تجربه زایمان طبیعی من#۵

تا ساعت ۱۱ و نیم قطعش کردن و یه نفس راحتی کشیدم، من تا اخرش هیچ دردی از خودم نداشتم که بتونم بدون درد القایی پیشرفت کنم و تحمل سروم فشار واقعا عذاب بود، قطعش کزدن و رفتن منم که از شب قبل نخوابیده بودم گفتم فرصت خوبیه یکم بخوابم حداقل تا اومدم چشمم یکم گرم خواب بشه تَق! کیسه آبم ساعت ۱۲:۳۰ ترکید و زیرم کامل خیس شد هم ترسیدم هم ترکیدنش همزمان بود با یه درد تیرکشنده و بد خصوصا اون حس خیسی اذیت کننده بود، صدا زدم کیسه ابم ترکید گفتن خب خوبه، اومدن چک کردن بچه مدفوع نکرده باشه دیدن نه شرایط خوبه ولی فقط نیم سانت باز شده بودم بعد ۱۲ ساعت تزریق! نمیدونم از چه ساعتی بود تزریق رو ادامه دادن و من داشتم داغون میشدم ازون درد هی توسل میکردن یا ام البنین باز نشم ببرنم سز، هی میگفتم توروخدا ببریم سز میگفتن هیچی نخور شایدم نیاز شه ببریمت، لابلاش که قطع میکزدن من میرفتم تو راهرو بیمارستان راه میرفتم و ورزش میکردم خیلی مستاصل بودم از درد مادرم و مادرشوهرم اومدن دیدنم کمرمو ماساژ میدادن میگفتن قوی‌باش تو میتونی میگفتم نه نمیتونم دارم میمیرم مادرم دلش سوخت گفت بگیم‌ ببرنت سز مادرشوهرم میگفت نه تحمل کن طبیعی بهتره

تصویر
۵ پاسخ

الان تازه زایمان کردین ؟یا زایمان اولتون تعریف میکنید

عزیزم به سلامتی ایشالا
سز شدی یا طبیعی؟

🥲

بگردم چقدر اذیت شدی

🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۷

دیگه طرفای ساعت هفت و نیم هشت شب بود از درد فقط جیغ میزدم و میزدم تو سر خودم میگفتم یا امام حسین نجاتم بده یعنی من امروز زنده میمونم؟ هی پا میشدم میخوردم به در و دیوار دیگه میخواستم خودمو پرت کنم رو زمین جلو پای ماماها هی میگفتم توروخدا یکاری کنین برام دارم میمیرم میگفتن راه برو ورزش کن یا دراز بکش بازم سروم بگیر زودتر باز شی میگفتم نه دیگه سروم نه ورزش میکنم، انقد با سروم اذیت میشدم هی میپیچیدم به خودم صدبار انژیوکتا تو دستم شکستن هی درست میکردن و باز فایده نداشت نمیتونستم یه جا بند شم، اخر سر نمیدونم ساعت هشت شب بود دلپیچه شدید گرفتم هی میرفتم تو دسشویی مینشستم و هیچی نمیومد باز میرفتم هیچی نمیومد و رو همون توالت که مینشستم از شدت انقباض گیرپاز میکردم و جیغ میزدم اخر سر جیغم خیلی بلند بود گفتن بیا بیرون شاید میخوای بزایی اومدم رو تخت گفتن خوبه سرش داره دیده میشه شروع کن زور زدن، جیغ میزدم و زور میزدم میگفتن جیغ نزن انرژیت میره میگفتم بخدا نمیتونم، دیدن بچه نمیاد گفتن بچه اش نسبت به لگنش ریزه ولی نمیفته تو مسیر انگار یا کج بود یا پایین‌بود یه دور هم بند ناف دورش بود، هی میگفتن به چپ شو به راست شو برو سجده یا چمباتمه بزن تو اچن حالتا زور بزن انگار که یبوست داری
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۴

