1111
سلام
دیشب به چنتا از مامانا قول دادم تجربه سزارینمو بگم
موقع بچه اولم نه ماهم تموم شد و درد نداشتم . تاریخ زایمانم7/۲۶ همون شب یکم انقباض داشتم و رفتم بیمارستان قائم مشهد . معاینه کردن و گفتن اصن باز نشدی برو هرموقع درد داشتی بیا . منم انقد ترسیده
بودم از خدا خواسته بلند شدم ک برم . یهو یه پرستار گف از وقت زایمانت گذشته و با دکتر تماس گرفتن و گفتن باید بستریت کنیم .
تا همسرم کارای بستری انجام داد دوتا چیزی گذاشتن رو شکمم . فک کنم یکی برا قلب جنین بود یکی برا انقباض . تا صبح تو همون اتاق بودم و اصن هیچ دردی نداشتم. صبح منو بردن زایشگاه ولی از شانسم یه اتاق تک و با حمام و سرویس بهداشتی دادن ک خیلی تمیز بود
تا دوروز تو اون اتاق بودم بدون درد . فرق ورزش میکردم دوش اب گرم میگرفتم . دیدن فرقی نکردم . 3 تا آمپول فشار زدن بهم و چنبار معاینم کردن دردم شروع شد ولی دهانه رحمم از 2 سانت بیشتر باز نشد
بشدت حالم بد بود وزنم بالا و ترسیده بودم
خلاصه روز 29 مهر از درد از حال میرفتم و میومدن معاینه میکردن میگفتن هنوز یرش نبومده تو لگن . شب قبلش مامانم اومد داخل چند دقیقه پیشم

۱۱ پاسخ

چه خوب مبارک باش

6666
خداییش با اینکه بیمارستان دولتی بود ولی کادر بیمارستان خیلی خوب و مهربون بودن. دکترمو نمیشناختم ولی برام خوب بخیه زده بود بود . از لحاظ غذا هر 4 شبی ک اونجا بودم چلو گوشت اوردن . هرروز سیب و صبحانه با اینکه نمیتونستم بخورم برای همراهیم میاوردن سال 400 با بیمه هزینه همه چی شد 330 تومن با بیمه سلامت

5555
خلاصه رفتم بیرون و اصلا شوهرم نگف کو بچه. به پرستاره گف صبر کنین . اومد چنتا پیشونیمو بوس کرد و گفت خیلی اذیت شدی بخاطر من. منم گفتم نه مهم نیس برو ماکان ببین گفت اوب تو مهمی برام بعد بچه و همون یه جمله خیلی حالمو خوب کرد. خلاصه بردنم تو بخش شوهرم اومد بچرو دید و خیلی خوشحال بود 3855 وزنش بود و 53 قدش فک کنم
دیگه بعد نیم ساعت بیرونش کردن مامانم چون 4 روز بیرون بود خسته شده گفتم رف خونه و آبجیم اومد پیشم
دردام کم کم شروع شد ک اومدن و شیاف گذاشتن و بهتر شدن با تلاش خیلی زیاد سعی کردم شیرش دادم و درازبودم تا ساعت 7 شب بود ک یهو دستشوییم گرف ولی نمیشد برم. با شرمندگی خیلی زیاد به آبجیم گفتم . برام تشت فلزی بود اورد و کارمو کردم راحت شدم . چون تا دستشویی نکنی مرخص نمیکنن . سوند هنوز وصل بود..دیگه تا 12 دراز بودم ک گفتن باید راه بری پاشدم راه برم ک خیلی درد داشتم . درازکشیدم و گفتم درد دارم برام مسکن زدن تو آنژیوکتم و دردم کمتر شد. یه لیوان چایی نبات خوردم ک خیلی چسبید بعد 4 روز داشتم پس میفتادم . یه لیوانم نسکافه خوردم ک انرژی بهتر شد اروم اروم نشستم و بعد پاشدم راه رفتم . خیلی خیلی درد داشتم . قسمت بخیم تیر میکشید و نفسم بند اومده بود ولی سعی کردم توجه نکنم بالاخره راه رفتم و یکم ترستم ریخت بهتر شدم
خلاصه تا صبح چنباری راه رفتم و کمپوت چایی میخوردم ک شیر داشته باشم . صبح صبحانه اوردن و سوند کندن. دوباره اومدن شکمم فشار دادن ک خیلی درد داشت ولی اون لحظه اصن مهم نیس و خیالت راحته ک بچت کنارته. تقریبا میشه گف قابل تحمله دردش. تا ظهر بیکار بودم و میخوردم و راه میرفتم و بچمو شیر میدادم و خداروشکر خیلی بهتر شده بودم و ظهر مرخص شدم و رفتم خونمون

