خانوما بچم شدید سرما خورده امروز سه روزه ک بیمارستانیم بچم اصلا حال ندارع شیر بخوره همش چشاش و ریز می‌کنه و بی حاله از ی طرفم نفسش نمیاد. دکتر گفت سینه اش خلط داره ولی بجای اینکه بهتر بشه داره روز ب روز بدتر میشه حالا فردا می‌خوایم با دکترش حرف بزنیم ببریم ی بیمارستان دیگ
مامان بزرگم از مکه اومده بود منم با همسرم و بچم رفتیم ک ای کاش نمی‌رفتم من اصرار داشتم بعد اونجا دختر داییم هم مریض بود من رفتم خونه ی اون یکی داییم با اون دختردایی مریضه ام بعد بچمو ب ابجیم سپردم بعد رفتم و اومدنی بیرون یکم پیش همسرم وایسادم ک گفتیم بریم و اینا بعد رفتم خونه دیدم دخترداییم زودتر از من رفته خونه و بغلش گرفته من سریع گرفتمش بعد اومدیم خونه ی دو ساعت بعدش بچم چنان سرفه ای میکرد انگار زیر برف خوابیده بعد الان با همسرم صحبت میکردم میگفتم باز نفسش اذیت می‌کنه و فلان اینم میگ تقصیر توعه همش اصرار کردی بریم بعدش هم بچه رو رها کردی رفتی الآنم بچم داره اذیت میشه منم میگم مگ من میدونستم اینجوری میشه ؟ اگ میدونستم عمرا میرفتم .
درسته ناراحته درکش میکنم ولی مادر بودن خیلی سخته بچه مریض بشه از تو میبینن بی ادبی کنه از مامان میبینن میگن مادرش ادب یادش نداده درکل از حرفش ناراحت شدم از اون ور پدرشوهرمم همش میگه من ک گفتم بچه رو بیرون نبرید من ک گفتم بچه مریض بشه سوراخ سوراخش میکنن اصلا ی وضعیم الان هیچکی درک نمیکنه همش حرف میزنن

۳ پاسخ

طرف شعور نداره میدونه مریضه چرا سمت بچه ی دوماهه میره .

ای بابا بگو من ازهمه دلسوزترم برای بچم حالا جای نمک پاشیدن به زخمم کمک کنید درد بچمو روتر خوب کنیم منم توان نگهداری ازشون داشته باشم

امیدوارم زودتر خوب بشه

سوال های مرتبط

مامان میران♡ مامان میران♡ ۸ ماهگی
منم مخام از دوران زایمان براتون بگم اگ دوست داشتنی بخونین🙂💔

ستایش هستم 16سالمه 🙂
بچه مشهدم ولی فعلا ساکن زابل هستم💕
و بچع اولمم هس 🙂🤍

پارت یک#♡برای زایمان رفتم مشهد چون زابل دکتر عای خبی ندارع و میترسیدم و مادرمم شرایط شو نداشت بیاد زابل پیشم ت یک خانواده غریبه هیچکس موقع زایمان ب دادم نمیرسید اگ مادرم پیشم نبود😪منو همسرم رفتیم مشهد 37هفته دو روز بودم ت دوران بارداری بعدش ک رسیدیم مشهد روز دومش رفتم سنو دادم اینا گفت وزن بچت خیلی کمه فلان چرا رشد نکرده و مشکلی دیگ ای ندارم و وزن بچه خیلی نگرانم کرده بود کلن ذهنمو درگیر کرده بود بعد رفتم خونه مادرم سه چهار روز بعد از این حرف گذشت و من هنوز ب فکر انتخاب بیمارستان اینا نبودم و از زایمان بشدت وحشت داشتم شبش با شوهرم و خواهرم رفته بودیم خونه خواهرشوهرم اون شب تا وقتی ک شام خوردیم خیلی خوب بود بعدش دیدم درد دارم فکرکردم عادی چون من همش دوران حاملگی زیرشکمم درد میکرد سنو قبلا داذه بودم دکتر گفته بود عادی بعدش رفتیم خونه مادرم تا صبح نخابیدم از بس درد داشتم صبح ک شد ب مامانم کفتم درد دارع و بجه از دیشب تا الان حرکت نکرد اصلا حسش نمیکنم و جایی جالبش اینکه: