از اول بارداریم مامانم اومد هی گفت من تا چله بیشتر نمیمونم قبل از چله بچه هی میگفت برم برم منم ب شوهرم گفتم بزار بره اینجور موندن چ فایده ای داره یکی باید خودش دلش میخواد بمونه بعد اخرم قبل از چهل روز رفت توی اون تایمی ک بودش یک ریز روی مخ من بود
بچم سینمو نمیگرفت هی بچمو با بقیه بچها مقایسه میکرد حال روحیمو بدتر میکرد
هی میگفت شیرخشک اینجوره اونجوره درد ب دردم اضاف میکرد یه سوالی رو بیست بار میپرسید هی حس ناکافی بودن میداد
از خدام بود بره
شدهرم خی بهش اصرار میکرد بمون
اونم گفت میرم قبل از ختنش میام ک رفت یکی دو روز با شوهرم رفت اوردش هی گفتم ولش کن گفت ن بیاد پیشت باشه گفتم من راحت نیستم
گفت حداقل ی غذا میپزه تو میخوابی وقتی بچه خوابه
بعد از ختنش بازم نزاشت چهلش بگذره پاشد رفت تا دو روز پیش ک شوهرم رفت ماموریت باز زنگش زده اصرار رو اصرار ک هانیه تنهاس پاشو بیا
حالام اومده یکسره رو اعصاب منه
اگ بچه بالا میاره ی حرف میزنه
گرمش میشه میزارم بچرو جلو کولر هی میگ مریض میشه مریض میشه باد میره تو دماغش فلان میشه بیسان میشه
میگم اینقدر انرژی منفی نره من عادت بچمو میدونم
شبا تا گریه میکنه میگ پسونک بزار دهنش ساکت ش
بچه منم پسونک نمیگیره

۱۵ پاسخ

مامانت اینطور میکنه😐😑عجب بابا چی بگم والا پس مادرشوهر چ میکنه...

اصن درک ندارن کاش شوهرت بزاره بره ، آدم تنها باشه شرف داره به این وضع

مامان من سر هر دو تا بچم فقط ده روز اومد

تو اعصاب تو خراب نکن اصلا اهمیت نده
دیگه هم نیارش تنهایی بهتر از اعصاب خرابیع راحت تو خونه ات بشین

بنظرم یکم رو خودت و حالت کار کن اینجپری داغون میشی چون اینایی ک میگی مادرت داره بهت لطف و محبت میکنه خونه وزندگیش ول کرده ک تو یکم راحت باشی میتونه نیاد.و حرف هایی ک میزنه بخاطر تجربه ای ک داره داره بهت یاد میده همه مادرا این حرف ها میزنن.این حرفا و رفتارا مادرت چیزی نیس بخوای عصبی بشی.شما بخاطر زایمانت یکم حساس شدی عزیزم

واقعا چه نیازه تا چهل روژ یکی پیشتون بمونه
خودتون کار رو جمع کنید بره دیگه

یا باید عرضه خودتون رو ببرید بالا و از پس بچه بربیاید یا اخلاق گند یکی دیکه رو تحمل کنید

خدایی شما حق داری خیلی آدم حساس هم میشه باز این حرفا هم بدتر ولی اینکه انتظار داشتی تا چهل روز بمونه هم خدایی انتظار زیادی بوده خسته میشه گناه داشته اونم اعصابش بهم ریخته
ولی در کل بگو باشه و کار خودت کن

مامان من بنده خدا سرماخورد من از سه روزگی بچه دست تنها شدم مامانم در حد دو سه ساعت میومد غذا میپخت و ظرفی می‌شست و می‌رفت .خیلی سختم بود و اذیت شدم ولی واقعاً مشکل آنچنانی نداشتم و از پسش بر اومدم. یک هفته بعد زایمان هم غذا پختن رو شروع کردم. وقتی آسایش روانی نداری ولش کن به شوهرم بگو اگر اصرار کنی من حالم بد تر میشه اونم بلاخره رها میکنه

