این روزها خیلی به روزهای اولی که دخترم بدنیا اومده بود فکر میکنم؛نمیدانم به خاطر اینکه دوماه دیگه پسرم بدنیا میاد یا اینکه در آستانه ۲سالگی دخترگلی خونه هستیم.خلاصه خواستم یه خاطره از روزهای اولی که بدنیا اومد رو باهاتون به اشتراک بزارم
۳ سالی که با همسرم تهران زندگی کردیم هیچ وقت نشد بریم نمایشگاه کتاب؛اولین سال ماشینمون خراب شد و تعمیرگاه بود،سال دوم ماموریت بود و سال سوم من باردار بودم و خانه مادرم اومده بودم،سال سوم یعنی ۱۴۰۳ اردیبهشتش توی تایم نمایشگاه قرار بود نویسنده کتاب آبنبات هلدار سری جدیدی از آبنبات رو منتشر کنه و توی نمایشگاه جشن امضا گذاشته بود،پست ناشر رو برای همسرم فرستادم به امید اینکه شاید توانست و رفت و کتاب رو با امضا برام خرید اما خب میدانستم اون روز شیفته و نمیتوانه بره،خلاصه نرفت و این قضیه یادمون رفت تا اینکه دخترم مرداد بدنیا اومد  و من حالم به شدت بد بود نگو سرماخورده بودم(پیش ۲تا دکتر رفتم گفتن از عوارض بی حسی سزارینه و...)خلاصه سرماخوردگی به دخترم هم منتقل شد و نوزاد ۴روزه چنان سرفه میکرد که هیچ کس باورش نمیشد تا اینکه بلافاصه رفتیم پیش متخصص و اونم نامه بستری داد از وقتی که گفت باید بستری بشه تا وقتی که نشستم روی صندلی و دیگه نفهمیدم چی میگه و از مطب

تصویر
۳ پاسخ

اومدیم بیرون حتی توی آسانسور و چند دقیقه ای توی ماشین خودم رو خیلی کنترل کردم اما دیگه نتوانستم و چنان توی ماشین و حتی بیمارستان زار زدم که هر کی من رو میدید از همسرم و مادرم حال بچه رو میپرسید و دور ازجونش فکر میکردن مریضی خاص داره.
تا دکترا عکس ریه رو دیدن و گفتن هنوز درگیر نیست (و رضایت دادیم بستری نشه)و برای فردایش نوبت فوق تخصص گرفتیم تازه از گریه هام کم شد تمام مدت خودم رو باعث مریض شدن دخترم میدانستم چقدر باهام صحبت کردن تا یکم آروم شدم.خلاصه توی راه برگشت یادمه بارون میزد دم درب خانه مادرم پیاده شدیم،شوهرم گفت داداشت رو صدا بزن میخوام لباس مشکی بخرم(محرم بود) خلاصه ما اومدیم بالا و چند دقیقه بعد همسرم و داداشم هم اومدن بالا اما یکسره پچ پچ و چک کردن سایت اینا هر کسی هم چیزی میپرسید میگفتن دنبال خرید لباس هستن،چند دقیقه بعد صدای اف اف اومد پیک بسته آورده بود رفتن تحویل گرفتن و همسرم یه پلاستیک که داخلش یه هدیه کادو پیچ شده بود رو داد بهم تا دیدم فهمیدم کتابه وقتی کاغذ کادو رو باز کردم دیدم آبنبات
اگه بگم حال اون چند ساعت و گریه های بی امان رو شست و برد دروغ نگفتم،هر بار که به اون روز و اون خاطره و لحظات فکر میکنم لبخند میاد سراغم ،خداروشکر که اون روزها کنارم بودن خداروشکر،ما هم اون روزها چالش کم نداشتیم از خنده،گریه،قهر،آشتی،خستگی و... اما خداروشکر بازم خداروشکر

چقدر داستانت حال خوب کن بود 😩🫠🥲

الهی عزیزم منم حالت درک میکنم سر دخترم خیلی گریه کردم تو حاملگی جواب ازمایشش مثبت شد تو بیمارستان جوری زار میزدم که نکو همه نگاهم میکردن اون روزا هم گذشت زایمان کردم ۱۲ روز دخترم برای ریه هاش بستری شد چون تشکیل نشده بود بند ناف دور گردنش بود زود به دنیا اومد الانم یادم میاد دارم دیوونه میشم یا مامان هایی که زایمان میکنن بچه هاشونو میارن پیششون میبینم حالم بد میشه ولی خداروشکر این روزا هم گذشت خدا بچه هاتو نگهداره😘