ساعت هشت سروم رو قطع کزدن گفتن ادامه از ساعت پنج صبح، اون شب هرکار کردم خوابم نبرد هم شوق دیدن دخترم رو داشتم و نه تصوری از درد زایمان، نشستم قران خوندم شنیده بودم سوره انشقاق و مریم برای اسون شدن زایمان خوبن، حتی نمیدونستم حکمم چیه با خونریزی مختصری که اولش داشتم فکر کنم لباسم کمی خونی بود، هی تو راهرو بیمارستان قدم میزدم دیدم عه دکترم اومده نشسته اونجا بم گفت چطوری دردی نداشتی؟ گفتم نه اصلا، گفت خب من به بچه ها گفتم تا ۹ صبح بهت سروم بدون نهایتا دیگه بعدش میبرمت اتاق عمل، یهو زیر شکمم از استرس تیر کشید تصور اینکه شکمم رو پاره کنن ترسوندم گفتم نمیشه حالا بیشتر تلاشتون رو کنین؟ گفت خطرناکه بیشتر از شیش ساعت بگیری به رحم خیلی فشار میاد، گفتم هرطور خودتون صلاح میدونید ولی اگه راهی هست که طبیعی بشه بهتره(اینم بگم بعدا مثل هاپو پشیمون شدم از اصرارم بلانسبت شما ولی نه بخاطر دردش بخاطر ریسکش) ساعت پنح و نیم صبح دوبارع سروم رو وصل کردن و رفتن من موندم تا ۹ صبح و هنوز هیچ دردی نداشتم، یهو یه ماما اومد گفت اینجاکشن رو ادامه میدیم به خاطر اصرار خود مادر خانم دکتر تا ساعت ۱۱ ادامه بدین
مامان دلانا،اِلارا مامان دلانا،اِلارا ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان اول
قسمت دوم‌(زایمان طبیعی )
اومدن لباس دادنو بردنم تو اتاق زایمان ک ۴ تا تخت بود تخت بغلیم دختره زیرش کلا خونی بود یه لحظه ترسیدم ولی گفتم عادیه دیگ داره میزاد
اب اناناسمو باز کردمو یه لیوان خوردم
دراز کشیدم اومدن تو سرم امپول فشارو زدن
ساعت ۱۱ صبح بود
من هی تختای دیگه رو نگاه میکردم ک زجه میزدن و منتظر زجه های خودم بود ولی انگار ن‌انگار اومدن معاینه کردن دیدن خبری نیس باز امپول زدن ولی من شبیه یه ادم معمولی نشسته بودم ابمیوه هامو میخوردم😅
دکتر اومد اسمشو نمیدونستم  ماما بهش گفت  این قفله هیچی روش اثر نداره گفت بیاریدش براش سونده نمیدونم چی چی وصل کنم (یه چی مثل توپ کوچولو بود میزارن تو واژن تهشم یه کیسه وصله اون‌توپه هی بزرگ‌میشه که دهانه رحمو باز کنه بعد خودش پرت میشه بیرون)
خلاصه اومدن منو بردن اتاق خانم دکتر سوندو وصل کردو من باز برگشتم تو اتاق یکم گذشت یهو کل پاهای من داغ شد یه چی ازم دراومد 😆 من یه لحظه ....م به خودم گفتم این چی بود یهو دیدم کلا خونیم اون سونده در اومده
ساعت شد ۴ من دستمو گذاشته بودم زیر سرم بقیه رو نگا میکردم ک دکتر اومد گفت این چرا اومده سینما 🤣🤣🤣نیم ساعت گذشت من دردام شروع شد 😖 منم شروع کردم به زجه زدن اومدن معاینه کردن گفتن یک سانتو نیم 😐 هعی گفتم من دو روزی اینجام
ساعت ۵  اومدن کیسه ابمو پاره کردن من همونجوری ک از درد داشتم میمردم و گریه میکردم ماما گف بچه مدفوع کرده😐😐 منو میگی دردم  یه طرف اینم‌ یه طرف گریههههههه میکردماااااا گفتن حاضرش کنید بره اتاق عمل سزارین شه زود  اون سرمم قطع نکردن عوضیا که تو اون فاصله من دردام قطع شه همونجوری امپول فشار داش میرف
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هفتم
حتی ازم پرسید اپیدورال میخوای بعد شدید شدن درد هات بزنیم؟ گفتم اگر بخوام میزنیدبرام ؟ گفت آره اگر تا هفت و نیم هشت صبح که دکتر بی هوشیمون میاد زایمان نکنی برات میگیم بیاد تزریق کنه .خلاصه تا سه و نیم به همین صحبت ها و کار ها گذشت که من درد هام حس کردم کوتاه تر و شدید تر شده و باعث شد بالا بیارم. دانشجوی مامایی که توی اتاق اومده بود وضعیتم رو چک کنه سریع فهمید تهوع دارم و بهم ظرف داد که گلاب به روتون... بعدشم به فاصله کوتاه کیسه ابم پاره شد. اومدن نگاه کردن که یه وقت بچه مدفوع نکرده باشه که دیدن نه رنگش شفافه خداروشکر. بعدش معاینم کردن و گفتن چهار سانت و نیم رو به پنجی که دیگه از اینجا به بعد دردهای اصلی من شروع شد که حس میکردم هر پنج دقیقه پنج ساعت میگذره🥲🥲 برام گاز بی دردی (انتونوکس) باز کردن که گفت هر وقت انقباض شروع شد نفس های عمیق توش بکش تقریبا هر نیم ساعت هم پوزیشنم رو روی تخت عوض میکردم یک بار سجده یک بار به پهلو یکبار نشسته . توی تمام این مدت من جیغ و داد نمی‌کردم. فقط سعی میکردم تا میتونم نفس عمیق بکشم البته گاهی که بی طاقت میشدم ناله میکردم. گاز بی دردی روی دردام خیلی تاثیر محسوسی نداشت فقط خیلی گیجم کرد که بعد دو ساعت گفتن دیگه نمی‌خواد استفاده کنی خیلی گیجت کرده.ساعت پنج اومدن معاینه کردن همون پنج سانت بودم و حقیقا از این عدم پیشرفت از سه و نیم تا پنج ناامید شدم 🙁
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۶

