سلام دخترا. سر شبیه گفتم جاریم زنگ زد...
یه بار دیگ توضیح میدم برای اونایی ک خبر ندارن.
جاری من از من خیلی بزرگ تره و متاسفانه باردار نشد.
بعد دیدن هیچکدوم از بچه هام نیومد. هیچ مشکلی هم باهم نداریم.
جاری بزرگم سال ۹۸ زایمان کرد رفت دیدنش
من سال ۹۹ پسرم دنیا امد ولی نیومد گفت کرونا بوده
سال ۱۴۰۳ یه جاری دیگم زایمان کرد باز دیدن اونم رفت
عید ۴۰۴ خواهر شوهرم زایمان کرد دیدن اونم رفت
من بهمن ۴۰۴ زایمان کردم بازم نیومد.
حتی زنگ نزد تبریک بگه. بعد ۲۲ روز خونه مادرشوهرم بودیم که زنگ زد مادرشوهرم توی رو درواسی موند گوشیو داد به من. جاریم گفت فرصت نکردم زنگ بزنم تبریک بگم منم گفتم عزیزم لارا الان ۲۲ روزشه ۲۲ روز فرصت نکردی؟ هیچی نگفت و منم خدافظی کردم.
بعد ۶ ماه امشب هی زنگ زد به گوشیم توی این ۶ ماهم اصلا زنگ نزده. منم جواب ندادم...
همسرم گفت داداشش گفته فردا میان خونه ی ما.
من اول گفتم بپیچون بعد گفت ول کن بزار بیان برن تموم شه...
گفت بگو شام بیان از بیرون میخرم گفتم بعد ۶ ماه میخواد بیاد چه شامی ؟
اونم مطمعنم بقیه گفتن ک باید میرفتید کارتون درست نبوده وگرن به اینا بود نمیومدن.
خلاصه جاریم پیام داد...
زنگش زدم گفت فردا ساعت ۳ و ۴ میایم. گفتم شوهرم ۶ اینا میاد
گفت باشه هی چند بار گفت باشه پس غروب میایم یه ساعت منم گفتم باشه بیاید.(منتظر تعارف شام بود.)
ادامه بعدی
باردار زایمان شیرخشک ببلاک

تصویر
۵ پاسخ

بیخیال بزار بیاد
جونده خانم

بزار بیان برن تموم بشه.بی احترامی نکن.زیادی رو هم نده ک بخوان شام بمونن
تعارفم نکن اصن واسه شام

