منم مخام از دوران زایمان براتون بگم اگ دوست داشتنی بخونین🙂💔

ستایش هستم 16سالمه 🙂
بچه مشهدم ولی فعلا ساکن زابل هستم💕
و بچع اولمم هس 🙂🤍

پارت یک#♡برای زایمان رفتم مشهد چون زابل دکتر عای خبی ندارع و میترسیدم و مادرمم شرایط شو نداشت بیاد زابل پیشم ت یک خانواده غریبه هیچکس موقع زایمان ب دادم نمیرسید اگ مادرم پیشم نبود😪منو همسرم رفتیم مشهد 37هفته دو روز بودم ت دوران بارداری بعدش ک رسیدیم مشهد روز دومش رفتم سنو دادم اینا گفت وزن بچت خیلی کمه فلان چرا رشد نکرده و مشکلی دیگ ای ندارم و وزن بچه خیلی نگرانم کرده بود کلن ذهنمو درگیر کرده بود بعد رفتم خونه مادرم سه چهار روز بعد از این حرف گذشت و من هنوز ب فکر انتخاب بیمارستان اینا نبودم و از زایمان بشدت وحشت داشتم شبش با شوهرم و خواهرم رفته بودیم خونه خواهرشوهرم اون شب تا وقتی ک شام خوردیم خیلی خوب بود بعدش دیدم درد دارم فکرکردم عادی چون من همش دوران حاملگی زیرشکمم درد میکرد سنو قبلا داذه بودم دکتر گفته بود عادی بعدش رفتیم خونه مادرم تا صبح نخابیدم از بس درد داشتم صبح ک شد ب مامانم کفتم درد دارع و بجه از دیشب تا الان حرکت نکرد اصلا حسش نمیکنم و جایی جالبش اینکه:

تصویر
۱ پاسخ

خبببببببببب

سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۳ ماهگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱۳ ماهگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان میلا بانو💕 مامان میلا بانو💕 ۳ ماهگی
بچه ها بعد دوماه از تجربه سزاینم بگم حوصلم سر رفته

اول اینک من سزارین اختیاری بودم و قرار بود پنج شنبه ۸/۸زایمان کنم دکترمم فقط شنبه دوشنبه چهارشنبه مطب بود قرار بود چهارشنبه برم سکه رو بدم پنج شنبه برم بیمارستان ولی من از هفته قبلش جمعه سر گیجه و حالت تهوع داشتم همه میگفت درد زایمان ولی من میترسیدم برم بیمارستان بدون هماهنگی دکترم بگن ختم بارداری دیگ خلاصه دو روز این درد داشتم تا شنبه شب واژن درد شدید داشتم تا صبح ساعت چهار رفتم دسشویی دیدم یه لک ریز میبینم شانس آوردم روز یک شنبه دکترم درمانگاه بیمارستان بود رفتم پیشش گفت دهانه رحمت بازه سه سانت نیم بیا برات با اپیدورال طبی زایمان کنم گفتم نه دکتر جون بچت رحم کن من وحشت دارم دیگ گفت باشه ساعت چهار بیا بیمارستان ساعت چهار رفتم خودش هماهنگ کرده بود تا اسممو گفتم امادم کردن برا اتاق عمل نه شوند درد داشت در حد یه معاینه واژینال درد داشت نه اپیدورال ن جای بخیه ها دکترمم خیلی دکتر خوب و مهربونی بود ده تا بچه دیگم بیارم میرم تحت نظرش از هیچی نترسین بخدا اصلا درد متوجه نمیشین اینو از یه آدم بد مریض میشنوین



رفلاکس فرزند ‌پروری کولیک زایمان
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۷ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان کیارش💙 مامان کیارش💙 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه