سلام مامانهای عزیز🌱
مادرهای که ۲فرزند یا بیشتر دارین میشه یه راهنمایی کنید و حتی خانمهایی که خواهر و برادر دارینلطفا نظرتون رو بگین...
آقا من این روزها خیلی حساس شدم یه حس متناقضی دارم مثلا یه چیز که برای تودلیم💙میخرم همش با خودم میگم مثلا اون موقع برای دخترم💗نخریدم پس ولش کن نخر مثلا درمورد برند و نوع پستونک گرفته تا خرید لباس و چیزهای دیگه یا میگم پسرم بدنیا اومد بریم عکس نیوبرن بگیریم بعد چون برای دخترم نگرفتیم(به خاطر حال جسمی و روحی بد من)میگم نه ولش کن شاید دخترم بعدها ناراحت بشه یا مثلا چند وقتی بود دخترم مریض شد و غذا نمیخورد منم نمیتوانستم چیزی بخورم بعد نسبت به تودلیم به شدت عذاب وجدان داشتم که به اون نمیرسم.(ذهنم آشفته باشه اول میزنه به معده‌ام و کلا چیزی نمیتوانم بخورم)
خلاصه این روزها خیلی ذهنم درگیره
من وقتی به دخترم نگاه میکنم حس میکنم توی دنیا هیچ چیز با ارزش تر و دوست داشتنی تر از اون نیست میخوام بدانم این حس رو همون اندازه به پسرم هم خواهم داشت(نمیدانم واضح توانستم بیان کنم یا نه)
لابد توی اطرافیانتون دیدید که بعضیا میگن مثلا مامانم داداش ته تغاری رو بیشتر دوست داره یا آبجی دومی رو بیشتر دوست داره به اون بیشتر میرسن بینمون فرق میزارن البته نمونه واقعی هم در خانواده دیدم
میخوام از این حس برحزر باشم و بین بچه هام تفاوت نذارم اما دچار یه وسواس عجیبی از همین الان شدم
ممنون میشم تجربه اتون رو بگین🫂🌻

تصویر
۷ پاسخ

چه بسا دومی فارغ از جنسیت چندین برابر شیرین تر میشه😅😅
ناخودآگاه آدم ب کوچیک بیشتر توجه و محبت داره
اگه بتونی توازن برقرار کنی عالیه

منم همينطورم دقيقاااا

چه خوب که اینارو گفتی

وااای منم این حس رو دارم ولی دیگ چ ونیم باید بلد باشیم برا هر دو مادری کنیم..
البته تا تونستم‌برا دخترم کم نذاشتم..ب قول شما بعدا نگم چون برا فاطمه نورا نکردم برا تو دلیم هم نکنم..
الان فاطمه نورا ماشاءالله ۵ تا اابوم رو کم مونده پر کنه ..از الان میگم باید تودلیم ک اومد عکسای اونم بدم چاپ کنن ک بعدا نگه ب من چرا بی توجه بودین..
ما خودمون سه تت بچه ایم ک بیشتر از ما ب داداش اولیم همیشه رسیدن ..اولین هارو اون داشت دوچرخه سگا سونی لب تاب..اون ک زده میشد یا کوچیک میشد میرسید ب من و داداش کوچیکم😁ولی ما ناراحت نمیشدیم..ولی بالاخره تو ذهنمون مونده ک اولین ها برا اون بود..باید یاد بگیریم توازن رو رعات کنیم

این یه وسواسه
برا منم پیش اومده
اما بها نمیدم
چه بسا اون روزا دستم تنگ بود یا شرایطشچ نداشتم برا بچه اولم نخریدم
اما برا بچه دومن چیزای بیشتر خریدم
هر چند برا بچه اولم بیشتر اسباب بازی و... می‌خریدم
بیخیال این فکرا هر طور دوست داری پیش برو
خیالتم راحت بچه آدم عزیزه
یه وقتایی میبینی کوچیکه الان شیرین زبونی میکنم بیشتر ذوق میکنی
بماند که برا بچه اولتم ذوق نشون میدادی