سوال های مرتبط

مامان پسرطلا مامان پسرطلا ۲ سالگی
مامان نفسی و تودلی مامان نفسی و تودلی ۲ سالگی
سلام مامانهای عزیز🌱
مادرهای که ۲فرزند یا بیشتر دارین میشه یه راهنمایی کنید و حتی خانمهایی که خواهر و برادر دارینلطفا نظرتون رو بگین...
آقا من این روزها خیلی حساس شدم یه حس متناقضی دارم مثلا یه چیز که برای تودلیم💙میخرم همش با خودم میگم مثلا اون موقع برای دخترم💗نخریدم پس ولش کن نخر مثلا درمورد برند و نوع پستونک گرفته تا خرید لباس و چیزهای دیگه یا میگم پسرم بدنیا اومد بریم عکس نیوبرن بگیریم بعد چون برای دخترم نگرفتیم(به خاطر حال جسمی و روحی بد من)میگم نه ولش کن شاید دخترم بعدها ناراحت بشه یا مثلا چند وقتی بود دخترم مریض شد و غذا نمیخورد منم نمیتوانستم چیزی بخورم بعد نسبت به تودلیم به شدت عذاب وجدان داشتم که به اون نمیرسم.(ذهنم آشفته باشه اول میزنه به معده‌ام و کلا چیزی نمیتوانم بخورم)
خلاصه این روزها خیلی ذهنم درگیره
من وقتی به دخترم نگاه میکنم حس میکنم توی دنیا هیچ چیز با ارزش تر و دوست داشتنی تر از اون نیست میخوام بدانم این حس رو همون اندازه به پسرم هم خواهم داشت(نمیدانم واضح توانستم بیان کنم یا نه)
لابد توی اطرافیانتون دیدید که بعضیا میگن مثلا مامانم داداش ته تغاری رو بیشتر دوست داره یا آبجی دومی رو بیشتر دوست داره به اون بیشتر میرسن بینمون فرق میزارن البته نمونه واقعی هم در خانواده دیدم
میخوام از این حس برحزر باشم و بین بچه هام تفاوت نذارم اما دچار یه وسواس عجیبی از همین الان شدم
ممنون میشم تجربه اتون رو بگین🫂🌻
مامان گل های من ❤️🫠 مامان گل های من ❤️🫠 ۱۴ ماهگی
خلاصه اگع دردام کمی میرفت منم خوابم میبرد از بس خوابم گرفته بود خالم نیشگون میگرفت اگه میخوای بخوابی بگو منم بخوابم😂😂یا بهت سوزن میزنم منم که از سوزن ترس داشتم زور میزدم ولی نمیشد که نمیشد خالم میگه موهاش پیداس چندتا زور خوب بزنی اومده تو بغلت🫠 گفتم وقتی پیدا از موها بگیرش بکشش بیرون🤣🤣 اینقدر خندیدن گفت الان اینجوری میگی بعد نمی‌خوای کسی چپ نگاش کنه زور زدم زدم اخر ساعت 2/10دقیقه بود که خانم سها بدنیا اومد وقتی بدنیا اومد بند ناف دور گردنش بود 🥺🥺 خلاصه شروع کرد گریه کردنو خالم نافشو زد بعد دیگه داد دست مادرشوهرم
مادرشوهرم تمیزش کرد لباس پوشوند قنداق کد خوابش برد بعد خالم دیگه جفتمو دراورد رحممو جمع کرد جامو عوض کرد رفتم خوابیدم گفتم اخیش راحت شدم که خانم از خواب بیدار شد مادرم درش اورد شیرش دادم شیر که نداشتم ولی خب میک میزد به بدبختی وزنشم موقع که بدنیا اومد 3کیلو بود
کمی بعد خالم خونریزیمو کنترل کرد گفت خداروشکر خونریزی نداری پارگی هم نخوردی
اینم از زایمان من که بچه رو خونه زاییدم🤭🤭
دومی هم ان شاءالله خونه میخوام بدنیا بیارم
مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