باز خوبه آخر سز شدی
من سر بچه اولم میخاستم سز کنم نشد
دردم گرفت رفتم زایشگاه وسط دستکاری اونا تو دلم خدا خدا میکردم ببرنم اتاق عمل و آخر به این خواسته نرسیدم و طبیعی اومد بچم‌
...........

من سزارین سر دخترم دکترم سزارین کرد اصلا نگفت طبیعی بیار فقط بیمه نداد

4444
یع پارچه سبز بزرگ روبروم گرفتن . دستامو اروم بستن و دوتا پرستار خیلی مهربون کنارم حرف میزدن باهام . چون خیلی ترسیده بودم و کم سن ترین مامان اونجا بودم دلشون سوخته بود. خلاصه همونطور ک حرف میزدن حس کردم شکمم افتاد پایین و ضربان قلبم رفت بالا. یکم ترسیدم . تا خواستم حرفی بزنم ک یهو صدای گریه بچم اومد . انقد حس خوبی بود ک باورم نمیشد این بچه ی منه. اصن یادم نبود شکمم پارس و تو بدترین حالت ممکنم. اوردن کنار صورتم بوسش کردم گریم گرف فقط گفتم نبرینش اونور
خلاصه بعد 5 دقیقه بردنش برا تمیز کردن و کاراش
یهو یه چیزی مثه جارو برقی دیدم ک لولشو داخل شکمم برده بودن و داشتن خونارو تمیز میکردن دیگه سرمی ک تو دستم بود بهش خواب آور زدن و همون لحظه خوابم برد
نمیدونم چقد گذشته بود ک بیدارشدم . تو اتاق ریکاوری بودم . دونفر دیگه کنارم و همون اقای دکتر نشسته بود . دوتا خانمم داشتن بچمو لباس تنش میکردن . دکتر گف درد نداری گفتم نه
دوتا پرستار اومدن شکمم فشار دادن هیچی نفهمیدم
بچمو تو یه تخت کنارم گذاشتن . اصن هیچی برام مهم نبود فقط به ماکانم نگاه میکردم. بعد حدودا ده دقیقه تا یه ربع گذاشتنم رو یه تخت دیگه و بردنم بیرون. شوهرم و مامانم دم در بودن. با خوشحالی رفتم بیرون ولی انقد قیافم زرد داغون بود ک بیشتر بدبختا ترسیده بودن
چون 4 روز هیچی نخورده بودم

