاشق دخترم شدم.. میتونم جونمو رااحت براش بدم... حالا دنیای شیرین دخترم پر از صورتی ها و چین چینی ها و تور توری و پرنسسی و قرتی طوری ها رو بلدم دخترم فوق العاده زیبا و با احساسه موهای لختش وقتی برس میکشم دیوونم میکنه و محبت هاش قند تو دلم اب میکنه... ولی هر چی به زایمانم نزدیک میشم ترس برم میداره که اینبار دوباره یه دنیای جدید رو ببینم.. زندگیم که خیلی راحت شده بود و روتین های روزانم دوباره قراره به فنا بره.. ولی اینبار قوی ترم...