۲۴ پاسخ

بنام خدا مقصر تمام اینها همسرت بود

یه لحظه فک کردم خودم این متن رو نوشتم
تا آخر عمرم لعن و نفرینم همراهشه و مطمئنم آه خودم و بچه ام میگیره و خیر نمیبینه از زندگیش همونطور که نذاشت من از جوونی و زندگیم خیر ببینم 🤲

هعی امان ازین مادر شوهر ها
منکه همون اول راهمو ازش جداکردم
مادرشوهرم با دخالت هاش باعث شد ازش دور بشیم و ماه ب ماه ی سر ازش نزنیم

عزیزم باید زبون‌میداشتی از خودت دفاع میکردی نذار کسی در حق خودت و بچت ظلم کنه

توکه سنت کم نبوده نباید اجازه میدادی. من مامانم نمیزاشت به پسرم شیرخشک بدم تمام روانمو اون روزا بهم ریختخ بود. و ولکن هم نبود خیلی خاطرات بدی ساخت. اما یبار که بچم از گرسنگی و خواب گریه میکرد مادر شوهرم به رسم قدیم قنداقش کرد و پستونک گذاشت دهنش و یساعت بچه رو میتابوند و بچه گریه میگرد و پستونک مینداخت بیرون مادرشوهرم پستونک بزور تو دهنش نگهمیداشت. اخرین باری بود که بچمو دادم دستش. دیگه هیچوقت اجازه چنین کاری بهش ندادم. از صبح تا شب با درد و همه چیز از روز اول خودم بچمو بزرگ کردم شیردادم خوابوندم پوشک کردم و شستم. از همون ساعت اول که از بیمارستان اومدم خونه.

واقعا منم خاطره بد دارم خدا ازشون نگذره 🥲🙏

برا منم سختیاش فقط اون لحظه ک برای اولین بار از تخت بیمارستان اومدم پایین باید قدم میزدم وااای یه لحظه حس کردم سرپا دارم بیهوش میشم درد بخیه هام انقدررر زیاد بود یکیم سردردایی ک خونه داشتم وای 😵‍💫😵

چ سخت
امیدوارم از این ب بعد حال دلت خوب باشه و همه اونا رو یادت بره
(ان شاءالله مادرشوهرت تیکه تیکشه پدسگ مکار )

مامان همسر منم روزايي كه زايمان كرده بودم رواااااااااااااانيم كرد ….حتي بعد از دو سال وقتي ياد كاراش ميفتم اشكام ميريزه

دقیقا منم تو همین شرایط بودم با این تفاوت که مادرشوهرم همسرمو پر کرد ۲ بار منو میخواست بزنه روزای اول زایمانم واسه همین از بچه دوم اوردن بیزارم چون شوهرم دهن بین هست خیلی، فکر میکردم فقط من شرایط زایمان بدی داشتم چون منو خیلی اذیت کردن همش دوست داشتم خودمو بکشم

منم خیلی حالم بد میشه، خیلی متنت به تجربه منم شبیهه، البته من شیررداشتم ولی اینقدر مادرشوهرم اینا اومدن خونمون و رفتن و دخالت کردن که منو شوهرم دعوامون شد و شوهرم چنااان با من دعوا کرد و بد حرف زد که حیوون با ماده ی شیردهش اینکارو‌نمیکنه. من بیست و ۸ روز بود زایمان کرده بودم و بعد ازون دعوا خیلی شیرم کم شد چون خیلی ترسیدم و هیشوقت هیچکدومشونو بابت اون‌روزا نمیبخشم. حتی با اینکه شوهرم چند بار عذرخواهی کرده بابت اون دعوا ولی شیر من دیگه برنمیگرده که :)

چقدر اشنا بود خیلی از حرفات چون تجربشو داشتم چقدر فشارروم بود چقدر حالم بد بود
چقدر به حمایت نیاز داشتم به اینکه ینفر بگه بله حق باتوعه هرچی خودت دوس داری هرکاری که میدونی صلاحه انجام بده بدون جنگ ودرگیری
من ادمایی که اون روزا کنارم نبودن ونقطه مقابلم بودن تاابد دلم باهاشون صاف نمیشه