من حس خاصی ب دخترم دارم دلم براش میسوزه و از الان عذاب وجدان دارم چون تازه ۲۲ماهشه و تا داداشش بیاد دوساله میشه همش میگم الان باید بیشتر میبردمش پارک بغلش میکردم ولی بخاطر بارداری همش خونه ایم تا باباش ببره ببرون ولی کلی براش وقت میذارمو بازی میکنم

والا من هرچی که دور و بر دیدم همه بچه اول رو بیشتر دوست دارن چون با اون حس مادر شدن رو تجربه کردن یه دلبستگی خاصی دارن بهش

سوال های مرتبط

مامان نیارا مامان نیارا ۲ سالگی
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
«حس عجیبی دارم... دوباره توی اتوبوسِ رشت به تهرانم...

ذهنم پر کشید به چند سال پیش، وقتی که دانشجو بودم و با یه بلیط پونزده تومنی همین مسیر رو می‌رفتم. چه دنیای متفاوتی!!اون‌موقع یه دخترِ درون‌گرا بودم که کل مسیر رو می‌نشست و به آدم‌های دوروبرش توجه میکرد اما سختش بود ارتباط بگیره.
توی ذهنم واسه همه‌شون قصه می‌ساختم و شخصیت‌شون رو تحلیل می‌کردم؛ گاهی پادکست گوش می‌دادم و گاهی آهنگ، و غرق می‌شدم توی دنیای خیال‌بافی‌هام...

جالب اینجاست که همیشه توی اون خیال‌پردازی‌ها، آخرش خودم رو با چند تا بچه تصور می‌کردم. انگار که عشقِ به مادری همیشه گوشه‌ی قلبم بود؛ توی همون رویاها هم با بچه‌هام می‌رفتم پیک‌نیک و کارهای هیجان‌انگیز می‌کردم!

حالا نگاه کن! الان دوباره توی همون مسیرم، ولی این بار دو تا کوچولو توی بغلم خوابیدن. دستم از سنگینی‌شون خواب رفته، اما ذهنم رفته به روزهای گذشته...
نمی‌دونم، شما هم مثل من هستین یا نه؟ این‌قدر احساساتی هستین که با هر نشونه و هر مکانی، پرت بشین به گذشته و همه خاطرات براتون زنده بشه؟

دارم به چند سالِ دیگه فکر می‌کنم؛ به روزی که دوباره توی همین مسیرم... اون موقع چی یادم می‌آد؟ احتمالاً به همین روز فکر می‌کنم و با لبخند می‌گم: «وای... بچه‌هام چقدر کوچولو بودن.»

زندگی عجیبه، نه؟»


شیرخشک پوشک زایمان بارداری
مامان دلانا ✨️ مامان دلانا ✨️ ۲ سالگی
با اینکه تاپیک معرفی کتاب خیلی دیده نمیشه و پرطرفدار نیست، ولی به‌نظرم حیفه که این کتاب‌ها معرفی نشه؛ مجموعه «خمیری‌ها» سه جلده و ما دو جلد احساسات و حرکت‌ها رو داریم.

اولین بار کتاب احساسات رو توی معرفی یه مام‌بلاگر خارجی دیدم که گفته بود روان‌شناس بهش معرفی کرده.
بعد خودم که بیشتر تحقیق کردم، دیدم خیلی از روان‌شناس‌ها و کاردرمانگرها هم این کتاب رو برای بچه‌ها پیشنهاد می‌کنن.

شخصیت‌های کتاب همگی از خمیر ساخته شدن و با تصویرسازی خیلی ساده، احساساتی مثل شادی، ناراحتی، عصبانیت و... رو به بچه‌ها معرفی می‌کنن

ما تقریبا از ۱۵ ماهگی دخترم این کتاب رو با هم می‌خونیم.
الان احساسات رو به نظرم تا حد خوبی میشناسه؛ مثلا می‌دونه ادم عصبانی چه شکلیه، اخم می‌کنه، دست‌هاش رو گره می‌کنه و با لحن عصبانی حرف می‌زنه و توی هر صفحه همون حالت‌ها رو برای من اجرا میکنه🤭

توی موقعیت‌های روزمره هم مثلا وقتی خودش ناراحت یا عصبانی میشه، بهش یادآوری می‌کنم: الان عصبانی شدی یا الان ناراحتی؟ و درباره احساسی که داره باهاش حرف میزنم. به نظرم برای اینکه بچه‌ها کم‌کم بتونن احساساتشون رو بشناسن و اسمشون رو بگن، کتاب خیلی کمک‌کننده‌ایه.