هرچند دیگه رضایت نامه هم میدادن منو نمیبردن سز چون اون بیمارستان عین عقده ایا فقط میخوان طبیعی بزائوننت، خلاصه من پیشرفتم کند بود هی ناله میکردم و داد میزدم از درد میگفتم پس کو اون ماماخصوصی گفتن باید سه سانت شی تا بش زنگ بزنیم گفتم من که دارم همه دردارو میکشم دیگه میخواد بیاد برام چیکار کنه؟ گفتم توپ بدین اونم گفتن بعد سه سانت! ولی من هنوز دو سانت بودم و از درد انقددد میپیچیدم به خودم و داد میزدم که خودشون اومدن یه گاز دادن بهم که تنفس کنم وقتی میکشیدمش نئشه میشدم انگار یه عالم دیگه رفتم هیچی از اطرافم نمیفهمیدم فقط وقتی انقباضم شدید میشد حس میکردم دردشو، تو همون حالت نئشگی عصر بود که دکتر اومد معاینه کرد گفتن چارسانت شده گفتن زنک بزنیم ماماش بیاد گفتم نمیخواد دیگه زحمت کشید الان بعد این همه عذاب میاد چیکار؟ گفتن پشیمون شی نمیاد بعدنا گفتم نمیخوام، پا شدم یه توپ گرفتم هی راه میرفتم و رو توپ ورزش میکزدم ولی اینو بگم وقتی انقباض میگرفتم انقد سخت بود اصلا قفل میشدم تو همون حالت حسش مثل اینه که لگنت سنگین سنگینه و به سختی راه میری و همش حس دلپیچه و دسشویی داری که هزچی بیشتر نزدیک زایمان میشی بیشتر میشه...
مامان نیلا مامان نیلا ۱۰ ماهگی
سلام به همگی .. گفتین تجربه زایمانم بگم
من ۳۴ هفته و ۲ روز زایمان کردم بعلت سوراخ شدن کیسه آب و باز شدن دهانه رحم الان دو روزه زایمان کردم بچمم خوبه مرخص شدیم
خب من یکشنبه بعد از ظهر یهو دیدم لباس زیرم خیس شد دستمال کشیدم مث عفونت سبز آبکی بود .. زنگ زدم منشی مطب چون عفونت داشتم گفت همون قرصات بخور .. فوری رفتم دوش گرفتم کامل شیو کردم دوباره دراز کشیدم شب شده بود باز لباس زیرم خیس میشد به هر کی اطرافیان گفتم گفتن طبیعیه شوهرمم یه شهر دیگه بود خلاصه اون شب آخر شب دیگه خیلی زیاد شده بود در حدی همینجوری میریخت نمیدونستم چیکار کنم صبر کردم تا صبح رفتم بیمارستان معاینه کردن هم کیسه آب پاره شده بود هم دهانه رحمم باز شده بود کمردرد داشتم شکمم منقبض میشد چون قبلا نامه سز داشتم تو نوبت سز بودم تا عصر سزارین شدم قبل عمل هم آمپول تشکیل ریه زدن برام .. اوردنم بخش بچمم اوردن خداروشکر گفتن نیازی به دستگاه نداره وزنشم ۲۴۰۰ بود .. بعد عمل هم جای بخیه درد داشت و کمر درد