خانما تو رو خدا بیایین خیلی اعصابم بهم ریخته یه چی بگین آروم شم از شدت ناراحتی سر درد شدم
داداشم عقده عروسمون تا عروسی بگیرن خونه باباش زندگی میکنه امروز پدر مادرش خونه نبودن داداشمم میره سرکار منم بیشتر عصرا میرم بیرون با مادرم و بچم میریم پارکی جایی امروز ساعتای شیش داداشم گف فاطمه خونه تنهاس بیرون رفتین دنبال اونم برید حالا امروز حیاط خونمون داشتیم تمیز میکردیم مامانمم بود گفتم هر موقه تموم شد میریم هر ده دقیقه یه بار عروسمون زنگ میزد داداشم که نیومدن من خونه تنهام میترسم داداشمم هی زنگ میزد به من چرا نرفتی گفتم خب خودت برو بیارش اینجا ما کارمون طول کشیده گف حالا دیگه نمیشه حسابدار رستورانه گف شلوغ شده نمیتونم برم منم تا رفتم ساعت ۸ شد تا ساعت ۸ داداشم ۱۵ دفه زنگ زد که فاطمه منو دیوونه کرده حالا که رفتم با مامانم بودم خیابونای شلوغ با بچه کوچیک مسیرشم خیلی دور بود بعد گفته من نمیام ینی به خودم زنگ نزده که من نمیام تو این شلوغی نیایی بعد نیومده جلو ماشین به من تعارف بزنه یا بگه ببخشید که اومدی ولی من نمیام.... اومده همون جلو در به مادرم گفته دگه دیر شده من نمیام با یه حالت طلبکارانه بعدم رفته در خونه رو بسته اصن نگف من کی ام چی ام هیچی نه احترامی نه چیزی
فک میکنم عمدا خاسته منو بکشونه اونجا تا کمم بیاره سنی هم نداره ۲۲ سالشه به نظرتون حق با منه یا اون
پوشک بچه پوشک

۱۵ پاسخ

این که چیز مهمی نیست عزیزم
منم بودم که کسی با دو ساعت تاخیر میومد دنبالم نمی‌رفتم دیگه
باید خودت زنگ میزدی بهش میگفتی کارم طول کشیده دیرتر میام

ناراحت نشیا ولی حق بااونه من جات بودم یه امروز که اون تنهاست و داداشت چنین درخواستی ازت کرده حیاط تمیز کردن مینداختی به یه روز دیگ
حالا تمیز داشتی میکردی میشد زنگ بزنی به خودش جریانو بگی میگفتی دستت بنده کارت طول میکشه اسنپ بگیره و بیاد یااینک تکلیف کارشو بدونه که تو کی میری دنبالش
ازاول چنین مسائل کوچیک رو بزرگ نکنید وگرنه یه عمر دعوا دارید
تو الان عصبی چون تو این شلوغی رفتی و اون نیومد ولی اروم که شدی یکم به حرفهای من فکر کن از دید زن داداشت نگاه کن اون وقت میبینی تو ام این وسط یه تقصیری داری گلم

خب همون اول می‌گفتید کارتون خیلی طول می‌کشه امروز نمیتونید برید یا اسنپ بگیره بیاد اونجا یا که خودش میدونست هرکارمیخاست میکرد این همه راهم نمیرفتید

بنظرم حق با زنداداشته تا حدودی،
هرچند من جای شما بودم میگفتم با اسنپ بیاد خونتون

بنظرم حق با اونه اون هنوز غریبه

با تعریفی های که قبلاً از عروست گفتی
اون هم مقصر هست
از همین اول خود درگیری داره
همون اول به داداشت می گفتی که نمی‌رسی بری دنبالش بهش بگه که اگه دوست داره خودش بیاد

با همچنین آدمای حرفتو صریح بزن که درد سر نشه
با چیزای که از خانواده ات نوشتی چون بین پدر و مادر درگیری بوده برادرت خودش اعتماد به نفسش در برابر زنش از دست داده که اون فعلا سواره

نه چیزی بهش بگو نه بهش فکر کن نه به داداشت چیزی بگو
دفع بعد که داداشت همچنین درخواست های داشت زود رد کن بگو من با بچه کوچک نمی رسم داداش عزیزم زنت اگه دوست داره خودش بیاد

سوتنفاهم شده ...ولی خوب یکم حق رو به تو میدم داداشت باید می‌گفت کار دارن شاید دیر بیان تو برو خونشون

منم یه دادش دارم هرچی زنش میگه سالی یکبار هم بهت زنگ نمیزنه اثلاازهم خبرنمیگی یم

سلام عزیزم همه این داستانروداریم به نظرم اگه ازاونایی که هرچی بگه داشت میگه چشم ازهمین اول داشت میشه اختیارش بهتره خیلی باهاش کارن اشتها باشی

بهتر بود از اولش بگین ک کار دارین ممکنه طول بکشه آخه میدونی بعضیا واقعا میترسن خونه تنها باشن شاید زیاد بهش سخت گذشته

همیشه خودتو در موقیت اون قرار بده ببین خودت باشی چیکار میکنی
و از روی عصبانیت تصمیم نگیر