3333
دکتر ک دید حال منم بد شوهرم داره پافشاری میکنه منو ببره ترسیدن و سریع اتلق عمل هماهنگ کردن برا سزارین. منو با ویلچر بردن بیرون وداشتن از شوهرم امضا میگرفتن. در ضمن من خیلی دوست داشتم سز کنم ولی اختیاری اجازه نمیدادن میگفتن قدت بلنده لگنت خوبه باید طبیعی بیاری. تا دیدمش بغضم ترکید . گفت گریه نکن مگه دوست نداشتی سز کنی خب بیا . الان میبرنت . فقط باید قوی باشی . ماکان به یه مامان قوی نیاز داره. تا یه ربع دیگه بچمون میاد بغلت . مامانم اومد 7 دور دورم تاب خورد . دور از جونش گفت درد بلات بخوره بمن . با خیال راحت برو که زودتر زایمان کنی و راحت بشی. بعد زایمان شوهرم میگف تو ک رفتی با مامانت یه ساعت گریه میکردیم انقد ک رنگت زرد بوده و داغون بودی
با اشک گریه رفتم اتاق عمل. یه آقا اونجا بود. متخصص بیهوشی
یه آرامش عجیبی بود و ترسم کمتر شد. باهام صحبت کردن و یکم حواسمو پرت کردن. لباس مخصوص تنم کردم و رو تخت نشستم . با پرستارا گفتم نمیشه این اقا بره بیرون گفتن ایشون اقای دکتر بیهوشیه باید رو سرت باشه عزیزم چون سنت کمه همینجا میمونه بلایی سرت نیاد
خلاصه نشستم اقای دکتر شروع کرد به حرف زدن و سنمو پرسید گفتم میخوابن چیکار کنین . گفت از کمر بیحس کنم
گفتم درد نداره گفت خیلی کمه خیالت راحت
نشته بودم رو تخت پاهام دراز . دکتر از پشتم هول میداد به سمت جلو و گفت خم شو ببینم کجایه کمرته. گفتم قبل اینکه بزنین توروخدا بگین بهم گفت باشع خلاصه یه لحظه یه درد ریزی مثه اینکه یه تیکه از ستون فقراتم برق گرفته شد . و تمام. دکتر گف تموم. گفتم زدین مگه گف اره ببین پاهاتو میتونی تکون بدی . هرکار کردم نتونستم. از کمر به پایین بیحس بودم. خلاصه درازم کردم .

واای ت چقد من بودی🥺

وای خبببب
پارتای بعدیشو نوشتی ی نقطه بزن برام بیام بخونم

خبببب

22222
مامانم اومد داخل چند دقیقه پیشم و من همون لحظه بالا اوردم. رفته بود بیرون خودشو زده بود گریه کرده بود ک دخترم داره هلاک میشه . شوهرم گفته بود صبح از اینجا میبرمش .خلاصه رفتم جلو پنجره و شوهرم صدا زدم. گفتم دارم میمیرم یکاری بکن انقد ناراحت بود چشاش اشکی . گفت الان 4 صبحه تا 8 وایسا دکتر بیاد میبرمت از اینجا باحال خراب رفتم تو اتاق . ساعت 8 به بعد از شدت درد از حال میرفتم دکتر اومد بالا سرم یه خانم خیلی مهربون . منم گریم گرف . گفت حیف نکرده چشمایه به عین قشنگیو خیس کنی داری مامان میشی یکم تحمل کن انشالله امروز بدنیا میاد . همون لحظه ان اس تی گرفتم دیدن بچم ضربان قلبش اومده پایین . خودمم نفس نمیتونستم بکشم یه ماسک اکسیژن زدن برام . و یهو صدای داد بیداد همسرم اومد . اومده بود تا زایشگاه که زنمو بدین ببرم شما ک کاری نمیکنین ببرینش سزارین وگرنه بلایی سرش بیاد اینجارو رو سرتون خراب میکنم

سوال های مرتبط

مامان هامین و هایلین مامان هامین و هایلین ۱۱ ماهگی
سلام خانومای مشهدی و خانومایی که سزارین شدن یه مسئله ذهن منو درگیر کرده میشه لطفا راهنمایی کنید.


من یک سالو نیم پیش پسرم به دنیا اومد و قرار بود زایمانم طبیعی باشه ولی اپیدورال شدم و چون فشار و دردی نداشتم دهانه رحمم روی ۶ سانت استپ زد و باز نشد کلا دردی نداشتم ولی از ترس درخواست اپیدورال دادم بعدم که دهانه رحمم باز نشد ضربان قلب بچه نامنظم شد و منو سریع انتقال دادند اتاق عمل و سزارین شدم.