بعد ۵ ماه یادش افتاده بیاد

ولکن سردبرخوردکن

بگو برو گمشو زنیکعهه حسود..
شام چی کشک چی محل سگ نزاریا

سوال های مرتبط

مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
ک دکتر اومد گفت ضربان قلب بچه خوب شد امپول فشارو قطع کردیم دوساعت دیگصبر میکنیم اگه باز بالا بود میریم سزارین اورژانسی بازم یک ساعت بعد دکتر اومد گفت میتونم بذارمت تا درد طبیعی بگیری ولی نمیتونیم ریسک کنیم یک ساعت دیگ هم صبر میکنم اگ باز ضربان قلب بچه رفت بالا میریم سزاریناورژانسی منم هم استرس که چرا همبن الان نمیربم وقتی ضربان قلب بچه بالاست گفت چون گیر میدن بهنون منم هم استرس درد طبیعیو داشتم هم نگران بچه ک دوباره اومد گفت ضزبان قلب بچه همچنان بالا خودتو اماده کن که بریم سزارین گفتم خب یه تلفن بدین ک من ب همسرم اطلاع بدم هرچی به شوهرم زنگ میردم جواب نمیداد😂شماره مادرشوهرمم حفظ نبودم ک دیگ به اون ماما ک دوست مادرشوهرم بود گفتیم بهش زنگ بزنه بگه شوهرمم اینقدر خسته بود رفته بود خونه خودمون منتظر بود مامانش غذا اماذه کنه بیاره واسمکه خوابش برده بود چون بهشون گفته بودن دیک خبری نیست تافردا نیایین که دیگ زنگ مادرشوهرم زذم بهش گفتم اونن هرچقدر زنگ شوهرم میزد جواب نمیداد ک دیگ کلی نگران شدن پسردایی شوهرمو فرستادم خونمون و خودشونم اومده بودن بیمازستان که دیگ منو بردن اتاق عمل
مامان مهیار مامان مهیار ۹ ماهگی
خوشحالم امشب
من همیشه بخوام جواب یکیو بدم حتی ساده ترین چیز هم باشه گریم میگیره ولی امشب نه
امشب ما خونه مادر شوهرم دعوت بودم اونم شام قیمه گذاشته بود پر ادویه و تند بعد هی قایمکی به میکرد میزاشت دهن پسرم 😐😐😐😐
بعد من گفتم مامان نده خوب نیست براش بعد اونم گفت که پس چرا خودت میدی بهش خوبه من میدم بده
بعدشم اینم بگم که همه جمع بودیم منم آروم و با خنده گفتم که مامان جون من فرنی و پوره میدم تازه یه بار هم سوپ دادم ولی این ادویه داره
بعد هی پسر کنه پسر کنه راه انداخت و چند بار زیر لب طوری که خودم بشنوم گفت بچه کنه پسر کنه به تو ربطی ندارد من چی میدم بهش 😤😤😤😤
منم برای اولین بار گفتم پسر شما اونه هاش نشسته روبه روی شما پسر منم اینه اختیار همه چیش دست کنه نه شما شما چند سال بچه داری تو کردی کسی هم کاری به کارتون نداشته لطفا بزارین منم اونجوری که می‌دونم بچمو بزرگ کنم 😮‍💨☺️
اصلا انتظار نداشت جوابشو بدم کپ کرده بود شوهرم هم پشتم در اومد و گفت اینقدر تو زندگی من دخالت نکنین😍😂💃🏻
و من خوشحالترینم....
کولیک رفلاکس بچه شیرخواره شیرخشک کودک رفلاکس
مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۱۴ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه
مامان نیلا مامان نیلا ۶ ماهگی
که دیگ مامانمو خواهرام م زنگ شوهرم میزدن ک حتما زهرارو بستری کن ک دیگ شوهرم گفت تو که هفته ۳۹هفتع
ای ماهت تقریبا دیگ داره کامل میشه این دردم اخرش باید بکشی بستریشو خیالمونم راحت تره ک دیگ مادرشوهرمم اومدو کلی دلداریم داد باهام حرف زدو منم بستری شدم و امپول فشارو بهم زدنو ماماهم دوست مادرشوهرم بود اجازه داد یکی دوساعت پیشم بمونهف بقیه ک با من امپول فشار زدن کم کم چند ساعت بعد صدای جیغشون در اومد ولی من همچنان شکمم سفت میشد ک بع مادرشوهرم اینا گفتن شما برین دیگ ما ساعت ۱۰ امپول فشارو قژع میکنیم تافردت نیازی نیست دیگ بمونین ماما اومد گفت درد داری گفتم نه گفت ولی انقباض داری ک گفتم بله پس این سفت شدن شکم انقباض بود نه بچه و کلی استرس هم ناراحت ک خانوادم کنارم نبودن هم حس خوشحالی که قرار بود دخترمو ببینم به زودی ک دیگ به ک دکتذ اومد معاینه کرد گفت لگنت واس طبیعی عالیه ولی ۱سانت بیشتر باز نشده دهانه رحم و رفت و من یا صداس جیغای بقیع و التماس کردناشون ک اشتباع کردیم ما میخواییم بریم سزارین منم استرس کل وجودمو گرفته بود ک یک ساعت بعد دکتر اومد گفت امپول فشارو ک زدیم ضربان قلب بچه تند شده اومده بالا الان اونو قطع میکنیم دوباره رفت بالا امپول فشارو قطع میکنیم ک با درد طبیعی خودت زایمان کنی
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۵ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان هاکان 👼💙 مامان هاکان 👼💙 ۱ سالگی
پارسال دقیقا ۴ اردیبهشت بود که پنج روز از موعدم گذشته بود که یهویی دلشوره گرفتم به هر بهونه به شوهرم گفتم برم بیرون نذاشت اخرش بهش گفتم بیبی چک بخر بیار برام بعد قط کردم نیم ساعت بعدش مامانم زنگ زد گفت الان حرم امام رضام گوشیو میگیرم سمت حرم هر چی خواستی ازش بخوا منم چشامو بستمو گفتم ای امام رضا بیبی چکم مثبت شه نی نی داشته باشم و قط کردم بعد یه ساعت شوهرم اومدو بیبی چکو اورد و موزی موزی میخندید برام میگفت ای کوچولو چیکار کردی این برا چیه منم گفتم الکیه دیگه میخام خیالم راحت شه انگار کیست دارم پریود نمیشم بعد اونکه رفت رفتم و امتحان کردم و دیدم عه یه خط افتاد ناراحت شدم دلم شکست ولی دلشوره عجیبی داشتم بعد پنج دقیقه رفتم دیدم عه دو خطه عکسشو گرفتم فرستادم برا ابجیم زنگ زدمو گفتم برو نگاه کن یه چی فرستادم بعد نگاه کردو زنگ زد از خوشحالی گریه میکردیم باهم اخه دو سال اقدام بودم ولی سر موعد پریود میشدم تخمدانم تنبل بود 🥲🥲اولین بیبی چکم مثبت شد و ابجیم زنگید با خوشحالی از شوهرم کادو پدر شدنشو خواست 😍😍😍اومد خونه باورش نمیشد میگفتی الکیه همرو گول زدی تو و من هزاران بار شکر میکنم بخاطر دادن فرشته کوچولوییممم هاکان مامان عاشقته❤️❤️❤️