پارت شانزدهم تجربه زایمان


خلاصه سزارین با لرزش بی اختیار بدنم درحالی که بسته شده بود ( اینم بگم که یکی از دستام داشت باز می‌شد، من توی همون لرزش سعی داشتم بند رو بگیرم که باز نشه و با لرزش بدنم اختلالی تو روند زایمان ایجاد نکنم...) و حالت تهوع آخرای عمل، دیگه تموم شد ، درحالی که خواب آلود و گیج و خسته و لرزون بودم بردنم یه قسمت برا ریکاوری که منم اونجا به خودم اجازه دادم بعد از کلی درد و خستگی و انتظار یکم بخوابم ...
وقتی بیدار شدم میشنیدم که پرستارا میگفتن حال ناصری( منو میگفتن) چطوره ، مامانش همش میره و میاد و استرس داره و حالشو میپرسه . یکم بعد هم صدای خواهرم رو شنیدم که بیرون از در داشت راجب بامزه بودن آنیا حرف می‌زد و خانواده خودم و شوهرم داشتن ازش عکس میگرفتن😅 اونجا بود که یادم اومد من هنوز بچه رو ندیدم و فقط صداشو شنیدم . یخورده لرزش بدنم کمتر شده بود ولی صدام هنوز میلرزید، به یه پرستار که همون نزدیکی بود گفتم من هنوز دخترم رو ندیدم که اونم گهواره شو آورد نزدیک تختم، اما هنوزم نمیتونستم ببینمش چون بدنم هنوز بی حس بود . دیگه بعدش که از بخش ریکاوری بردنم با استقبال و تبریک خانوادم رو به رو شدم بالاخره نینی رو دیدم و اینجا ماجرای زایمان تموم شدددد...

۶ پاسخ

اها ممنون

اصلاش رو نگفتییی
ک بعدش چجوری گذروندی سخت بود یا ن درد چجوری

چقد بد بوده زایمان‌هاتون😢
من حس میکنم به خاطر بیمارستان هست

خداتو شکر کن دختر هنوز زایمان تو جزء زایمان های خوب روزگار محسوب میشه 😅
من چی بگم که تو هشت سانت چون دکتر عجله داشت بردنم برای زایمان، به زور دست ۸ سانت رو کردن ۱۰ سانت اونم در حالی که بچه هنوز پایین نیومده بود! مدام فقط می‌گفتن زور بزن که بچه بیاد پایین تر، یه ماما هم به طرز وحشتناکی از بالای شکمم فشار میداد و من که دیگه جایی برای کنترل تنفس نداشتم فقط جیغ میزدم و از ترس و درد می‌لرزیدم. آخرش بدون بی حسی تیغ انداختن واژن رو پاره کردن و من میلی متر به میلی متر مسیر تیغ رو ضجه زدم!...
پسرم به خاطر فشار زایمان مشکل تنفس پیدا کرد و یک شب بستری شد فرم سرش هم از چندجا کج شد، خودم به خونریزی افتاده بودم و هرکاری می‌کردن بند نمیومد...
هنوز به اون روز جهنمی فکر می‌کنم بند بند تنم میلرزه
تاریخی که باید به خاطر تولد پسرم برام قشنگ ترین تاریخ دنیا باشه، برام یادآور شکنجه‌های اون روز شده و هنوز حس بدی بهش دارم 🥲

وای دختر چقدر سخت

فقط نامردی دکتر خودت🤦🏻‍♀️
ویزیت رفتی متوجه نشدی دستش شکسته؟
یا حداقل به خودش زحمت نداد تو رو بسپره به همکارش؟

سوال های مرتبط

مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۶ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان آنیا🩷✨️ مامان آنیا🩷✨️ ۱ ماهگی
پارت سیزدهم تجربه زایمان


