۱۴ پاسخ

من بعد زایمان نه دکترم و دیدم نه مامای خودم که از اول زیر نظرش بودم هیچکس منو چک نکرد یه نسخه بهم دادن حتی توش نوشته بود طبق دستور پزشک ولی هیچ دستوری نبود.

وای چقد وحشتناک بوده با خوندشم اذیت شدم🫠

دکتر و مامات کی بودن

چرا برات اپیدورال رو شارژ نکردن

خیلی بخیه بدهه😭
من بااین حال که بچم ۲۷۰۰ بود تا پیشه مقعدم بخیه خوردم

مبارک باشه عزیزم

قدمش مبارک باشه
خیلی قشنگ توضیح دادی مامان قوی خسته نباشی
از استرسم کم شد😍👶🏻😘

چقد سخته واقعا خسته نباشی
الهی خدا حفظش کنه

مبارک باشه مواظب گوشاش بلش فقط

مبارکت باشه
قدمش مبارک باشه
با قد چند به دنیا اومد؟

بیمارستان کجا رفتی

ماشاالله قدمش خیر باشه گلم
وزنش اش چقد بود

عزیزم خدا قوت واقعا با خوندن تجربه زایمانت نفس تو سینم حبس شده بود و داشتم سکته میکردم خدا بچتو زیر سایه پدر مادرش نگهداره مبارک باشه

ای جان نفس🥰🥰خیلی مبارک باشه.. من نوشته های شمارو میخوندم بغضمو قورت میدادم خیلی قشنگ احساست رو به ما منتقل کردی❤️

سوال های مرتبط

مامان لوبیا 🌸 مامان لوبیا 🌸 روزهای ابتدایی تولد
متاسفانه سخت تر از سزارین، تجربه NICU بود. بچه من رو اصلا نیاوردن تو اتاق 😢 گفتن ناله داره و بردن مستقیم زیر اکسیژن. فقط همسرم احازه داشت بره اونجا و ببینتش، بقیه خانواده حتی اجازه سوال پرسیدن نداشتن. بعد از چند ساعت که چندبار اومدن و شکمم رو فشار دادن (متاسفانه این قسمت خیلی درد داشت، حتی با پمپ درد) اومدن داخل اتاق سوند رو کشیدن (من واقعا اذیت نشدم، برای گذاشتنش هم صبر کردن بی‌حس شم بعد گذاشتن) بهم گفتن باید بیای پایین و راه بری. فکر کنم سخت ترین بخش کل زایمان اولین بلند شدن بود. واقعا مرگ رو جلو چشمم دیدم 😭 ولی باید راه میرفتم تا برم NICU و بچم رو ببینم.. روز بعد که ظهر مرخص شدم، بهم گفتن باید بیای بری و شیر بدی هر ۳ ساعت. که واقعا با اون شکم اذیت شدم تو این رفت و امد، البته اتاق مادران داشتن و می تونستی اونجا بمونی و استراحت کنی. کلا از اون بخش راضی نبودم اصلا و بچه ام رو هم الکی نکه داشتن دو روز، حتی زردی هم نداشت و زیر اکسیژن نبود روز دوم. تقریبا روز سوم با دعوا تونستم مرخصش کنم و بیارمش خونه
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۳ ماهگی
بعد سه روز اومدم تعریف کنم
من چند روزی بود درد داشتم و یک سانت باز بودم دوشنبه من ۳۴هفتع و ۶روز بودم یهو حس کردم کیسه نشتی داره رفتم معاینه کردن گفتن ۳سانت هستی کیسه نشتی داره زایمان میکنی سر بیمه اذیت شدم اومدم علوی شب نه بستری شدم درد نداشتم انقباض نامنظم تا سه صبح بعد یکم دردا مرتب شد ساعت شیش اومدن کیسه رو پاره کنن پاره کردن درد اصلی شروع شد درد کشیدم یک ساعت واییی خیلی سخت بود زور نداشتم بچه نمیومد به زور اومد بخیه زدن داستان من از اینجا تازه شروع شده رگ از داخل پارع شده بوده و بخیه نزده بود رگ خونریزی کرد طی نیم ساعت اندازه یه هندونه لابیا ام باد کرد دردی که اون داشت زایمان اصلا نداشت مردمممم یعنی واقعا بخیه ها که مینداخت من حسشون میکردم بردن اورژانسی اتاق عمل با بیحسی اسپاینال کورتاژ کردن بخیه هارو کشیدن از اول زدن برام خیلی سخت بود دو روز کامل دراز بودم سوند و پنس داخلم بود نمی‌تونستم تکون بخورم یعنی واقعا دهنم سرویس شد هم طبیعی هم سزارین شدم خیلی اذیت شدمممم خیلییی
مامان کیان💙👶 مامان کیان💙👶 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت چهارم

