اومدیم بیرون حتی توی آسانسور و چند دقیقه ای توی ماشین خودم رو خیلی کنترل کردم اما دیگه نتوانستم و چنان توی ماشین و حتی بیمارستان زار زدم که هر کی من رو میدید از همسرم و مادرم حال بچه رو میپرسید و دور ازجونش فکر میکردن مریضی خاص داره.
تا دکترا عکس ریه رو دیدن و گفتن هنوز درگیر نیست (و رضایت دادیم بستری نشه)و برای فردایش نوبت فوق تخصص گرفتیم تازه از گریه هام کم شد تمام مدت خودم رو باعث مریض شدن دخترم میدانستم چقدر باهام صحبت کردن تا یکم آروم شدم.خلاصه توی راه برگشت یادمه بارون میزد دم درب خانه مادرم پیاده شدیم،شوهرم گفت داداشت رو صدا بزن میخوام لباس مشکی بخرم(محرم بود) خلاصه ما اومدیم بالا و چند دقیقه بعد همسرم و داداشم هم اومدن بالا اما یکسره پچ پچ و چک کردن سایت اینا هر کسی هم چیزی میپرسید میگفتن دنبال خرید لباس هستن،چند دقیقه بعد صدای اف اف اومد پیک بسته آورده بود رفتن تحویل گرفتن و همسرم یه پلاستیک که داخلش یه هدیه کادو پیچ شده بود رو داد بهم تا دیدم فهمیدم کتابه وقتی کاغذ کادو رو باز کردم دیدم آبنبات
اگه بگم حال اون چند ساعت و گریه های بی امان رو شست و برد دروغ نگفتم،هر بار که به اون روز و اون خاطره و لحظات فکر میکنم لبخند میاد سراغم ،خداروشکر که اون روزها کنارم بودن خداروشکر،ما هم اون روزها چالش کم نداشتیم از خنده،گریه،قهر،آشتی،خستگی و... اما خداروشکر بازم خداروشکر
چقدر داستانت حال خوب کن بود 😩🫠🥲
الهی عزیزم منم حالت درک میکنم سر دخترم خیلی گریه کردم تو حاملگی جواب ازمایشش مثبت شد تو بیمارستان جوری زار میزدم که نکو همه نگاهم میکردن اون روزا هم گذشت زایمان کردم ۱۲ روز دخترم برای ریه هاش بستری شد چون تشکیل نشده بود بند ناف دور گردنش بود زود به دنیا اومد الانم یادم میاد دارم دیوونه میشم یا مامان هایی که زایمان میکنن بچه هاشونو میارن پیششون میبینم حالم بد میشه ولی خداروشکر این روزا هم گذشت خدا بچه هاتو نگهداره😘
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.