جلد حرکت‌ها هم یه کتاب بامزه و نمکیه. توی هر صفحه یکی از شخصیت‌ها یه حرکت انجام می‌ده که فکرمیکنم حرکت‌های یوگا باشن.
ما هم هر بار موقع خوندن، دونه‌دونه حرکت‌ها رو با هم انجام میدیم و خیلی بانمکه. 🙂‍↔️

یه جلد دیگه هم به اسم متضادها داره که ما هنوز نخریدیم، ولی توی لیست خرید کتاب‌هامونه و شاید یه روزی اون رو هم بگیریم.

عکس از داخل صفحاتش هم تو کامنتها می‌ذارم🙏🏻
.
.
فرزندپروری، ترک شیرخشک تا دو سالگی به کمک ترک پستونک تدریجی و پوشک تا دو ونیم سالگی ..
مامان رادین مامان رادین ۳ سالگی
مامان فاطمه مامان فاطمه ۳ سالگی
مامان حامی نفس مامان حامی نفس روزهای ابتدایی تولد
این روزها خیلی به روزهای اولی که دخترم بدنیا اومده بود فکر میکنم؛نمیدانم به خاطر اینکه دوماه دیگه پسرم بدنیا میاد یا اینکه در آستانه ۲سالگی دخترگلی خونه هستیم.خلاصه خواستم یه خاطره از روزهای اولی که بدنیا اومد رو باهاتون به اشتراک بزارم
۳ سالی که با همسرم تهران زندگی کردیم هیچ وقت نشد بریم نمایشگاه کتاب؛اولین سال ماشینمون خراب شد و تعمیرگاه بود،سال دوم ماموریت بود و سال سوم من باردار بودم و خانه مادرم اومده بودم،سال سوم یعنی ۱۴۰۳ اردیبهشتش توی تایم نمایشگاه قرار بود نویسنده کتاب آبنبات هلدار سری جدیدی از آبنبات رو منتشر کنه و توی نمایشگاه جشن امضا گذاشته بود،پست ناشر رو برای همسرم فرستادم به امید اینکه شاید توانست و رفت و کتاب رو با امضا برام خرید اما خب میدانستم اون روز شیفته و نمیتوانه بره،خلاصه نرفت و این قضیه یادمون رفت تا اینکه دخترم مرداد بدنیا اومد  و من حالم به شدت بد بود نگو سرماخورده بودم(پیش ۲تا دکتر رفتم گفتن از عوارض بی حسی سزارینه و...)خلاصه سرماخوردگی به دخترم هم منتقل شد و نوزاد ۴روزه چنان سرفه میکرد که هیچ کس باورش نمیشد تا اینکه بلافاصه رفتیم پیش متخصص و اونم نامه بستری داد از وقتی که گفت باید بستری بشه تا وقتی که نشستم روی صندلی و دیگه نفهمیدم چی میگه و از مطب
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
و اینچنین بود که گلباران شدیم به لطف برادر عزیزمون، محمدعلی😄😂
خودشم نشسته نگاه می‌کنه
خوب شد گلاشون مصنوعی بود🤦🏻‍♀️