همینجوری که بچه رو سینه هام بود داشتن بخیه میزدن که دکتر کف نمیزارم بخیه بخوری ولی بازم آمپول بی حسی میزنم بعد آخر بخیه خوردم 6تا که با وجود 6تا میگفتم کمه نزاشتیم بخیه بخوری خلاصه بچه رو سینم دارن بخیه میزنم بخیه های پایین نفهمیدم بخیه های پوستی که میومدم بالا کلن دوختشو حس میکردم که خیلی درد داره تو هوشیاری اینجوری بخیه بزنن بعد اینکه بخیه زدن مث معینه کردن میگفتن خودنت زیاده منو معاینه میکردم با هر بار معاینه کلی خون ازم میومد اونقدر معاینه کردن دیگه مثل بیهوشا شده بودم خیلی اذیت میشدم اونقدر خون لخته با خون دیگه ازم اومد که نگو خدایی دستشون درد نکنه شکممو کامل تمیز کردن بعد دو سه ساعت رفتم بخش که یه بار دیگه معاینه کرده بعد فرستادن بخش رفتم بخش با درد کم خلاصه مونده بودم چرا دردم کمه تا شب دیگه دردناک زیاد شد بی خال شدم عرق میکنم تند تند مث آبشار نکو تب دارم نمیدونم بعد هر بار تند تند تبمو نگا میکردن فشار می‌گرفتم اینا بعد فردا صبح باز اومدن معاینه کردن کردن رفتن بعد ساعت ده صبح دکتر اومد کف تو تب داری تا ساعت 7مرخص نمیشی بعد 7مرخص میشی منم ناراحت اونایی که بعد من اومدن قبل من رفتن که تا ساعت 7 میمونم تا اون موقع دو بار سروم خاجبا یه تا آمپول زدن ساعت 7تبم تموم شد مرخص شدم
مامان ریحان و نی نی مامان ریحان و نی نی ۱ ماهگی
آخرش طاقت نیاوردم گفتم اپیدورال میخام
تا زنگ زدن دکتر بیاد و اپیدورال انجام بده ده دقه ای طول کشید دیگه دردام ب اوجش رسیده بود ولی دهانه رحم همچنان روی چهارسانت و پنج سانت بود
دکتر اپیدورال خیلی بیشور بود اصلا ازش راضی نبودم من تمام بدنم درد بود میلرزیدم صبر نکرد لرزش بدنم متوقف بشه تو فاصله بین دردا تزریق کنه همینجوری زد فقط( شاید برا همون بود ک احساس میکنم اصلا خوب سر نشدم دردم کم شد مثلا از ده شد چهار ولی باز حس داشتم مخصوصا موقعی ک دنیا اومد و موقع بخیه)
خلاصه اپیدورال زد و سریع فول شدم و چند دقه بعد دنیا اومد بچم ولی برخلاف همه سونوها سه کیلو بیشتر نبود بچم.
بچمو گذاشتن رو سینم و ماما شروع کرد بخیه زدن هی گفتم بخدا من حس دارم سوزنو میزنی حس میکنم میگفتن تو اپیدورال شدی چجوری حس داری
بخدا همه بخیه ها رو حس کردم مخصوصا لایه آخر روی پوست خیلی درد داشت ولی باز من با خودم فکر میکردم دردش از درد چند ساعت پیش ک کمتره تحمل کن تموم میشه
و تموم شد و با بچم رفتیم ریکاوری.
اما جای بخیه هام همونجا تو بیمارستان ورم داشت تا هنوزم ورم داره گفتن طبیعیه خوب میشه و منتظرم ببینم کی خوب میشه
مامان مامی پَناه💝 مامان مامی پَناه💝 ۱ ماهگی
بعد بخیه زدن و اینا بردنم ریکاوری
بعد از 10دقیقه هم بردنم بخش
تا 12ساعت دکترم اجازه خوردن غذا و مایعات نداد
بعد از 12ساعت گفت میتونی شروع کنی مایعات بخوری
بعدش هم راه بری
بلند شدن و راه رفتن خیلی سخت بود واقعا سخت بود بعد از 12 ساعت خوابیدن رو کمر
هیچ‌کس هم نمی تونه کمک کنه برای بلند شدن چون خیلی فشار میاد
من با کمک خودم بلند شدم
راه رفتم خم بودم برای راه رفتن
بعد از چند ساعت درست شد
وقتی راه میرفتم خوب بود دیگه میخواستم بشینم مکافاتی بودد خیلی سخت بود انگار باز شکمم رو پاره کرده بودن