صدرصدحق باتوعه دیگه نریددنبالش

چه بیشعوره

دیدمش چی بهش بگم به نظرتون اصن لازمه چیزی بگم یا نه

حق با تو 😂👍

سوال های مرتبط

مامان علی اصغر مامان علی اصغر ۲ سالگی
پسرم می‌ره کوچه. فوتبال بازی میکنن یعنی کوچه ما هفت هشت نفر پسر هستن سه نفرم از اون یکی کوچه میان بازی در واقع من دوست ندارم پسرم با اونایی که از کوچه دیگه میان بازی کنه اونا ده یازده سالشونه پسرم تازه رفته نه سالگی هر چقدرم میگم نرو با اونا بازی نکن میگه میرم باباشم میگه تو گیر نده گیرمیدی بچه بدتر می‌کنه خودشم چیزی نمیگه منم دیروز قهر کردم گفتم اگه این بچه بچه ی منه باید حرف منو گوش کنه اگه نه منم میرم خونه بابام شوهرم پسرم و دعوا کرد گفت دیگه نرو منم نمیزاشت برم خلاصه سرشون گرم شد رفتم خونه ابجیم بعدا با داداشم اینا برم خونه بابام مامانم هم خونه داداشم بود رفتم اونجا برعکس همه فهمیدن دعوام کردن گفتن ما خونه نمیزاریمت😂بچه تو ول کردی بلاخره بچه باید بازی کنه حالا شما جای من چیکار میکنید یعنی من حساسم روبچه ام با هاشون قهر بودم دیروز تولدمم بود شب زود خوابیدم دیدم در گوش هم پیچ پیچ میکنن نگو همسرم به پسرم میگه به خاله اینا زنگ بزن بیان کیک اینا خریده بودن که منو خر کنن
مامان پناه 🩷 مامان پناه 🩷 ۱ سالگی
#شیرخشک#پوشک#شیر
امروز رفتم خونه مامانم بعد دیشب بابام برای دخترم از این عروسک بیبی ها آورده بود بعد رفتم اونجا دیشب خونه یکی از اقوام بودیم خواهرم دخترم رو محل نمی‌کرد دخترم هعی اسمش رو شدا میزد اون محل نمی‌داد منم گفتم بیادت باشه باز بخای بیای با پناه بازی کنی منم نمیزارم ک محلش نمیدی خواهرم ۱۲ سالشه
بعد امروز نشسنه بودم هنوز ۵ دقیقه بود رسیده بودم مامانم گف برو عروسک رو برای بچه آبجیت‌ بیار بچم رو بغل کرد ک بره بیاره رفت آورد گفتم حقت بود نزارم بغلش کنی ک دیشب بچه رو محل نمیدادی گف ک آره بچت ک تخم دو زرده نیس مامانمم هیچی نگف
بعد اومدم آواز خون عروسک رو بزنم میبینم در آورده رو کردم ب مامانم گفتم کجاس گف نمیدونم گفتم میشه ندونی آخه ب خواهرم گفتم برد بیار گف اگ بیارم پناه خراب میکنه گفتم خب بابا برا بچه خریده برا تو ک نخریده گف چرا برا من خریده منم اعصابم خورد شد نیم متر عروسک رو پرت کردم اون ور گفتم پس بگیر برای خودت
یهو گفت سگ وامونده و چندتا فحش دیگ
دیدم مامانم هیچی نمییگ‌ رفتم حاضرشم برم خونه خودم مامانم گف چیه باز میخای قهر کنی گفتم ن اگ اینجا باشم یا با تو دعوا میکنم یا دندونای این دخترت رو خورد میکنم
یهو مامانم مثل این جن زده ها صداشو برد لالا فقط جیغ میزد‌هاااااا‌
جیییییییییغ ۳ دقیقه داشت جیغ میزد گفتم بچم می‌ترسه شوکه شده دیدم بس نمیکنه منم حاضر شدم اومدم خونه
میخواستم ک از خونشون بزنم بیرون گفتم دیگه جایی ک برات احترام و عزت نمیزارن پامو‌ نمیزارم
همش پشتیبانی این بچش رو میکنه حتی ب خاطرش با شوهرش دعوا میکنه
نظر شما چیه
مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان 𝓮𝓵𝓪𝔂 مامان 𝓮𝓵𝓪𝔂 ۲ سالگی
سلام خانوما میخام باهاتون درد دل مادرانه کنم من یه مادرم نگران و حساس به بچم از اول به دنیا اومدن بچم اینارو دارم با اشک مینویسم😭
