سلام قشنگای من
یکی از فامیل های شوهرم بچش یکسالشه، دستش مداد بوده بلند میشه راه میره یه دفعه میوفته ،مداد میره تو گلوش و زخم میشه
بعد مادرشوهرم تا این موضوعو فهمیده ،گفته آره دیگه از رویا خوشم نمیاد مواظب بچه ش نیست گلوش زخم شده ،نباید مداد به دست بچه میداد و .....
بعد گفته آره محدثه (من )همیشه شبا غذا میپخت کاراشو میکرد که روزا مواظب بچه ها باشه و تنها نمونن و ....
محدثه خیلی مواظب بچه هاس و...
نمیدونم چیشده برای اولین بار از من تعریف کرده
همیشه جلوی همه منو تخریب میکرد
ولی به شوهرم گفتم نباید این همه به رویا انتقاد کنن و بگن مواظب نبودی بچه اینجوری شده ،درسته اشتباه کرده ولی هیچکس به اندازه ی رویا ناراحت نیست ،نباید مادری کردنشو زیر سوال برد

مادرشوهر و پدرشوهرم کلا همینجوری هستن حتی بچه سرما هم بخوره ،یه جوری رفتار میکنن انگار اونا نگران تر از پدرومادر بچه هستن و مادر خیلی بی عرضه هست که بچش مریض شده
تو این چندسال که دوقلوهام دنیا اومدن خون منو کردن تو شیشه ،کوچکترین اتفاقی برای بچه هام افتاده ،همش گفتن مواظب نبودین اینجوری شده و اعصابمو خورد کردن،همیشه فکر میکنن خودشون خیلی خوبن و بقیه بد هستن

۷ پاسخ

بچه هر چی میشه میگن مادرش مادرش مادرش.اه حالم بهم میخوره از این همه احمقیت ادما

سلام،موقعه ی شام دختر کوچیکم خیلی خوابش میومد این دوقلوها خیلی سرصدا میکردن نمیذاشتن بخوابه مجبور شدم ببرمش اتاق بخوابمونم رو تخت سفره رو که انداختم دوقلوها شروع کردن گریه کردن نگو دختر کوچیکم بیدار شده متوجه نشدم یهو یه صدا افتادن اومد رفتم دیدم از تخت افتاده زمین بچم چه گریه ای میکرد انقد زدم تو سرم سرم درد میکنه انقد لعنت کردم خودمو که چرا این دوقلوها اینجورین که نفهمم بچم بیدار شده

من خواهرم بیمارستان بود کسی نبود میرفتم شبا میموندم فردا روزی که برگشتم بچم تب کرد مادر شوهر گفت ،ویروس از بیمارستان اوردی گفتم بچه بغل نکن برگشتی

منم بچه هام تا سرما میخوردن ،حرف و حدیث هم شروع میشد ،عروس(نامم را میگفتن)رفت خونه پدرش بچه را سرما داده،یا حموم کرده
انگار من نباید خونه پدرم میرفتم یا نباید بچه را حموم میکردم

همممه همینطورن فک میکنن مامان بابای بچه هنوز دوران بچگیشونو میگذرونن درصورتی که بعضی اتفاقا دست خود ادم نیست پدرمادر همیشه صدشونو برا بچشون میزارن

من یبار سیخ چوبی تو کشوی گاز بود هانا برداشت یهو افتاد زمین الهی بمیرم سیخ فرو رفت تو سقف دهنش🥲کلی خودمو سرزنش کردم از ترس بهدشوهرم‌گفتم بخدا مواطب بودمونمیدونم یهو از کجا برداشت شوهرمم میگفت حالا چیزی نشده خدابخیر کرده اروم باش همش که نمیتونی چشم بچرخونی دنبال دخترا اتفاقه میفته

شاید اون بچه خودش برداشتع .

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...