من ک هیچکس نیومد پیشم خودم بودم خودم
شب اول تو بیمارستان مامانم اومد هی میگفت خودت خواستی سزارین شی حالا درد بکش و این حرفا فقط منو عصبی میکرد منم زنگ زدم آخر شب یکی دیگه اومد پیشم بعدشم ک اومدم خونه هی گفتن میایم و امروز و فردا کردن و نیومدن منم گفتن نمیخوام بیاین

واقعاااا آدم خودت با بچت تنها باشی خیلی خیلی بهتره، منم تا ده روز خونه مامانم بودم، دستش درد نکنه خیلی بهم می رسید ولی واقعااا رو مخ بود، میخواستم برا زردی ببرم دکتر می‌گفت هیچی نیس، آزمایش تیروئید نمی‌خواد ببری ، خون تو مدفوعش بود زنگ زدم شوهرم بیا ببریم دکتر، مامانم می‌گفت هیچی نیست نمی‌خواد ببری خوب میشه ، حالا کولر روشن میکردی تا دستش و میآورد بالا می‌گفت سرما خورد، گریه میکرد می‌گفت سردشه، بعد ده روز میخواستم بیام خونه اصرار که بمون نرو، ده روز دیگه بزور مامانم و شوهرم موندم، از جمعه اومدم خونه جسمی خیلی خسته میشم ولی روحم در آرامشه

مثل خونه پدر شوهرم اینا اینطور بهشون میگم من عادت بچم رو میدونم گرمایه بلدم براش میگن نه تو بلد نیستی میگم بچم اینطور باید اول بهش شیشه بدم باید گرم باشه میگن نه باید سرد باشه بهشون میگم نمیخوره بالا میاره چندشش میشه و نمیخوره اما وقتی ولرم باشه دوست داره میخوره میگم بچم از سینم سیر نمیشه کمکی بهش میدم میگن اشکال نداره یاد میگیره کم بخوره🫠

اینکه تنها باشی بهتر از اینکه اعصابت خورد بشه

درکت می‌کنه برعکس آدم این موقع ها حالت روحیش خرابه حتی کوچیک ترین حرف هام رو مخ آدمه من بعد زایمانم واسه بی ارزش ترین چیز ها هم نگران بودم و حرص می‌خوردم
الآنم عصبی هستم

انگاری داری درباره مادرشوهرت حرف میزنی نه مادرت!!

میگم برو تو اتاق بخواب نمیره
از صب هی میگ سرما میخوره باد میره اینجاش میره اونجاش
حالا بچه منم گرماییه وقتی از خواب بیدار میشه خیس عرقه
خودش سردش میشه میخواد کولر خاموش شه
کلافم کرده
ی شربت دکترش داده بهش نمیسازه میدم بالا میاره
هر وقت شیر مسخوره یکم بالا میاره هی میگ حالا ک دیگ شربت رو نخورده بود این خودش ی مشکلی داره
وایی ینی کلااافم کردهههههه