یه چیزی رو میخواستم تعریف کنم که چند روزی هست توی ذهنم ‌می‌چرخه...
گفتم با یه عکس خودمونی باشه بهتره😁
میشه از عکس های قشنگ و گوگولی استفاده کرد✨
ولی احساس میکنم همین مدلی که باشه انگار مخاطبم اومده خونه‌مون و دارم براش تعریف میکنم، اگرچه اینجا هم خونه‌ی خودمون نیست ولی به هر حال فعلا داریم زندگی می‌کنیم دیگه🙃
حالا ماجرا رو بگم🌝
چند روز پیش ما اومدیم خونه‌ی قبلی رو تحویل بدیم و برگردیم قم، شوهرم و بچه ها جلوتر رفتن، منم در ساختمون رو بستم و اومدم بیام که دیدم دخترم رسیده جلوی پله ها و می‌ترسه بره پایین، دستشو گرفتم، اون حتی من رو ندید ولی همین که دستش رو گرفتم انگار حسابی شجاع شد و خودش از پله ها رفت پایین🫠
تا زمانی که من رو نزدیک خودش حس نکرده بود اون شجاعت لازم برای کاری که فکر میکرد سخت و خطرناک هست رو نداشت🥲
خیلی وقتا بچه ها آینه‌ی خودمون هستن، توی این موقعیت احساس کردم چقدر رفتار دخترم شبیه رابطه من و خدا بود، رابطه هر بنده‌ای با خدا... تا وقتی که خودمون رو تنها میبینیم حس میکنیم از پس تصمیم های سخت و موقعیت هایی که برامون ترسناکه نمیتونیم بر بیایم، وقتی با یه نشونه‌ای، یه اتفاقی، با یه توسلی خدا رو کنار خودمون پیدا میکنیم انگار دلمون گرم میشه و تازه میتونیم با اطمینان به اون موقعیت نگاه کنیم تا راه عبور رو پیدا کنیم...
اگه کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم درس های قشنگی برامون داره🥰
#فرزندپروری
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
خونه عجب سکوتِ جالب و عمیقی گرفته… پسرا با پدرشون رفتن مهمونی مردونه! من تنهام، با یه ظرف بستنی و صدای بارونی که می‌زنه به شیشه. هر گوشه خونه رو که نگاه می‌کنم، یه نشونه از حضورشون هست، یه ردپایی از شیطنت‌هاشون…

نشستم و فکر می‌کنم: پاشم خونه رو مرتب کنم که فردا دغدغه‌ای نداشته باشم؟ یا همین‌جا بمونم و این سکوتِ نایاب رو زندگی کنم؟ بعد یه واقعیت محکم می‌خوره تو صورتم: دو تا پسر کوچولو داری، این چرخه تا ابد ادامه داره! پس بهتره همین الان بزنم به بی‌خیالی و از این آرامشِ کوتاه سهمم رو بردارم

این روزها سعی می‌کنم پدر و پسرا رو بیشتر تو چالش‌های دونفره بندازم. از همون وقتی که مهراد تک‌وتنها بود، برام مهم بود که یه وقت‌هایی فقط مال خودش و باباش باشه؛ از پارک و دوردور پدرپسری گرفته تا همین چالش‌های کوچیک روزمره

همسرم شاید مثل من توی پیچ‌وخم فرزندپروری غرق نشه و زودتر کلافه بشه، ولی به نظرم بچه‌ها قراره با آدم‌های مختلفی توی دنیا روبه‌رو بشن و لازمه کم‌کم یاد بگیرن با این تفاوت‌ها کنار بیان،منم سعی می‌کنم روش‌های درست رو یواش‌یواش به همسرم نشون بدم، بدون اینکه بخوام همه‌چیز رو به سبک خودم پیش ببرم

همین دیروز فرستادمشون دنبال چالش «خرید کفش تنهایی»اولش حسابی گره خوردن؛ مهراد عصبی شد، باباش کلافه شد و آخرش مجبور شدن بهم زنگ بزنن😂 چند جمله با مهراد حرف زدم و توضیح دادم چرا فلان کفش اندازه نیست یا چرا اون رنگی که می‌خواد پیدا نمی‌شه. یهو ورق برگشت و با یه جفت کفش جدید و یه گل خوشگل که برای من خریده بودن، خندون برگشتن خونه🥹

خلاصه که تنهام و دلم خواست گوشه‌ای از فکرای توی سرم رو باهاتون به اشتراک بذارم،امیدوارم خستتون نکرده باشم💙حالا چجوری نهایت استفاده رو ببرم؟؟😂

شیرخشک پوشک