تو اتاق عمل هم با اینکه اپیدورال زیادی بهم تزریق شده بود ولی بی حس نبودم و ترسیده بودم و بدنم دچار لرزش شدید شد خودشون بیهوشم کردند وقتی به هوش اومدم هنوز چشامو باز نکرده بودم به قدری که درد داشتم اول دهنم باز شد شروع کردم به ناله کردن درخواست مسکن دادم ولی تاثیری نداشت تا اوردنم تو اتاق و بهیار برام شیاف گذاشت یه ربع بعد شیاف دردم آروم شد.

الانم دوباره سزارینی هستم ولی از درد بعد عمل خیلی میترسم همش بهش فکر میکنم که من دوباره همچین دردی رو باید بکشم .

کسایی که تجربه پمپ درد داشتن چه جوری بود؟ درد رو زود آروم میکرد؟ تزریق چه جوری بود؟

کسایی که بیمارستان بنت الهدی مشهد زایمان کردند اونجا پمپ درد داره؟


میشه لطفا تجربتون رو از پمپ درد بگین؟
مامان دلانا،اِلارا مامان دلانا،اِلارا ۱۳ ماهگی
تجربه درد بارداری 🤰🏻
من سر بچه اولم از ۳۹ هفته منتظر بودم ولی خب هیچ خبری نبود ک نبود چون طبیعی هم بودم رسیدم به تاریخ ۱۸ تیر ک نوبت زایمانم بود ولی خب چون خبری از درد نبود بستریم نکردن هی پیاده روی کن ، پله برو بالا پایین ،دوش اب گرم بگیر ، هی گفتن اینو بخور اونو بخور ولی خب هیچچچچچ تاثیری نداشت هرروز ساک بیمارستانو بر میداشتم میرفتم بیمارستان معاینه میکردن میگفتن ن برو درد نداری دهانه رحمتم بستست ... دیگه شد ۲۴ تیر رفتم باز امیدی به بستری نداشتم ،همین ک گفت دهانه رحمت بستست دیگه عصابم خورد شد گفتم منم ۴۱ هفتمه چرا بستریم نمیکنین بچم خفه شه چی که یه ماما اومد گفت ۴۱ هفتته چرا بستریت نکردن؟؟؟؟ گفتم دیگ از همکارای محترمت بپرس من هرروز دارم میرم میام که گفت برو مدارکتو تحویل بده برای بستری 🥲🥲🥲 هیچ دردی نداشتم دهانه رحممم ک قفله قفل هیچی دیگه بستری شدم امپول فشار زدن باز نشد بردن سوند وصل کردن ک باز شه بازم انگار ن انگار کیسه ابمو پاره کردن دیدن بچه مدفوع کرده منم دیگه دردام به خاطر اون امپول فشارو اینا شروع شده بود که بردن سزارین .... اگه شما هم درد ندارید نگران نباشید فقط نزارید از ۴۰ هفته بگذره ک بچه اذیت نشه .... هر چیزیم نخورید چون باعث دسشویی کردن بچه تو رحم میشه 🥲 اون لعنتی نخواد باز شه باز نمیشه 🤣
مامان 🩷 دو قلو ها 💙 مامان 🩷 دو قلو ها 💙 ۱۲ ماهگی
سلام خانوما منو انتقال دادن ب بخش