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 مامان دوقلوها👩‍❤️‍👩 ۹ ماهگی
بخدا این زنه دیونم کرده دیشب بچها کریه میکردن یکی از قلا رو پاهام بود خاب بود قل دیگه رو زمین بود وقت شیرش بود گریه میکرد مادر شوهرم داشت‌ شام میخورد اومد‌ پاشه خودم برداشتم ک شیر بذم اومد گفت بدش به من گفتم خودم شیر میدم ناراحت شد یه قیاقه کج و راست کرد رفت نشست یهو بعد دو دقه اومد دستشو زد زیر بچه برداش بچه ترسید یهو میگه اون نمیدی اینو میبرم من هیچی نگفتم شوهرم داشت نگاه میکرد فهمید عصبی شدم رفت رختخواب مامانشو اورد انداخت برای خودمونم تو اتاق من رفتم رختخوابمو بیارم پیش بچها گفت چی شده گفتم بچها‌ گریه میکنن عصبیم بعد گفت بگو‌ راستشو گفتم چیزی بگم میگی حساسی گفت نه بگو گفتم چرا مامانت اینکارو کرد اگ بچه رو ندادم شیر بده یعنی خودم میخام نگهدارم بچمو باز اومد اون یکی رو برداشت گفت تو خیلی رو بچها حساس سدی گفتم حساس نیستم من بچهارو ب زور میخابونم اون میاد ماساژ میده پشت گوشاشون و ماساژ میده فشارشون میده گفتم اینا برای بیدار کردن بچه وقتی میخان شیر بدنه یهو هردو بچها گریه کردن منم اصن بلند نشدم شوهرم گفت بچه رو ساکت کن بعد بیا گفتم بزار نگهداره وقتی بچه خوابه دست نزنه گریه های اینا هی بلندتر میشد منم رفتم تچ اشپز خونه ظرفا رو بشورم شوهرم دید من دست نمیزنم خودش اومد تا در اتاق باز شود شوهرمو دید به من گفت بیا بچهاتو بردار من میام میشورم منم گفتم شما ک بیدار کردی خودت نگهدار به من مربوط نیس بعدم رفتم تو اتاق یه ساعتی الاف بودن اومدم دیدم رختخواب پهن کرده یکی از بچهارو هم گذاشته رو جای خودش منم اومدم نشستم رو رختخواب تا صب هم نزاشتم دستش ب بچها بخور صب باز جلو شوهرم بچه رو برداشت ک اروغشو بگیر ه اون ک رفت گفتم بزارش سرجاش
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۵ ماهگی
پارت ۲
بعد ب پرستاره گفت برو دستگاه سونوگرافی رو از تو اتاق عمل بیار رفت آوردش گفت اینکه سفالیکه زنگ بزنید ب همون دکتر تا بیاد ازش سونوگرافی بگیره از همینجا منم ترسیدم گفتم خودم گفتم ک بزنه بریچ گفت پول دادی گفتم بعد سرشو چرخوند سمت پرستاره بهش گفت چن نفر دیگه بهش پول دادن تا بزنه بریچ گفتم بخدا من پول ندادم خودمم گفتم ک بزنه اون بنده خدا هم گفت ک چک میکنن من گفتم ن چون از طبیعی میترسم بعد گفت ی وجب بچه مارو سرکار گذاشته و رفت بعدش دکتر یار احمدی اومد گفت بزار معاینت کنم معاینه کرد گفت ی سانتی بستریش کنید ب دکتره گفتم نمیشه عملم کنی میترسم از طبیعی دردشو نمیتونم تحمل کنم گفت معاینه تحریکی انجام میدن زایمان نکردی نمیزارم بشه ۱ بعدظهر ب شرفم قسم میبرمت اتاق عمل گفتم باشه بعد مامانم و شوهرم رفتن کارای بستری رو انجام دادن و منو بر ن تو اتاق زایمان پرستاره ب مامانم گفت میتونی پیشش بمونی مامانمم اومد تو اتاقه پیشم بعد هی میومدن ان اس تی میگرفتن و معاینه میکردن خیلی درد داشت بعد دردامو میتونستم تحمل کنم ۴ صبح بود ک دیگه نتونستم....
پارت بعد
نوزاد
کولیک
مامان پسرم مامان پسرم ۶ ماهگی
