چه خوب مبارک باش
6666
خداییش با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی کادر بیمارستان خیلی خوب و مهربون بودن. دکترمو نمیشناختم ولی برام خوب بخیه زده بود بود . از لحاظ غذا هر 4 شبی ک اونجا بودم چلو گوشت اوردن . هرروز سیب و صبحانه با اینکه نمیتونستم بخورم برای همراهیم میاوردن سال 400 با بیمه هزینه همه چی شد 330 تومن با بیمه سلامت
5555
خلاصه رفتم بیرون و اصلا شوهرم نگف کو بچه. به پرستاره گف صبر کنین . اومد چنتا پیشونیمو بوس کرد و گفت خیلی اذیت شدی بخاطر من. منم گفتم نه مهم نیس برو ماکان ببین گفت اوب تو مهمی برام بعد بچه و همون یه جمله خیلی حالمو خوب کرد. خلاصه بردنم تو بخش شوهرم اومد بچرو دید و خیلی خوشحال بود 3855 وزنش بود و 53 قدش فک کنم
دیگه بعد نیم ساعت بیرونش کردن مامانم چون 4 روز بیرون بود خسته شده گفتم رف خونه و آبجیم اومد پیشم
دردام کم کم شروع شد ک اومدن و شیاف گذاشتن و بهتر شدن با تلاش خیلی زیاد سعی کردم شیرش دادم و درازبودم تا ساعت 7 شب بود ک یهو دستشوییم گرف ولی نمیشد برم. با شرمندگی خیلی زیاد به آبجیم گفتم . برام تشت فلزی بود اورد و کارمو کردم راحت شدم . چون تا دستشویی نکنی مرخص نمیکنن . سوند هنوز وصل بود..دیگه تا 12 دراز بودم ک گفتن باید راه بری پاشدم راه برم ک خیلی درد داشتم . درازکشیدم و گفتم درد دارم برام مسکن زدن تو آنژیوکتم و دردم کمتر شد. یه لیوان چایی نبات خوردم ک خیلی چسبید بعد 4 روز داشتم پس میفتادم . یه لیوانم نسکافه خوردم ک انرژی بهتر شد اروم اروم نشستم و بعد پاشدم راه رفتم . خیلی خیلی درد داشتم . قسمت بخیم تیر میکشید و نفسم بند اومده بود ولی سعی کردم توجه نکنم بالاخره راه رفتم و یکم ترستم ریخت بهتر شدم
خلاصه تا صبح چنباری راه رفتم و کمپوت چایی میخوردم ک شیر داشته باشم . صبح صبحانه اوردن و سوند کندن. دوباره اومدن شکمم فشار دادن ک خیلی درد داشت ولی اون لحظه اصن مهم نیس و خیالت راحته ک بچت کنارته. تقریبا میشه گف قابل تحمله دردش. تا ظهر بیکار بودم و میخوردم و راه میرفتم و بچمو شیر میدادم و خداروشکر خیلی بهتر شده بودم و ظهر مرخص شدم و رفتم خونمون
باز خوبه آخر سز شدی
من سر بچه اولم میخاستم سز کنم نشد
دردم گرفت رفتم زایشگاه وسط دستکاری اونا تو دلم خدا خدا میکردم ببرنم اتاق عمل و آخر به این خواسته نرسیدم و طبیعی اومد بچم
...........