من دیروز رفته بودم بیمارستان کمالی برای چکاپ و نشون دادن سونوم ب دکتر هاشم نژاد بخاطر وزن بچه ها ک نظر اونم همین بود ک هفته ای دوبار ان اس تی بدم ک اونم رفتم دادم و گفتن انقباض داری و بستری بعد ک مشکل قلبم فهمیدن گفتن نه ما بستری نمکنیم برو بعد دگ معاینه هم کردن گفتن ی سانتی ک دگ همسرم اومد رضایت داد رفتیم میلاد تهران اونجام قبولم نکردن باز بخاطر قلبم ارجاع دادن ب شریعتی ک قبولم کردن خدایی نسبت ب دولتی بودنش عالیه رسیدگی پرستارا ماماها دکترا همه چی تا رسیدم پذیرش کردن و سریع ان اس تی کردن ک باز انقباض نشون داد دوباره فرستادنم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن باز نیستی اصلا🫤یعنی کمالی اشتباه کرده بود و الکی گفته بود دگ خلاصه بهم سرم سولفات وصل کردن و ی دوز دگ بتا زدن چون گفتن ی ماه از بتا قبلیت گذشته و باید بزنی دگ بعدش فوری دکتر قلب اومد بالاسرم همونجا تو زایشگاه و اکو نوار قلب کردن و همه چی رو خیلییییی خوب پیگیر بودن الانم چون دردم کم شد فرستادنم بخش ک اتاقی ک توشم دوتا تخت داره و سرویس هم داخلش یعنی واقعا توقع همچین بیمارستانی نداشتم من چون هی میگفتن دولتی اموزشی فلانه ولی واقعا خوبه
مامان جوجو مامان جوجو ۱۱ ماهگی
بچها منم میخاستم روند زایمان اولم و دومی رو بگم برا تجربه ینفر دیدم نوشته بود جالب شد برام بنظرم همه بنویسن بهتر♥️
پارت1:من 37 هفته و 3 روز بودم دکترمم گفته بود زایمانت طبیعی خودمم انتخابم طبیعی بود از هفته 36 ماما همراه گرفتم ورزش بهم گفت انجام میدادم هرشب نیم ساعت پیاده روی میکردم کپشول گل مغربی میزاشتم تو واژنم رابطه بدون جلوگیری داشتم بهم گفت هررموقع دردت گرفت رفتی نزار معاینت کنن بگو من ماما همراه دارم فلانی خودش میاد بعد بهم زنگ بزن خودم میرسونم بهت دیگه یروز که 37 هفته و 3 روزم بود از خواب بیدار شدم از خانه بهداشت بهم زنگ زدن بیا مراقب داری رفتم گفتن خیلی ورم کردی فشارت هم 14 نامه دادن برو بیمارستان نوار قلب بگیرن ازت
اومدم خونه رفتم حمام همه کارام انجام دادم رفتم خونه مامانم نهار خوردم رفتم بیمارستان اصلا دردی نداشتم ولی صورتم خیلی یهویی پف کرد اونجا نوار قلب گرفتن گفتن درد نشون میده انقباض داری فشارتم بالا باید بستری بشی نمیشه مرخصت کنیم خدایی نکرده فشارت میره بالاتر خطر ناک
یه ماما اومد برای اولین بار معاینم کرد گفت دهانه رحمت بستس
یکی دیگه اومد گفت یسانت
یکی دیگه اومد معاینه کرد گفت عذر میخوام با انگشتش دهانه رحمم دوسانت باز کرد که دردش برام زیاد نبود یعنی دست خودم گاز گرفتم قابل تحمل بود نمیدونم بخاطر اینکه رابطه داشتم یانه
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من#۵