خانوما بچم شدید سرما خورده امروز سه روزه ک بیمارستانیم بچم اصلا حال ندارع شیر بخوره همش چشاش و ریز می‌کنه و بی حاله از ی طرفم نفسش نمیاد. دکتر گفت سینه اش خلط داره ولی بجای اینکه بهتر بشه داره روز ب روز بدتر میشه حالا فردا می‌خوایم با دکترش حرف بزنیم ببریم ی بیمارستان دیگ
مامان بزرگم از مکه اومده بود منم با همسرم و بچم رفتیم ک ای کاش نمی‌رفتم من اصرار داشتم بعد اونجا دختر داییم هم مریض بود من رفتم خونه ی اون یکی داییم با اون دختردایی مریضه ام بعد بچمو ب ابجیم سپردم بعد رفتم و اومدنی بیرون یکم پیش همسرم وایسادم ک گفتیم بریم و اینا بعد رفتم خونه دیدم دخترداییم زودتر از من رفته خونه و بغلش گرفته من سریع گرفتمش بعد اومدیم خونه ی دو ساعت بعدش بچم چنان سرفه ای میکرد انگار زیر برف خوابیده بعد الان با همسرم صحبت میکردم میگفتم باز نفسش اذیت می‌کنه و فلان اینم میگ تقصیر توعه همش اصرار کردی بریم بعدش هم بچه رو رها کردی رفتی الآنم بچم داره اذیت میشه منم میگم مگ من میدونستم اینجوری میشه ؟ اگ میدونستم عمرا میرفتم .
درسته ناراحته درکش میکنم ولی مادر بودن خیلی سخته بچه مریض بشه از تو میبینن بی ادبی کنه از مامان میبینن میگن مادرش ادب یادش نداده درکل از حرفش ناراحت شدم از اون ور پدرشوهرمم همش میگه من ک گفتم بچه رو بیرون نبرید من ک گفتم بچه مریض بشه سوراخ سوراخش میکنن اصلا ی وضعیم الان هیچکی درک نمیکنه همش حرف میزنن
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۵ ماهگی
پارت 5
رفتم خونه همراه درد و شوق و استرس
دردام هی بیشتر و بیشتر و منظم میشد ولی برخلاف روزای قبل کمرم بیشتر تیر میکشید امادگیمو گرفتم شام نتونستم بخورم از استرس ساعت ده شد سریال سوجان شروع شد ولی نتونستم قشنگ مث شبای دیگه نگاش کنم رو هیچ چیزی نمیتونستم تمرکز کنم دردامو با تنفس و دم و باز دم تحمل میکردم تا ساعت 1شب شد دیدم ن توان دراز کشیدن دارم ن میتونم بشینم دیگ طاقتم تموم شد و داشت ب اخ اخ تبدیل میشد تا مامان اینا اماده شدن من تو اتاق راه میرفتم و ساعت یک و خورده ای بود رسیدیم زایشگاه اونجا تا ماما معاینم کرد گف 4سانتی بیا لباساتو عوض کن میبرنت اتاق خلاصه ک رفتم اتاق زایمان و یه خانم دیگه غونجا بود ک بنده خدا درد نداشت و روتوپ نشسته بود گفتم چند سانتی گفت هنوز هیچی اخه من همش میترسیدم اون زایمان کنه و بره و منم تنها بمونم با دردام منم هی درد میکشیدم و با تنفس کنترل میکردم پلی نتونستم رو تخت دراز بکشم هی میومد مامام معاینه میکرد و تشویقم میکرد و میرفت منم تا 7سانت اه و ناله رو بزور کنترل میکردم تا ب 7و8ک رسیدم دیگ شد جیغغغغغ و داد اتاق و روسرم گذاشتم انقد ناله میکردم تا اومد بالا سرم گفت ک معاینت میکنم مهاینم کرد گفت نزدیک ب زایمانی تو دلم خوش حال شدم و کیسه ابمو زد وای وای بعد از اون دردام شدید و فاصلش کم منم گریه و ناله و از خدا کمک میخواستم خوش اخلاق بود ماما برخلاف زایمان اولم وسایل و اورد پارچه سبز اماده کرد گذاشت رو سینم ک سربچه دیده میشه منم مردم و زنده شدم هی جیغ و زور هی میگفت جیغ نکش درست زور کن من دیگه هیچی توان نداشتم حس کردم دارم میمیرم هی میگفت پاهاتو باز کن
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۵ ماهگی
پارت اخر