من سزارین سر دخترم دکترم سزارین کرد اصلا نگفت طبیعی بیار فقط بیمه نداد
4444
یع پارچه سبز بزرگ روبروم گرفتن . دستامو اروم بستن و دوتا پرستار خیلی مهربون کنارم حرف میزدن باهام . چون خیلی ترسیده بودم و کم سن ترین مامان اونجا بودم دلشون سوخته بود. خلاصه همونطور ک حرف میزدن حس کردم شکمم افتاد پایین و ضربان قلبم رفت بالا. یکم ترسیدم . تا خواستم حرفی بزنم ک یهو صدای گریه بچم اومد . انقد حس خوبی بود ک باورم نمیشد این بچه ی منه. اصن یادم نبود شکمم پارس و تو بدترین حالت ممکنم. اوردن کنار صورتم بوسش کردم گریم گرف فقط گفتم نبرینش اونور
خلاصه بعد 5 دقیقه بردنش برا تمیز کردن و کاراش
یهو یه چیزی مثه جارو برقی دیدم ک لولشو داخل شکمم برده بودن و داشتن خونارو تمیز میکردن دیگه سرمی ک تو دستم بود بهش خواب آور زدن و همون لحظه خوابم برد
نمیدونم چقد گذشته بود ک بیدارشدم . تو اتاق ریکاوری بودم . دونفر دیگه کنارم و همون اقای دکتر نشسته بود . دوتا خانمم داشتن بچمو لباس تنش میکردن . دکتر گف درد نداری گفتم نه
دوتا پرستار اومدن شکمم فشار دادن هیچی نفهمیدم
بچمو تو یه تخت کنارم گذاشتن . اصن هیچی برام مهم نبود فقط به ماکانم نگاه میکردم. بعد حدودا ده دقیقه تا یه ربع گذاشتنم رو یه تخت دیگه و بردنم بیرون. شوهرم و مامانم دم در بودن. با خوشحالی رفتم بیرون ولی انقد قیافم زرد داغون بود ک بیشتر بدبختا ترسیده بودن
چون 4 روز هیچی نخورده بودم
3333
دکتر ک دید حال منم بد شوهرم داره پافشاری میکنه منو ببره ترسیدن و سریع اتلق عمل هماهنگ کردن برا سزارین. منو با ویلچر بردن بیرون وداشتن از شوهرم امضا میگرفتن. در ضمن من خیلی دوست داشتم سز کنم ولی اختیاری اجازه نمیدادن میگفتن قدت بلنده لگنت خوبه باید طبیعی بیاری. تا دیدمش بغضم ترکید . گفت گریه نکن مگه دوست نداشتی سز کنی خب بیا . الان میبرنت . فقط باید قوی باشی . ماکان به یه مامان قوی نیاز داره. تا یه ربع دیگه بچمون میاد بغلت . مامانم اومد 7 دور دورم تاب خورد . دور از جونش گفت درد بلات بخوره بمن . با خیال راحت برو که زودتر زایمان کنی و راحت بشی. بعد زایمان شوهرم میگف تو ک رفتی با مامانت یه ساعت گریه میکردیم انقد ک رنگت زرد بوده و داغون بودی
با اشک گریه رفتم اتاق عمل. یه آقا اونجا بود. متخصص بیهوشی
یه آرامش عجیبی بود و ترسم کمتر شد. باهام صحبت کردن و یکم حواسمو پرت کردن. لباس مخصوص تنم کردم و رو تخت نشستم . با پرستارا گفتم نمیشه این اقا بره بیرون گفتن ایشون اقای دکتر بیهوشیه باید رو سرت باشه عزیزم چون سنت کمه همینجا میمونه بلایی سرت نیاد
خلاصه نشستم اقای دکتر شروع کرد به حرف زدن و سنمو پرسید گفتم میخوابن چیکار کنین . گفت از کمر بیحس کنم
گفتم درد نداره گفت خیلی کمه خیالت راحت
نشته بودم رو تخت پاهام دراز . دکتر از پشتم هول میداد به سمت جلو و گفت خم شو ببینم کجایه کمرته. گفتم قبل اینکه بزنین توروخدا بگین بهم گفت باشع خلاصه یه لحظه یه درد ریزی مثه اینکه یه تیکه از ستون فقراتم برق گرفته شد . و تمام. دکتر گف تموم. گفتم زدین مگه گف اره ببین پاهاتو میتونی تکون بدی . هرکار کردم نتونستم. از کمر به پایین بیحس بودم. خلاصه درازم کردم .
واای ت چقد من بودی🥺
وای خبببب
پارتای بعدیشو نوشتی ی نقطه بزن برام بیام بخونم
خبببب
22222
مامانم اومد داخل چند دقیقه پیشم و من همون لحظه بالا اوردم. رفته بود بیرون خودشو زده بود گریه کرده بود ک دخترم داره هلاک میشه . شوهرم گفته بود صبح از اینجا میبرمش .خلاصه رفتم جلو پنجره و شوهرم صدا زدم. گفتم دارم میمیرم یکاری بکن انقد ناراحت بود چشاش اشکی . گفت الان 4 صبحه تا 8 وایسا دکتر بیاد میبرمت از اینجا باحال خراب رفتم تو اتاق . ساعت 8 به بعد از شدت درد از حال میرفتم دکتر اومد بالا سرم یه خانم خیلی مهربون . منم گریم گرف . گفت حیف نکرده چشمایه به عین قشنگیو خیس کنی داری مامان میشی یکم تحمل کن انشالله امروز بدنیا میاد . همون لحظه ان اس تی گرفتم دیدن بچم ضربان قلبش اومده پایین . خودمم نفس نمیتونستم بکشم یه ماسک اکسیژن زدن برام . و یهو صدای داد بیداد همسرم اومد . اومده بود تا زایشگاه که زنمو بدین ببرم شما ک کاری نمیکنین ببرینش سزارین وگرنه بلایی سرش بیاد اینجارو رو سرتون خراب میکنم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.