۱۰ پاسخ

بچه تا دوسالگی محتاااج آغوش پدر و مادرش
بعد دوسالگی میشه بچه رو گذاشت پیش پدربزرگ مادربزرگ و مهد کودک ولی تا دوسالگی مهم ترین چیز آغوش امن و محبت پدرمادر هست
کار درست رو شما کردین
خواهرشوهر شما کلا از یه طرف دیگه افتاده

به بیخیالی نیس. من خودم به شخصه وقتی مامانم میاد خونم یا میرم خونش دوست دارم یکم مغزم استراحت کنه میسپارم به مامانم. دختر منم کوچولو بود و تحرکی نداشت و درکی از حرف زدن نداشت منم خودمو سریع میرسوندم ولی الان وقتی از چیزی ناراحت بشه یا اتفاقی بیافته یا منو صدا میکنه یا خودش میاد پیشم درکل بچه ها به مرور بزرگتر میشن مستقلتر میشن و یاد میگیرن حتی مراقب خودشون باشن.
خواهرشوهرتم شاید چون همیشه مادروپدرش خونشون خیالش راحت بود که از پس بچش برمیومدن. ولی خب من یا شما همیشه تنها بودیم بیشتر مسئولیت بچه به پای خودمون بوده و کمکی نداشتیم خودمونو بیشتر درگیر بچه کردیم.

خوب کاری میکنی گلم بچت از همه چی مهمتره کارا ردیف میشه خونه تمیز میشه من از این کارت خیلی خوشم میاد منم همینطورم وهمچنین شوهرم پ

من فکر میکنم یه چیزی بین شما ام.اوایل بی نهایت حساس بود یکم خودمو تغییر دادم

شاید عصابش ضعیفه
من وقتی دخترم بی قراره اذیت میکنه منم حالم بد میشه پابه پاش گریه میکنم
یکی باید منو ساکت کنه ولی دیگ بی خیالش نیستم

من همیشه کسی پیشم نیس ولی وقتایی ک خواهرمو شوهرش باشن میدم‌دسشون‌میخابوننش شیرو غذاش با منه ولی ی وقتایی اونا میخابوننش البته‌میدونی بچش الان‌کوچیکه بنظر من‌خوب کاری میکنه من گاهی وقتا نیاز دارم‌تمیز کاری کنم تا ب بچم‌برسم‌ یکم دیگه بچش بزرگتر میشه‌اضطراب جدایی میگیره از مامانه جدا نمیشه

من حساس نبستم زیاد

منم مث شمام ولی اونجوری بهتره بخدا

هرکسی یه طوریه اخلاقش
نه کار شما اشتباهه نه کار ایشون

والا منم مثل شما هستم نمیدونم ما حساسیم یا اونا بیخیال

سوال های مرتبط

مامان آوین خانوم🥹❤️ مامان آوین خانوم🥹❤️ ۱ سالگی
به نظرم خواهر شوهرم واسه بچه داری خیلی خوشبحالشه👀 از روزی ک زایمان کرده مادرشوهرم و پدرشوهرم کلا خونشونن چون پاش تو بارداری شکست و عمل کرد نمیتونست بچه رو نگه داره البته الان ک بچش 4 ماهشه خوب شده، ولی همچنان اینا خونشونن، خودشو مادرشوهرم و پدر شوهرم و شوهرش همه به نوبت طول روز بچه رو نگه میدارن، بغل میکنن و اینا حالا من بیچاره 20 روز فقط مامانم پیشم بود بعد رفت، شوهرم ک صبح تا شب سر کار بود آخر شبا هم اکثرا میرفت اضافه کار من تنها از صبح بچه رو بغل کن ،ترو خشک کن، غذا درست کن و... تا شب هلاک میشدم بعدم اعصابم بهم می‌ریخت از فشار بچه داری شما مادرید می‌فهمید دیگه چقد سخته از صبح تا شب دست تنها، از ده شب شروع می‌کردم به خابوندن بچه 3،4 صبح میخوابید چه شبایی ک از درد کمر و تنهایی و تیرکشیدن سینه هام و بی خوابی گریه کردم و قضاوت شدم ک بلد نیستی بچه داری کنی، با اون اوضاع روحی داغون بعد زایمان و افسردگی و هیییییچکس درکم نکرد حتی شوهرم ک ایتقدر بهش اطمینان داشتم درکم میکنه، یکی میخواست خودشو جمع کنه انگار اون زایمان کرده بود 🙂... الان یادم میاد تمام وجودم پر از ناراحتی و غم میشه... شوهرم الان فهمیده تا حدی ک چقدر دست تنها بودم ولی بازم میترسم دیگه از بچه دوم میترسم از تجربه دوباره اون حس های مزخرف... من اون موقع حتی وقت نمیکردم غذا بخورم ک شیر داشته باشم حداقل 😢.... باز خداروشکر الان خواهر شوهرم کمکی داره و اون حس های بد رو تجربه نمیکنه...
مامان mehrab مامان mehrab ۲ سالگی
پارت دوم
توی حمام و اینا هی سراغشون گرفت بچم شیر که میخواد میگه لالا ولی ندیدش فقط گفتم اوخ شده
ظهرش خوابش میومد اومدم ببرش تو تختش گریه کرد باباش بغلش کرد بخوابونتش دیگه خیلی خسته بود خوابش برد ولی تا اومد بزارتش رو تخت بیدار شد منم بغلش کردم دیگه نخوابید کلا دیگه شبش مهمون داشتیم سرش به مهمونا و بازی گرم بود کلا توی روز با اینکه خیلی وابسته بود خیلی بهتر از انتظارم بود تا اخر شب که دیگه خیلی خسته بود من بغلش کردم گریه میکرد دیگه بغل باباش دوباره خوابش برد و بالأخره خوابید
ولی دوباره توی شب بیدار شد من هرچی اومدم بهش آب بدم گریه کرد و کلا بیدار شد دیگه کلی بغلش کردیم یکم گریه میکرد دوباره آروم میشد دوباره گریه تا دیگه توی بغلم توی تختش خوابش برد و گذاشتمش روی تخت تا بخوابه دوباره دو ساعت بعد بیدار شد ۱ ساعتی بیدار بود تا بخوابه کلا اون شب خودم اصلا نخوابیدم توی طول روز هم مدام سراغ شیرو میگرفت که لالا ولی بهش یا نشون میدادم یا میگفتم اوخ شده میرفت اصلا حتی تو دهنش هم نکرد و دور میشد هر دفعه بهونه گرفت و گریه میکرد