الای وقتی دنیا اومد قندش پایین بود گفتن باید بستری شه وگرنه تشنج میکنه از اون روز ترس تشنج تو مغزم بود میگفتم خدایی نکرده بچم تشنج کنه فقط میترسیدم با زدن هر واکسن میمردم و زنده میشدم ولی به زور اون دوروز سر میکردم تموم میشد رسید به واکسن ۱۸ ماهگی گفتم خدایا شکرت دیگه واکسنش موند ۶ سالش بد یه ماه از واکسن یهو خونه مادرم تب کرد مادرم فهمید اومدم خونه تبش گرفتم ۳۸ و ۹ بود زود شیاف و شربت اینا دادم تا صب بالاسرش بودم سه شب بالا سرش نخابیدم بد س روز با شوهرم دعوام شد میخاسم برم خونه مادرم نزاش کاش میرفتم بد نزاش برم منم گفتم بچه رو بازم ببریم دکتر رفتیم یه امپول زد تبش قط شد منم خوشحالم که بچم خداروشکر دیگه تب نداره شب شد مدام دستم میزارم سرش خنگ خنک هس فردا صبحش بچه عوض شده بود دیگه الای قبلی نبود بردیم دکتر گف تشنج خفیف کرده ولی مغزش اسیب ندیده بچم بدنش سرد بود تب داخلی کرده بود تا حالا اونطور نشده بود امپول باعث شده بود تبش بزنه تو من الان از اون روز مردم دیگه میخام خودم بکشم امپول منو قول زد همش نگرانم همش گریه میکنم میگم منکه رو بچم اینقد حساس بودم چرا این اتفاق افتاد چرا بردم امپول زدن بهش...
مامان گندم🧚‍♀️🌾 مامان گندم🧚‍♀️🌾 ۲ سالگی
آقا میخام یه جیزی بگم ببنید حق با کیه
خب من از وقتی عمل کردم چون دو هفته دوره نقاهت داشتم دکتر گفته بود نزدیکی نباید داشته باشی تا بخیه هات رو بکشی بعد از وقتی عمل کردم منو دخترم تو اتاق رو تخت میخوابیم شوهرم تو پذیرایی البته خودش گفت میترسم لگد بزنم‌بهت دوم این ک دخترمو نمیتونستم بغل کنم مجبور بودم رو تخت پیش خودم بزارمش خلاصه ک دوهفته تموم شد بخیه هام رو کشیدم از اون موقعه هم همش خودم پیش قدم میشدم خلاصه چون تا ۴ هفته نمیتونستم دخترم رو بغل کنم بازم پیش خودم رو تخت میخوابید حالا چند روز چند بار به شوهرم گفتم بیا سرجات بخواب میگه نمیام هی منم باز گفتم بیا سرجات گفت نمیام اینجا راحتترم منم گفتم منم دیگه نمیام سمتت وقتی برات مهم نیست ک بیای پیشم بخوابی چیزی نگفت خو همچنان تو حالت عادی الان خواب بود ولی الان همچنان بیداره منتظره برم سمتش منم چند روزه خیلی باهاش حرف نمیزنم سر این موضع منم الان منتظره من نرفتم بنظرتون ادامه بدم تا بفهمه ناراحتم یانه قرار نیس همش من برم ک خودش میدونه من بدم میاد جدا بخوابیم حتی وقتی قهریم هم جدا نمیخوابیم
مامان شادمهر مامان شادمهر ۴ ماهگی
سلام مامانای گل
میخوام بدونم بچه شما به کسی مثل مادر یا مادرشوهرتون یا خواهر و... وابستگی داره؟
من مادرشوهرم پسرمو خیلی دوست داره زیااااد
هفته ای دو بار هم تقریبا میبینیم همو یکبار اون میاد یکبار من میرم
الان باردارم و وقتی میاد سعی میکنه بچه رو پیش خودش خیلی نگه داره تا سمت من نیاد هم از دوست داشتن زیاده هم اینکه میگه من باردارم استراحتم بیشتر باشه حالا که اون اومده بنده خدا اصلا بدجنس و بد ذات نیس اوایل من یکم حسودی میکردم که پسرم اونم دوست داره ولی الان بخاطر شرایطم مشکلی ندارم
مامانم هرچند شبی زنگ میزنه میگه بیا اینجا خونه ما یککوچه فاصله اس و وقتی میرم اصلا بچه رو نگه نمیداره و همبازی هم نداره بچم برا همین همش چسبیده به منو و نق میزنه منم میگم تو بیا خونمون هم من به کارام برسم هم شادمهر وسایل بازی زیاد داره یا فیلم میبینه خونه خودمون باز بهتره
دیشب خونه مادرشوهرم دعوت بودم و دفعه قبل جمعه اون اومده بود خونمون مامانم تا فهمید میخوام برم اونجا یکعالمه دعوام کرد و بدبینم کرد که دیگه خیلی وابسته اونا کردی پس فردا بچت تورو دوست نداره بحرفت نمیکنه و نمیتونی جلوشو بگیری و از پسش بر بیای و ... خلاصه کلی حرفای اینجوری و مدام بچه های که اینجوری بودن و مثال میزد یکی دوتا داریم تو فامیل
حالا من موندم ایا کار من اشتباهه ؟
ببخشید طولانی شد باید همشو توضیح میدادم تا متوجه بشین
حالا بنظرتون رابطمو با مادرشوهرم کم کنم یا نه
یک ماه دیگه زایمانمه خیلی بدردم میخوره بهتر از مامانم هرموقع میاد خونمون یکجایی رو شروع میکنه تمیز کردن و جمع کردن مامانمم انجام میده ولی با اینکه یک کوچه فاصله داره نمیاد زیاد خونمون