حس کرد دیگه توان ندارم و گلوم خشک شده بود گفتم برام اب بیار شاید تونستم اب بهم داد باز از اول حین دردا زور و فشار باز گفت نه فاید نداره تو کمکم نمیکنی رفت و ماما دیگه ای اومد اونم گفت ک بشرطی ک همکاری کنی گفتم بخدا من تمام تلاشم میکنم ولی توان ندارم گفت ایجوری نمیشه باید زورت ب پشتت بدی منم سعی کردم باز گفت بی فایده اینم رفت و مامای خود باز دوباره اومد عصبی بود گفت میخوای بچه رو چیز کنی تو باید ساعت سه میزاییدی الان 4رو خورده ایه موهای بچه ریخته بیرون گفتم بیا پاره ام کن ولی درش بیار من دیگه نمیتونم اون لحظه نا امید عز دنیا اومدنش شدم انقد درد داشتم دعا کردم بمیرم و راحت بشم وای ک چقد سخت بود اخرش با تمام توان ک گلوم از درد او جیغام انگار پاره شد هی دست میکرد داخلم و فشارش میدا ک سرشو بگیره دیدم بچه رو خشک تمام وجود بچه رو هنگام خارج کردنش حس کردم بند بند وجودشو حس کردم انگار از دلم کندش هنوز درد شدید داشتم هی ناله میکردم بچه رو گذاشت رو سینم توان نگهداشتن نداشتم هی میگفتم برش دار گفت ن منم بشدت داغون بود از بالا با زور زدنای اشتباه پاره شده بودم گفت داغون شدی راست بخواب ک بخیت بزنم نفهمیدم کی بچه رو برداشت و برد گفتم تورو خدا درست بیحسم کن ک سر زتیمان قبلیم زنده زنده بخیم زد گف باشه خلاصه کلی بیحسی زد و متوجه نشدم گفت دعا کن جای ک جیش میاد بیرو بخیه نشده باشه حتما ادرار کن مطمن شم بخیه نزدم یه لرزی گرفته بودم شیاف مسکن بهم دادن تا درد هام اروم شد و چند لیوان اب اناناس خوردم تا جیشم اومد بعدش بچه رو دادن دستم چهرشو دیدم و قربون صدقش رفتم 🙂
خیلی سخت بود خیلیییی
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۲
دستگاه وصل کرد یکی از پرنسل داشت مشخصاتم ت دفتر ثبت میکرد گفت چند هفته ایی گفتم پریشب ک اومدم گفتن ۴۰ هفته ۴ روز با پریودی ۳۹ هعته ۳ روز با انتی ی دکتر خوش اخلاق اونجا بود ک معاینه میکرد و کاراشون انجام میداد گفت سابقه بیماری نداری گفتم دیابت بارداری دارم گفت حتما امشب باید بستری بشی چون دیابت داری ۴۱ هفته ایی گفتم ن میرم فردا میام خودمم خیلی از بارداری خسته شده بودم دیگه فقط خواستم تموم بشه اونا میگفتن باید بستری بشی از من ک ن میرم صبح میام اخه دلم پیش دخترم بود و گفتم برم ی دوشم بگیرم صبح بیام دکتر گفت ن اگه رفتی چیزیت شد چی گفتم ن چیزیم نمیشه گفتن پس برو ب شوهرت بگو بیا رضایت بده ک از اینجا رفتی هرچی شد ب عهده خودتونه گفتم باش شوهرم اومد ک رضایت بده بهش گفتن هفته خانومت بالاست و باید امشب بستری بشه شوهرم گفت خو بستری شوو گفتم ن میریم خونه صبح میام گفت باش دکتره گفت برو دراز بکش تا معاینت کنیم ببینم در چ حالی رفتم دراز کشیدم گفت دو سانته و دیگه نمیشه بری حتما باید بمونی چون دوسانتی منم بغض گلوم گرفته بود کسی هم همراهم نیمده بود فقط شوهرم بود دیگه هر جوری بود گفتم خو باش بستری میشم یکی از همون خانمایی ک اونجا بود و ماما همراه هم بود گفت ماما همراه داری گفتم ن گفت حالا ک اینجوری شد خودم میام ماما همرات میشم ولی فک نکنم تا صب بزایی شوهرمن گفت اره ماما همراهش باش حواست بهش باشه گفت باش خالاصه شوهرم رفت ک پرونده بگیره ک بستری شم اومد بستریم کردن گفتن برو داخل خوده لیبر لباست عوض کن پروندت بده ب پرسنل شوهرم برگشت خونه ک مادر شوهرم مامانم وسایل خودم بچه بیاره