تا ساعت ۱۱ و نیم قطعش کردن و یه نفس راحتی کشیدم، من تا اخرش هیچ دردی از خودم نداشتم که بتونم بدون درد القایی پیشرفت کنم و تحمل سروم فشار واقعا عذاب بود، قطعش کزدن و رفتن منم که از شب قبل نخوابیده بودم گفتم فرصت خوبیه یکم بخوابم حداقل تا اومدم چشمم یکم گرم خواب بشه تَق! کیسه آبم ساعت ۱۲:۳۰ ترکید و زیرم کامل خیس شد هم ترسیدم هم ترکیدنش همزمان بود با یه درد تیرکشنده و بد خصوصا اون حس خیسی اذیت کننده بود، صدا زدم کیسه ابم ترکید گفتن خب خوبه، اومدن چک کردن بچه مدفوع نکرده باشه دیدن نه شرایط خوبه ولی فقط نیم سانت باز شده بودم بعد ۱۲ ساعت تزریق! نمیدونم از چه ساعتی بود تزریق رو ادامه دادن و من داشتم داغون میشدم ازون درد هی توسل میکردن یا ام البنین باز نشم ببرنم سز، هی میگفتم توروخدا ببریم سز میگفتن هیچی نخور شایدم نیاز شه ببریمت، لابلاش که قطع میکزدن من میرفتم تو راهرو بیمارستان راه میرفتم و ورزش میکردم خیلی مستاصل بودم از درد مادرم و مادرشوهرم اومدن دیدنم کمرمو ماساژ میدادن میگفتن قوی‌باش تو میتونی میگفتم نه نمیتونم دارم میمیرم مادرم دلش سوخت گفت بگیم‌ ببرنت سز مادرشوهرم میگفت نه تحمل کن طبیعی بهتره
مامان 🩷آنیساومسیحا💙 مامان 🩷آنیساومسیحا💙 هفته سی‌وششم بارداری
خب
با توجه ب تاپیک قبلـی
بعضیا گفتن بگو (تجربه زایمان سزارین)
هرکی دوست داشت بخونه
هرکی هم دوست نداشت با احتــرام رد بشه❤️🙏🏻
پ 1
.
من از اخرای ۷ ماهگی دخترم سرش کامل اومده بود تو لگـن
ماه دردای زیادی داشتم
از ۳۶ هفتـه دهانه‌ی رحمم ۱ سانت باز شده بود
چون یهو اول ۳۶ هفته دردم گرف رفتم بیمارستان معاینه شدم گف یک سانتی و دردت هم مال زایمانه
برو ورزش کن ال کن بل کن بیشتر شد بیا..از بیمارستان اومدم بیرون اومدیم خونه کلا دردم ساکت شد🫩
تا ۳ ۴ صبح تو کوچه راه میرفتم
رابطه داشتم یکی دوبار..دیدم خبری نیست
دیگ از روز بعدش ورزش و پیاده روی رو شروع کردم
قصدم واقعا سزارین بود هرکار کردم بهم نامه ندادن گفتم ب جهنم طبیعی میارم فقط دیگ زایمان کنمم
چون ماه درد خیلی اذیتم میکرد
هروز ورزش میکردم میرفتم حموم پیاده روی میکردم پله هارو دوسه تایی میرفتم بالا فایده نداشت😂
دو بار معاینه تحریکی شدم تا هفته اخــر
انقد ک من معاینه میشدم هرکی دیگ بود همونجا میزایید🫩
مامان نیلوفر
آرکان مامان نیلوفر آرکان ۲ ماهگی
سلام مامانای عزیز
من جمعه از ظهر شکمم خیلی سفت شد اصلا دیگه ول نمیکرد کلا منقبض شد شب به ماماهمراهم گفتم، گف زنگ بزن امبولانس بیاد ببرتت زایشگاه، چون تنهابودم ساعتم از دوازده شب گذشته بود
نرفتم صبرکردم تاصبح اسنپ گرفتم رفتم زایشگاه، دهانه رحمم یسانت باز بود نوار قلب از روشکمم ازجنین گرفتن بعد گفتن چندتاانقباض شکمی هم داری امپول و سرم بهم زدن منو ارجاع دادن به یه بیمارستان دیگه چون بیمارستانی ک رفته بودم ان ای سی یو نداشتن منتقلم کردن یه بیمارستان دیگه، یدونه پریروز بهم امپول ریه جنین زدن یدونم دیروز، حدودا شش تاسرم زدن، دوسه تاش برای پیشگیری اززایمان زودرس بود، چندتاامپول ب خودم چندتا ب سرم و دستم زدن یشب بیمارستان خوابیدم، دیروز ظهر شوهرم اومد منو ترخیص کرد چون بیمه نداشتم وگرنه دکتر گفته بود دیشبم باید میموندم بیمارستان چون بازم یمقدار انقباض داشتم، از دیروز خیلی خیلی کم بچم تحرک داشت امروزم اصلا تحرک نداره فقط یکی دوبار خودشو جمع کرد شکمم سفت شد، نگرانم الان، دنبال وامم اما باید فرم سلامت از بهداشت بگیرم بیمم کنن، بهداشتم امروز سیستمش قط بود، نمیدونم چکارکنم