۷ پاسخ

عزیزم کارت اشتباه بوده بجای مادرت باید همون لحظه زنگ میزدی به داییت تا حساب کار بیاد دستش یعنی چی تو خونه طرف خوردی خوابی بد پشت سرش غیبت کردی ودروغ گفتی این جور آدم ها را باید از زندگی خط بزنی حتی اون طرف سو چشمهایت باشه

دیشب باباش اینا زنگ زدن گفتن ما میخایم بیایم خونتون دقیقا روزی ک بعد 2ماه میخایم بریم مرخصی میخان بیان
منم تا شوهرم گفت اعصابم خورد شد گفتم 2ساله زاهدانیم نیومدن این همه اینجاییم نمیان همین موقعی ک ما میخایم بریم مرخصی میخان بیان بگو تاریخ جا به جا کنن
اینم شروع کرد آره فک و فامیلات اومدن خوردن رفتن من هیچی نگفتم داداشت به خاهر مادر من فحش داده به گوشم رسیده من هیچی نگفتم و هزار حرف وقتی اینو گفت مغزم هنگ کرد ک داییم حتی دروغم به شوهرم گفته فوری زنگ زدم به عروس داییم گفتم تورو به عزیزت قسمت میدم بگو داداشم اون شب به خاهر مادر مصطفی فحش داد یا نه تا گفت به جون مادرم نه هیچی نگفت یهو شوهرم پاشد گوشی قطع کرد پرت کرد و شروع کرد منو کتک زدن برای اولین بار اونم جلوی بچه ک چرا رفتی به اون گفتی آبرو منو داری میبری و اینا داییت بگه خبر چینه این مرده
هیچی همین بود قضیه دعوای ما و کتک خوردن من
حالا بنظرتون کار من اشتباه بود به مامانم گفتم داداشش شده دشمن من دشمن اون؟
چون شوهرم یار داییم شده میگه نه اون اصلا چیز بدی نگفته و اینا

باید شوهرت ندونه زنگ بزنی داییت بگی چی کم گذاشتم اینجور گفتی

منم همچین دایی گندی دارم قطع رابطه کنین تمام
و اینکه نه کارت اشتباه نبوده عزیزم
انشالله شوهرت دیگه حرفش نزنه

خوب کردی گفتی اینجوری هر لحظه‌ میزد تو سرت چقد داییت پسته ببخشید منم از این داییا دارم دوسال دورشون خط قرمز بزرگ کشیدم حتی مادرمم باهاشون قطع رابطه کرد

بقیه کو ؟

دیگه شوهرم رفت و بقیه موندن خونه و یکم سرو صدا کردن و تموم شد روز بعدش ما خانوما میخاستیم بریم بازار داداشم و پسر داییم اومدن باهامون شوهرم خوابید داییمم گفت نمیام ما از در رفته بودیم بیرون داییم رفته بود شوهرمو بیدار کرده بود که بلند شو باهات حرف بزنم اره مادرخانومت و برادرخانومت دارن تو زندگیت دخالت میکنن من خواهرمو میشناسم چه ادم بدیه من بچه خاهرمو میشناسم چقدر بی منطقه آره تو اون شب رفتی به خاهرمادرت فوش داده و کلی چرت و پرت گفته بود پشت مامانم و داداشم اینا ک رفتن شوهرم بهم گفت اره داییت اینجوری گفته اره راست میگه مامانت اینجوریه و فلان اینقدر ک من حرص زدم و گریه کردم زنگ زدم به مامانم گفتم ،گفتم اگه شوهرم دیگه رو حرف داداشت باشه و نزاره من بیام خونتون چی (شوهرم سابقه داره نزاره)و اینا مامانمم خیلی ناراحت شد گفت خاک تو سر من ک داداشم دشمنم شده میخاد زندگی بچمو بهم بزنه بین منو دامادمو بد کنه و اینا شوهرم دید حالم بده قول داد ک حرفای داییم روش تاثیر نزاره ولی از اینکه من به مامانم گفتم خیلی ناراحت بود ک چرا گفتی مامانت اگه بهش بگه من خراب میشم پیشش و اینا ولی از حرفاش معلومه ک با داییم هم نظره دیگه بحث تموم شد تا دیشب
ادامه پاسخ بعدی

سوال های مرتبط

مامان نازنین زینب مامان نازنین زینب ۵ سالگی
مامان دخترای نازم مامان دخترای نازم ۵ سالگی
مامانا واقعا درمونده شوم نمیدونم چکار کنم و کجا برم. الان اومدیم ناهار کوفت کنیم سوپ گذاشتم شوهرم گفت کن نمی‌خورم آبدوغ خیار درست کردم واسه او دخترا هم دیگه سوپ نخورد از غذای شوهرم ریخم براشون که دختر گوچیکم شروع کرد اذیت کاری دستاشو می‌کرد تو کاسه می‌ریخت بیرون بماند شوهر پاشد رفت بیرون از خونه که شد روز قیامت اینقد دختر کوچیکم گریه کرد تمام وسایل داخل بوفه رو ریخت زمین شیشه هاشو میخواست بیاره بندازه زمین که منم از کوره در رفتمو گرفتم ی کتک حسابی بهش زدم.. با همون جیقو گریه شروع کرد در کابینت‌ها رو ب هم زد در حموم و تمام پشیها رو انداخت تو خونه گوشی منو هزار بار زد درو دیوار و..... که زنگ زدم شوهرم اومد دوتا و تو این گرما با متور برد بیرون.. الان نشستیم ب حال خودم گریه میکنم.. آخه این بچه چرا اینقد لجبازه.. خدا شاهده الان همش دعا میکنم ی زنبور نیشش بزنه شاید آروم بشه شاید اینقد بهانه نگیره. واسه بیرون... اصلا از زندگی بیزارم کرده ی بچه لجون ی دنده لجباز..... الان 2سالو نیمشه تا کی اینجوره.. هر چی بیاد جلو دستش پرت میکنه هرچی هم با زبون خوش باهاش حرف میزنم بی فایده.. مجبور میشم بزنمش؟ کسی بچش اینجور بوده تا چند سالگی خوب میشه
مامان گل پسر مامان گل پسر ۵ سالگی
شیشه شیر پوشک
شیر خشک
سلام مامانا خوبین
میشه بگین شما بودین چیکار میکردین من دوهفتس عمل کردم ۵روزی خونه مامانم بودم و بعد با هزار زور اومدم خونه میگف تو خونت اذیت میشی هی کار کنی. با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم من براشون عروس خوبی بودم تا الان. وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم اصلا سرپا نبودم به مامانم گفتم نمیخواد بمونه و مادرشوهرم اینا هستن اونم قبول کرد ولی حتی مادرشوهرم یه بار زنگ نزد بگه ناهار من درست میکنم تو اذیت نکن خودت رو شوهرم هم اصلا نبودش کارش جوری که شیفت داره روز عید شوهرم نبودش من و پسرم تنها بودیم بعد ساعت ۱ظهر پسر خواهرشوهرم اومد خونمون من فهمیدم اومدن اونجا حتی یه زنگ نزد بگه ناهار بیا پایین خیلی دلخور شدم .حتی خود خواهرشوهرم نیومد یه سر بهم بزنه من وقتی زایمان کرد رفتم بیمارستان پیشش .ولی خیلی نارحت شدم حتی یه سر نیومد بهم بزنه .خیلی از دستشون عصبانی هستم منم به پسرش گفتم برو پایین میخوایم غذا بخوریم .ولی دلم خیلی گرفته به بعضی آدما نباید خوبی کرد مثل خانواده شوهر من