منم حالم بهم میخوره از حاملگیم که شبا دیر میومد و دنبال خیانت بود
از زایمانم که ولم کرد رفت
از نوزادی تا ده ماهگی پناه که خونه بابام بودم
منم واقعااااا روانی میشم به اون روزا فکر میکنم خدا لعنت کنه شوهرم و مادرشو

اخ از این شوهرا ...من از وقتی بچم به دنیا اومده کارا و رفتاراشو دیدم کلا دیدم بهش عوض شده ...برام مهم نیست دیگه

ای خدا چقدر ی مادر باید درد رو تحمل کن ..درد روحی بدتر از درد جسمیه..درد درک نشدن

کاش تاپیکت رو نمیدیدم .منو یاد گذشته انداختی

من زایمان که کردم تا ده روز خونه مامانم بودم قرار بر این شد چون راهمون دور و همسرم طاقت دوری منو بچه نداشت برگردم خونه و مادرشوهرم فقط تا چند روز ناهار بده بهمون ( طبقه بالای خونشونم) و صبح ها پیشم بمونه کمک تا همسرم از سرکار برگرده چند بار اومد گفت کولر زیاده بچه یخ میکنه و فلان چهارتا چیزم راجع به شیر خشک دادن گفت به همسرم گفتم بش بگو دیگه نیاد فقط ناهار بده خودم برمیام از پس بچه اونم گفت مامان نیا فلانی گفت خودم راحتترم ، تمام

خب اشتباه از خودت بود باید دور از چشمش بهش میداد بعد که نبود زنگ میزدی میگفتی شیر خشک دادمش که بسوزه

مادرشوهر= شمر ذی الجوشن

یه سرمه برداشته بود میگفت بیا بکشم تو جشماش حالا بچه یک میلو وهفتصد من نمیدونم این زن عقلش کجا بوده اخرم نزاشتم گفتم دکتر اجازه نداده .

مادرشوهرا همه همینن من دوقلو داشتم از استرس شیر نداشتم میگفت شیرش بده براخودت خوبه خوب ادم با این حجم استرس تو دیگه این وسط چی میگی اخر سر ولی ب شوهرم گفتم اینو ببر رو اعصابمه

تاقبل از رستوران انگار داشتی از زبون من حرف میزدی😳😳این همه شباهت انگار همه مادرشوهرا مثل هم هستن ولی من اخرش دعوا گرفتم باهاش مجبور شد بره

واقعا متاسفم 🥲

ببخشید ولی تقصیر خودت بود که اجازه دادی دخالت کنن

سوال های مرتبط

مامان دلبندای مادر مامان دلبندای مادر ۲ سالگی
روزی که بچه هام به دنیا اومدن رفتن دستگاه پرستار اومد سینه هامو چک کرد گفت خالیه 🥲 من واقعا ناراحت بودم و آگاهی نداشتم گریه میکردم که پس بچه هام چجوری شیر بخورن( نارس بودن و باید حتما شیر مادر میخوردن)
خیلی ناراحت بودم مامانم گفت خدا بنده ای رو میده روزیشم میده نگران نباش
فرداش که مرخص شدم تو خونه سبنه هام شروع کرد به درد گرفتن و متورم شدن به حدی که قرمز شده بود و خیلی درد داشت از بیمارستان زنگ زدن که شیر بدوش براشون بیار 🥲 و منی که بغضم گرفته بود
اون تایمی که شیر نداشتم چون بچه هام نیاز نداشتن وقتی بچه هام دیکه باید شیر میخوردن خدا برام قرار داد
بماند که دوماه بیشتر شیر خودمو نشد بدم بعدش شیرخشکی شدن ولی ما ادما چقدر از رحمت خداوند و رزاق بودنش غافلیم
دنیای اطرافمون پر شده از آدمایی که ناشکری میکنن غافل از اینکه روزی دهنده خداست ولی ما به بنده رو می‌زنیم خدا رو از یاد میبریم
ان شاءالله خدا روزی بی حد و حساب قستمون کنه و لحظه ای مارو به حال خودمون رها نزاره رفیق یادت باشه ناامیدی از شیطانه 🙂