من پمپ درد نگرفتم چون گفتن عوارض داره
بعد یه نفر بود از منی که پمپ درد نداشتم بیشتر درد داشت اون پمپ درد داشت
با شیاف خیلی خوب بود واقعا اروم میشدم
بخاطر یبوست بعدش هم
شیاف بزارین کارتون رو راه میندازه راحت
3روز بیمارستان بودم اتاق خصوصی گرفتم عالی بود حتما بگیرین
از دکترمم خیلی راضی بودم خیلی تمیز برام بخیه زده
خب خلاصه همین دیگه 😁
تاریخ 1405/4/17 🥹❤️
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان یونا🤎 مامان یونا🤎 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین
پارت چهارم
وجود همسرم در هر لحظش که من پر از استرس بودم خیلی کمکم کرد و تایم برام راحت تر می‌گذشت...
بعد ریکاوری رفتیم سمت اتاق همون لحظه که اومدیم اتاق برام یه امپول زدن و یه شیاف گذاشتن و یک دور ماساژ رحمی دادن که آخرین بار بود و دیگه بعدش ماساژ ندادن و یواش یواش طی چند ساعت بی حسی از بین رفت و پاهام دیگه حس داشت ولی دردی نداشتم حتی برای من دیگه شیاف نزاشتن فقط همون لحظه ی ورود به اتاق گذاشتن و دوبار تو اتاق برام سرم وصل کردن گفتن تا این سرم تموم بشه کمی درد میکشی که من باز هم متوجه نشدم با اینکه آستانه ی دردم خیلیییییی پایینه و ترسوام😅ولی خب به نظرم پمپ درد کار ساز بود عصر ساعت ۵ گفتن میتونی مایعات بخوری یه کوچولو کمپوت گلابی و انجیر خوردم و بعد سوندمو در آوردن که خیلی راحت در میاد و بهم گفتن پاشو ۳ قدم راه برو منم یه بار پمپ درد رو فشار دادم و پاشدم راحت راه رفتم فقط کمی حس کشیدگی رحم داشتم که خب بالاخره طبیعی بود بعد اومدم نشستم سرجام و لباسی که برده بودم برای بیمارستان رو پوشیدم و آرایشم رو تمدید کردم و ملاقاتی هارو تا شب راه انداختیم...🫠✨️🍓
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۶ ماهگی
سریع بچه رو برداشتن گذاشتن تو دستگاه و بهش اکسیژن وصل کردن من نمیدیدمش درست فکر میکردم پروسه ش همینه ولی بچم نفس کم اورده بود ، دوباره تا جفتمو کشید بیرون کلی درد کشیدم و بعدش سه تا چهارتا نخ کامل بخیه خوردم و اونجوری ک خودم حس کردم انگاری چهل تا بخیه خوردم و هنوزم نمیدونم چندتاس ، تا تموم شد و بهشون گفتم خیلی زحمت کشیدید دستتون درد نکنه واقعا مرسی ، (من بدبخت فکر میکردم مشکل از خودم بوده و اصلا به فکر اینکه دردام شروع نشده و اینا کاربلد نبودن نبود تشکر کردم ) بعد دیگه از تخت اومدم پایین رو یه تخت دیگه خوابیدم گفتن بچه باید بره ان ای سیو گفتم چی ؟! چرا ؟! بچم مگه چشه ؟! گفتن عزیزم ان ای سیو اصلا اونجوری که فکرشو میکنید نیست و براتون بزرگش کردن و اتفاقا برای بچه خوبه و فلان ، حتی ماما همراهم بنده خدا با دکتر اطفال هم هماهنگ کرده بود پشت در منتظر بود که همین که بچه رو گذاشتن تو دستگاه به سرعت برق اومد بچه رو چک کرد و رفت ، بچم اکسیژن کم آورده بود و یکم اب خورده بود که دکتر اطفال ساکشن کرد براش و رفت ، بعد ماما همراهم بهم گفت عزیزم باید چکت کنم یکم تحمل کن ببینم بخیه هات خوب باشه گفتم نه تورو خدا نه گفت نمیشه بخدا باید چک کنم ، چک کرد و بعدش نفس بچم خوب شد اوردن شیر دادم گفتم بچم خوبه ؟ میگفتن اره چند بار رفتن اومدن و اکسیژنشو تنظیم کردن تا خوب شد و گفتن دیگه لازم نیس بره دستگاه