یه ماه مونده تا پسرم بشه دوساله دارم فکر میکنم چقد سخت بود چقدر حس افسردگی مزخرف بود حس اینکه دیگه برا خودم نیستم دیگه چون مادرم باید از همه چی بگذرم دیگه دوره خوشیای من تموم شد چقدر گریه کردم چقدر دلم به حال خودم میسوخت اینکه من حتی نمیتونم تنهایی دستشویی برم اینکه باید تا آخر شب منتظر باشم شوهرم بیاد تا من یه حمام برم که اونم آخر شب اینقدر خسته میشدم که خوابم می‌برد اینکه یه روزایی سه چهار شبانه روز از بچم که تب داشت بدون استراحت مراقبت کردم اینکه ظاهرم تغییر کرد زیر چشام از بی خوابی گود شد چاق شدم بدنم دیگه تحلیل رفته بود چقدر شبا به ارزوهام و کارایی که میخواستم انجام بدم فکر کردم به اینکه دیگه نمیشه برم سر کار دیگه نمیشه بی محابا برم تفریح خوشگذرونی دیگه نمیشه با وجود بچه چقدر سخت بود اینکه همه ازم انتظار مادری کردن داشتن و من اولین تجربم بود اینکه چرا واقعا نگفتن منم همراه بچه مادری یاد میگیرم نه اینکه از قبلش همه چیو بلد باشم ولی الان خیلیییی بهتره الان که اینجا وایسادم دستم باز تره برا رسیدن به خودم برا تفریح برا... اینجایی که وایسادم دارم کیف میکنم برا هر حرکت جدید پسرم وقتی میبینم داره حرفای جدید میزنه داره بازی میکنه یه ماه دیگه میبرمش باشگاه و مطمئنم منم با بزرگ تر شدنش میتونم خیلی کارای دیگه رو شروع کنم برم باشگاه برم سرکار و خیلی چیزای دیگه الان خیلی خوشحالم تو قراره روز به روز بزرگ تر از قبل شی مستقل تر و یه رفیق برای من باهم قراره دنیا رو کشف کنیم و با هم خیلی کار هارو تجربه و شروع کنیم خیلی خوشحالم که دارمت سام کوچولو🫂❤
مامان M..... مامان M..... ۲ سالگی
مامان دلارُز💕🍭 مامان دلارُز💕🍭 ۲ سالگی
سلام🥺سلام بعد از یه غیبت طولانی🥲
واقعا انقدر اینجا فعال بودم و با همه ی دوستام در ارتباط بودم،خیلی دلم‌تنگ شده بود واسه قبلنا☹️بماند از بی معرفتی خیلیا که میومدن و با کامنتا و پیامایی که میدادن بهم ناراحتم میکردن ولی واقعا دیگه فقط برای کسایس هستم که حالشون اینجا کنارم خوبه🥰❤️
البته که دلیل غیبتم این نبود😊یکی‌از دلایلش این بود که یکی از اقوام نزدیکمون فوت شدن و خب ما پیششون بودیم و وقتی برای اینجا نمیموند❤️
و دومین دلیل همین خانوم قشنگ که میبینید😍یعنی نگم از خانومیش😘نگم از صبوریش و از درک و فهمش😍الان تقریبا سه هفته کامل شده که خانومی رو از پوشک گرفتیم و با این که هنوز نمیتونه کامل صحبت کنه میاد و بهم میگه جیش🥺 یعنی ببرمش دستشویی🥺💕
دخترم برای دندونای کرسی خیلی اذیت شد و پاش به شدت سوخته بود و من مجبور بودم که پوشکش نکنم و تند تند ببرمش دستشویی،چون پاش خیلی افتضاح سوخته بود که انواع کرم و پمادهای سوختگی رو استفاده کردیم و تازه خوب شده،توی همین اوضاع بودیم که دیدم وقتی دستشویی داره میاد و بهم با اشاره میفهمونه که جیش داره و چندبار که بردمش و باهاش صحبت کردم دیگه جیششو میگه و من واقعا خوشحال ترینم چون یکی از سخت ترین مراحلم به نظرم خیلی راحت تموم شد💕🥺
این عکسم برای روزیه که اولین بار بهم گفت جیش داره و منم بردمش شهربازی که خوشحال شه و توی کل تایم ۳-۴ساعتی که بیرون بودیم بچم اصلا جیش نکرد،حتی وقتی بردمش دستشویی میگفت نه و اومدیم خونه دستشویی کرد😍
خداروشکر که خیلی خوب و راحت گذشت با اینکه واقعا قصد نداشتم فعلا از پوشک بگیرمش ولی خیلی یهویی اینجوری شد😍
شما بگین‌چه خبر؟