خلاصه از زایشگاه بردنم به بخش عمل سزارین، تو راه مامانم رو دیدم و دوباره بغلم کرد و راهیم کرد داخل بخش... و دوباره ما داستان توقف صندلی چرخدار در جای غیرمنتظره رو داریم... مامایی که منو آورده بود هی میگفت زود باش دکتر عجله داره ولی من اونجا هیچچچ عجله ای ندیدم .. تو راهروی اون بخش یسری صندلی چیده شده بود ، بهم گفت از صندلی چرخدار بیا پایین و اینجا منتظر بمون... خودم که دیگه حالم از کلمه انتظار بهم میخوره ... منم با یه کیسه سوند که بهم وصل بود و یه سرم خالی که با لوله هاش و آنژیکتش هنوز به دستم وصل بود و درد و کیسه آبی که هنوز ازش آب می‌ریخت از صندلی چرخدار پاشدم و روی صندلی های اون بخش نشستم... اوففف که نگم از سرمای اونجا ، انگار تو یخچال بودم... مثل اینکه اتاق عمل از عمل قبلی کثیف شده بود و کسی که مسئول تمیز کردن اونجا بود نیومده بود و هیچکی هم گردن نمی‌گرفت که بره تمیز کنه😑
و تازه اونجا بود که ساعت رو دیدم... اونا دیشب گفته بودن اگه تا ۸ صبح زایمان طبیعی نکرد می‌بریم واسه سزارین ولی اون وقت ساعت نزدیکای ۱ ظهر بود...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
مامان حامی مامان حامی ۱۲ ماهگی
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲🟩☑️
خلاصه صبح ساعت ۶ بود که ما رفتیم بیمارستان و نوار قلب گرفتن سرم زدن بهم و لباس‌های سزارینو بهم دادن بعد اوکیم کردم برای اتاق سزارین و اینم بگم که خیلی استرس داشتم بغض گرفته بودم اینکه شوکه بودم صدام در نمیومد گریم نمی‌کردن و اینکه بگم خودم میگم چون سنم کم بود به خاطر این بود و اینم بگم که وقتی که اتاق عمل هیچ استرسی نداشتم چون می‌دونستم که استرس بگیرم الم بد میشه و نمی‌تونم دووم بیارم به خاطر این استرس نداشتم بعد رفتم اتاق عمل و خوابیدم و اول که یه دستگاه وصل کردن بعدش آمپول اسپاینل زدم بهم اینم بهتون بگم که اصلاً درد نداشت و من هیچ دردی از آمپول حس نکردم ود بی‌حس شدم اما دیر بی‌حسی از بدنم رفتش یعنی ۴ ساعت بود که زایمان کرده بودم هنوز بی‌حس بودم نمی‌تونستم پاهامو تکون بدم و اینجور بعد دیگه یه پرده سبز انداختم جلومو دیگه چیزی رو نمی‌دونم اصلاً حس نکرد فقط فهمیدم که دخترمو بهم نشون دادن و بردن بعدشم که دخترم بردن تب و لرزش شدید گرفتم
مامان آرنیک مامان آرنیک ۹ ماهگی
مامان TAHA 💕 مامان TAHA 💕 ۱۶ ماهگی
پارت سوم
دیگه رفتم ریکاوری اونجا هم چون کل انرژیم تخلیه شده بود بدنم از سر و دندون بگیر تا نوک پا می‌لرزید که یه چیزی اومدن زیر پتو برام گذاشتن تا گرمم کنه بعدش هم یه پرستاری اومد یکی رو ماساژ رحمی بده دوباره اون خانومه هم بی حسیش تموم شده بود منم ترسیدم همون جا گفتم تا بی حسم بیا برا منم فشار بده که اومد فشار داد و رفت دیگه کارت نداشت منم تو خواب و بیداری بودم کم کم هم داشت اثر بی حسی کم میشد که اومدن بردنم سمت بخش یه ماساژ دیگه هم دادن که دردش زیاد حس نشد اما اینکه هی از این تخت به اون تخت میکردن بیشتر دردم می‌گرفت پمپ درد هم گرفتم برای دردام که خیلی خوب بود
رفتیم بخش کم کم اثر بی حسی تا 6 و 7 شب تموم شد و من خودم کم کم می‌چرخیدم به سمت راست و چپ یکم درد داشت و سوزش اما دردش به پای درد طبیعی که کشیده بودم نمی‌رسید خلاصه به کوچولوم هم شیر میدادم بعدش هم ساعت 9 شب یکم چیزی خوردم و در آخر گفتم بیان سوند رو بکشن که برم راه برم و سرویس که اومدن سوند رو کشیدن درد نداشت فقط باید خودتو شل بگیری تا راحت تر دربیاد
دیگه در آخر پاشدم راه رفتم سوزشش زیاد نبود اما خب به کمک نیاز داشتم تا چند قدم اول رو برم بعدش دیگه کم کم راه افتادم
الانم که مرخص شدم اومدم خونه امیدوارم شما زایمان راحتی داشته باشین
مامان اورهان 🐣🧿 مامان اورهان 🐣🧿 ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم

بعدش اومدن بردنم سمت اتاق عمل جلو در خانوادمو دیدم و خداحافظی کردم 🥺 ( اون لحظه برای همتون دعا کردم واقعا ) داخل اتاق عمل خیلی سرده کل بدنم داشت میلرزید دکتر بیهوشی پرسید بی حسی میخوای یا بیهوشی ؟منم سپردم به خودشون اونام گفتن استرست بالاست بدنت داره میلرزه بهتره بیهوش بشی خلاصه بیهوشم کردن یهو با درد وحشتناکی از زیر سینم تا پایین پاهام بیدار شدم همچنان داخل ریکاوری تو خواب و بیداری بودم که دیدم بچه رو اوردم گذاشتن رو سینم وقتی مک زد انگار واقعا یکی از اعضای بدنمو دوباره چسبوندن بهم 🥺 شروع کردم به گریه کردن بعد بردنم بخش خیلی درد داشتم همش گریه میکردم چون بیهوش شده بودم یکم خوابیدم بیدار که شدم دردم خیلی کمتر شده بود ( پمپ درد داشتم ) پمپ درد خیلی خوبه حتما بگیرید من شیاف و فردای عمل گذاشتم . فردای عمل پمپم که تموم شده بود دردم بیشتر شد که شیاف دادن بهم
قبل از بلند شدنم دو تا شیاف بزارید بعد چند دقیقه بلند شید ( من بلند شدنی زیاد درد نداشتم فقط نمیتونستم صاف راه برم انگار کمرم قفل شده بود )
#سزارین